نقد و بررسی
نقد The Chestnut Man | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
معمایی که از یک نشانهٔ کوچک آغاز میشود «The Chestnut Man» از همان آغاز، شیئی ساده را به مرکز اضطرابی بزرگ بدل میکند: آدمکی کوچک ساختهشده از شاهبلوط که در کنار صحنهٔ قتلی هولناک بر جای مانده است. این نشانه نه فقط سرنخی برای پیشبرد تحقیق، بلکه تصویری ماندگار و ناآرامکننده است؛ چیزی کودکانه که در مجاورت خشونتی بیرحمانه معنایی شوم پیدا میکند.
سریال با پیوند دادن این آدمک به ناپدیدشدن فرزند یک سیاستمدار، شبکهای از پرسشها میسازد که تماشاگر را بهتدریج درگیر میکند، بیآنکه از همان ابتدا همهٔ قواعد بازی را آشکار سازد. جذابیت معما در این است که سرنخها صرفاً برای غافلگیری لحظهای کنار هم قرار نگرفتهاند؛ هر یک میکوشد بخشی از گذشته و اکنون را به هم بدوزد.
پرونده بهتدریج از یک تحقیق جنایی معمول فراتر میرود و به کاوشی دربارهٔ حافظه، آسیب و پیامدهای پنهان تصمیمهای گذشته تبدیل میشود. البته داستان در مسیر خود چنان به پیچیدگی علاقه دارد که گاه مرز میان طراحی حسابشده و انباشت مصنوعیِ رازها را لمس میکند. همین ویژگی هم نقطهٔ قوت آن است و هم زمینهساز بخشی از ضعفهایش.
دو کارآگاه، دو شیوهٔ مواجهه محور انسانی سریال رابطهٔ دو کارآگاه اصلی، نایا تولین و مارک هس، است. آنها از نظر خلقوخو و روش کاری یکسان نیستند و همکاریشان از ابتدا با اصطکاک همراه است. این تفاوت، صرفاً وسیلهای برای تولید جدلهای آشنا میان همکاران نیست؛ هر کدام جهان را از زاویهای متفاوت میبیند و همین اختلاف در لحظههایی که پرونده بنبست میرسد، به داستان امکان میدهد تا مسیر تحقیق را از چند سو دنبال کند.
« همین ویژگی هم نقطهٔ قوت آن است و هم زمینهساز بخشی از ضعفهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی دانیکا کورچیچ و میکل بوئه فولسگارد به این دو شخصیت وزن و بافت میدهد. هر دو بازیگر از اغراق در نمایش فرسودگی یا سرسختی پرهیز میکنند و بخش مهمی از شخصیتپردازی را به مکثها، نگاهها و واکنشهای کوچک میسپارند. تولین در کنار مسئولیت حرفهای، با فشارهای زندگی شخصی نیز دستوپنجه نرم میکند؛ هس هم چهرهٔ مردی را دارد که گذشتهاش هنوز از تصمیمهای امروزش جدا نشده است.
این زخمها بهجای آنکه صرفاً اطلاعاتی در پروندهٔ شخصیت باشند، بر شیوهٔ کار و رابطهٔ آنها اثر میگذارند. بااینحال، سریال گاهی برای برجستهکردن تنش میان این دو، به برخوردهای قابلپیشبینی متوسل میشود. بعضی اختلافها بیش از آنکه از تحول شخصیتها برآیند، به نظر میرسد برای طولانیکردن کشمکش دراماتیک به کار گرفته شدهاند.
با وجود این، بازیهای متین و باورپذیر، رابطه را از سطح الگوی کلیشهای «دو همکار ناسازگار» بالاتر میبرد. فضاسازی سرد و دلهرهآور کپنهاگ در این مجموعه صرفاً پسزمینهٔ وقوع جرم نیست؛ شهر با خیابانهای کمنور، فضاهای خلوت و خانههایی که گرمای ظاهریشان نمیتواند اضطراب را پنهان کند، به بخشی از تجربهٔ تماشاگر بدل میشود.
تصویرپردازی سرد، رنگهای خاموش و قابهایی که گاه شخصیتها را در میان محیط کوچک و تنها نشان میدهند، حسی از انزوا میآفرینند. این انتخابها با ماهیت داستان سازگارند: جهانی که در آن پاسخها بهآسانی پیدا نمیشوند و حتی فضاهای عادی نیز میتوانند حامل تهدید باشند. موسیقی نیز بهجای آنکه پیوسته بر ترس تأکید کند، اغلب با خویشتنداری به تعلیق شکل میدهد.
« بازی دانیکا کورچیچ و میکل بوئه فولسگارد به این دو شخصیت وزن و بافت میدهد. »
شخصیتها و اجرا
سکوتها و صداهای محیطی در کنار موسیقی، گاهی بیش از یک ضربهٔ ناگهانی اثرگذارند. ازاینرو، وحشت سریال بیشتر بر انتظار و بدگمانی تکیه دارد تا نمایش مداوم خشونت. صحنههای جنایی خشناند، اما آنچه در ذهن میماند همیشه جزئیات صریح آنها نیست؛ گاه همان حضور کوچک و بیحرکت آدمک شاهبلوط است که فضای صحنه را تسخیر میکند.
ریتم روایت و هنر تعلیق ساختار سریال تماشاگر را میان مسیرهای روایی گوناگون جابهجا میکند: روند تحقیق، خانوادهٔ سیاستمدار و سایهٔ پروندهای قدیمی. این رفتوآمد، اطلاعات را بهتدریج پخش میکند و مانع از آن میشود که داستان تنها به دنبالکردن یک مظنون محدود بماند. پایان بسیاری از بخشها نیز با پرسشی تازه یا سرنخی ناتمام همراه است؛ روشی که تماشای پیدرپی قسمتها را وسوسهانگیز میکند.
اما این شیوه همیشه به سود مجموعه نیست. در بخشهایی، روایت برای حفظ تعلیق بیش از اندازه مکث میکند یا اطلاعاتی را که میتوانست با ایجاز بیشتری منتقل شود، در چند مرحله بازمیگرداند. در نتیجه، بعضی قسمتها کشدار به نظر میرسند و ضرباهنگی که در آغاز پرکشش است، گاه فرو مینشیند. این کندی ممکن است برای علاقهمندان به درامهای جنایی آرام و شخصیتمحور بخشی از حالوهوای اثر باشد، اما برای مخاطبی که انتظار پیشروی پیوستهٔ پرونده را دارد، خستگی ایجاد میکند.
پیچیدگی معما و محدودیت شخصیتهای فرعی پرونده با مجموعهای از نشانهها و پیوندهای روایی پیش میرود و سریال بارها تماشاگر را به بازنگری در برداشتهای قبلیاش فرامیخواند. این بازی با اطلاعات، در بهترین لحظهها دقیق و حسابشده است؛ سرنخی که ابتدا بیاهمیت به نظر میرسد، بعدها معنایی تازه پیدا میکند و نگاه به رویدادهای پیشین را تغییر میدهد.
« سکوتها و صداهای محیطی در کنار موسیقی، گاهی بیش از یک ضربهٔ ناگهانی اثرگذارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، هرچه تعداد لایهها و پیچشها بیشتر میشود، احتمال آن نیز بالا میرود که برخی پیوندها بیش از حد مهندسیشده جلوه کنند. گاهی به نظر میرسد داستان میخواهد هر شخصیت و هر رخداد را به کانون معما متصل کند؛ نتیجه آن است که باورپذیری در چند مقطع زیر فشار نیاز به غافلگیری قرار میگیرد.
شخصیتهای فرعی نیز در این میان سرنوشت یکسانی ندارند. برخی از آنها به پرونده بُعد اجتماعی و عاطفی میبخشند، اما همه فرصت کافی برای شکلگیری مستقل پیدا نمیکنند. بعضی واکنشها بیشتر کارکردی روایی دارند تا آنکه از ویژگیهای فردی شخصیت برآمده باشند. این محدودیت بهویژه زمانی محسوس میشود که مجموعه میکوشد همزمان چندین رابطه و انگیزه را دنبال کند.
بااینحال، حضور خانوادهٔ سیاستمدار و فشار رسانهای و سیاسی پیرامون پرونده، یادآور میشود که خشونت جنایی در خلأ رخ نمیدهد و پیامدهای آن به حوزهٔ خصوصی و عمومی نفوذ میکند. مضمونهای پنهان در دل داستان جنایی زیر لایهٔ معمای قتل، سریال به موضوعاتی چون فقدان، مسئولیت خانوادگی و اثر ماندگار آسیب میپردازد.
ناپدیدشدن فرزند سیاستمدار صرفاً گرهی برای جذابترکردن پرونده نیست؛ غیبت او در روابط و تصمیمهای دیگران حضور دارد و نشان میدهد فقدان چگونه میتواند زندگی روزمره را از درون دگرگون کند. همچنین تقابل میان تصویر عمومی یک خانواده و آشفتگیهای خصوصی آن، به داستان بُعدی فراتر از تعقیب قاتل میدهد.
« شخصیتهای فرعی نیز در این میان سرنوشت یکسانی ندارند. »
قوتها و کاستیها
این مضمونها همیشه با ظرافت یکسان پرداخت نمیشوند. گاه تأکیدهای دراماتیک، احساسات را آشکارتر از آنچه لازم است بیان میکنند و به تماشاگر فرصت کمتری برای کشف لایههای زیرین میدهند. بااینحال، سریال در بهترین لحظههایش به جای آنکه صرفاً بپرسد «چه کسی مرتکب جرم شده است؟»، پرسشی دشوارتر پیش میکشد: چگونه گذشته میتواند در اکنون ادامه پیدا کند، و چه کسانی ناخواسته بار پیامدهای آن را به دوش میکشند؟
جمعبندی «The Chestnut Man» اثری مؤثر در قلمرو داستانهای جنایی اسکاندیناوی است؛ مجموعهای که با نشانهای ساده اما بهیادماندنی، فضاسازی سرد، بازیهای سنجیده و معمایی چندلایه تماشاگر را به جهان خود میکشاند. رابطهٔ دو کارآگاه اصلی و پیوند پرونده با رنج یک خانواده، به داستان جان میبخشد و مانع میشود که مجموعه به سازوکاری خالی برای تولید تعلیق فروکاسته شود.
در برابر این قوتها، ریتم نابرابر، کشآمدن برخی بخشها، پرداخت محدود شماری از شخصیتهای فرعی و پیچیدگیهایی که گاه بیش از اندازه طراحیشدهاند، از انسجام اثر میکاهند. بااینهمه، مجموعه از نیروی بصری و روایی کافی برخوردار است تا علاقهمندان به معماهای جناییِ تیره و شخصیتمحور را تا پایان مسیر همراه کند.
این اثر بیش از آنکه به خاطر پاسخهایش در خاطر بماند، با حالوهوای سرد، نشانهٔ کوچک و وهمآلودش و پرسشهایی که پیرامون فقدان و گذشته میسازد، تأثیر خود را حفظ میکند.
« این مضمونها همیشه با ظرافت یکسان پرداخت نمیشوند. »



ثبت دیدگاه