نقد و بررسی
نقد The Calling | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری که سکوتش تهدیدآمیز است «The Calling» از دل یک تضاد ساده اما مؤثر نیرو میگیرد: شهرکی آرام در نواحی روستایی کانادا، جایی که روزمرگی و آشنایی چهرهها معمولاً نوید امنیت میدهند، ناگهان به صحنهٔ خشونتی نامأنوس بدل میشود. جیسون استون این آرامش را نه با انفجارهای نمایشی، بلکه با سکون، خلوتی و سرمای محیط به فضایی مشکوک تبدیل میکند.
پورت دونداس در نگاه نخست مکانی بیحادثه است، اما همین بیحادثگی بهتدریج حالتی خفهکننده مییابد؛ گویی خطر نه از بیرون به شهر هجوم آورده، بلکه از زیر پوست زندگی عادی سر برآورده است. فیلم در ساختن این حالوهوا کامیاب است، زیرا چشمانداز روستایی را صرفاً پسزمینهای زیبا یا خنثی نمیگیرد.
خانههای دورافتاده، جادههای خلوت و سکوت محیط، حس انزوا را تقویت میکنند؛ انزوایی که در آن هر سرنخ میتواند اهمیت پیدا کند و هر مکث، انتظار حادثهای ناخوشایند را در خود داشته باشد. بااینحال، این کیفیت بصری و اقلیمی گاه بیش از آنکه به تنش روایی یاری برساند، به پوششی برای داستانی تبدیل میشود که در میانهٔ راه از شتاب میافتد.
جنایتی میان معما و تعقیب داستان با رشتهای از قتلهای هولناک آغاز میشود و هیزل میکالف، کارآگاهی در شهری کوچک، ناچار است از محدودهٔ پروندههای روزمره فراتر برود. پرسش اصلی فقط این نیست که چه کسی مرتکب جنایت شده است؛ فیلم از همان ابتدا توجه را به الگوی قتلها و منطق هراسآور پشت آنها معطوف میکند.
« جیسون استون این آرامش را نه با انفجارهای نمایشی، بلکه با سکون، خلوتی و سرمای محیط به فضایی مشکوک تبدیل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از اینرو، «The Calling» بیش از آنکه بر معمای کلاسیکِ یافتن قاتل تکیه کند، به تعقیبی تدریجی شباهت دارد: مخاطب نشانههایی از تهدید را میبیند و همراه کارآگاه میکوشد معنای آنها را دریابد. این انتخاب ظرفیت قابلتوجهی دارد. پیوند میان جنایتهای آیینی، زبان نمادین و باور به مأموریتی برتر، میتوانست داستانی چندلایه دربارهٔ ایمان، توجیه اخلاقی و مرز میان یقین و جنون بسازد.
فیلم نیز گاه به این قلمرو نزدیک میشود؛ خشونت را نه صرفاً وسیلهای برای شوکهکردن، بلکه بخشی از دستگاه اعتقادی قاتل معرفی میکند. اما هرگاه به توضیح مستقیم انگیزهها روی میآورد، از ابهام و نیروی تأملبرانگیز ایده میکاهد. آنچه میتوانست پرسشی ناآرامکننده باقی بماند، بعضی وقتها به شرحی روشن و کمظرافت بدل میشود.
هیزل میکالف؛ قهرمانی فرسوده و انسانی مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلم، شخصیت هیزل است. او کارآگاهی آرمانی و بینقص نیست؛ زندگیاش ردهایی از خستگی، آشفتگی و گرفتاری شخصی بر خود دارد. این فرسودگی، برخلاف الگوی قهرمانانی که همیشه آماده و مسلطاند، به شخصیت وزنی انسانی میبخشد. هیزل نه از موضع برتری اخلاقی به پرونده نزدیک میشود و نه میتواند زندگی خصوصیاش را پشت اقتدار شغلی پنهان کند.
در نتیجه، پیگیری تحقیق برای او صرفاً حل یک معما نیست؛ رویارویی با وضعیتی است که میتواند زخمهای شخصیاش را نیز به سطح بیاورد. سوزان ساراندون نقش را با حضوری کمادا و متکی بر خستگی درونی پیش میبرد. بازی او بهجای آنکه هیزل را به کارآگاهی پرهیاهو یا قهرمانی نمایشی تبدیل کند، بر سنگینی تجربه و توانایی ادامهدادن تأکید دارد.
« اما هرگاه به توضیح مستقیم انگیزهها روی میآورد، از ابهام و نیروی تأملبرانگیز ایده میکاهد. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب با فضای سرد فیلم تناسب دارد و به بسیاری از صحنهها حس زیستهشدن میدهد. بااینحال، فیلمنامه همیشه مجال کافی برای گسترش این شخصیت فراهم نمیکند. گاهی جزئیات زندگی او بیشتر همچون نشانههایی برای تعریف یک تیپ آشنا ظاهر میشوند تا اجزای روایتی که بهتدریج در پیچیدگی روانی هیزل نفوذ کند.
گروه بازیگران و روابط انسانی حضور بازیگران باتجربه در نقشهای پیرامونی، به جهان فیلم اعتباری فراتر از یک معمای جنایی معمولی میدهد. رابطهٔ هیزل با مادرش، امیلی، از جمله مسیرهایی است که میتواند بُعد خصوصی شخصیت را روشن کند؛ تقابل و نزدیکی میان این دو زن، ظرفیت ایجاد لحظاتی زنده و گاه تلخ را دارد.
همچنین همکاران هیزل، از جمله ری گرین و بن وینگیت، به تحقیق وجه گروهی میبخشند و مانع میشوند که داستان کاملاً به سفر فردی کارآگاه فروکاسته شود. باوجوداین، کارکرد همهٔ شخصیتها یکسان نیست. بعضی از آنها بیشتر برای انتقال اطلاعات یا پیشبرد پرونده وارد صحنه میشوند و کمتر فرصت مییابند مستقل از نقش داستانیشان جان بگیرند.
دونالد ساترلند، با حضوری محدود، وزنی آشنا به روایت میدهد، اما فیلم گاه از بازیگران برجستهاش بیش از آنکه برای ساختن رابطه و شخصیت بهره ببرد، برای روشنکردن اجزای طرح استفاده میکند. حاصل، گروهی جذاب است که در لحظات موفق به داستان عمق میبخشد، ولی همواره از ظرفیت کامل خود بهره نمیگیرد.
« این انتخاب با فضای سرد فیلم تناسب دارد و به بسیاری از صحنهها حس زیستهشدن میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ایمان، خشونت و مسئلهٔ مسئولیت در مرکز فکری فیلم، پرسشی دشوار قرار دارد: اگر فردی خشونت را فرمانی متعالی بداند، آیا باورش از مسئولیت او میکاهد یا بر آن میافزاید؟ «The Calling» این پرسش را با کنار هم قراردادن نشانههای مذهبی و قتلهای بیرحمانه مطرح میکند. جذابیت ایده در آن است که ایمان را نه بهخودیخود نیرویی نجاتبخش و نه بهسادگی علت خشونت معرفی میکند؛ مسئله، چگونگی تفسیر باور و تبدیل آن به مجوزی برای آسیبزدن است.
اما فیلم در پرداخت این مضمون به اندازهٔ طرحش جسور و دقیق نیست. انگیزهٔ قاتل در مقاطعی بیش از حد توضیح داده میشود و همین توضیحگویی، فضا را از ابهام اخلاقی تهی میکند. درام زمانی مؤثرتر است که مخاطب بتواند میان آنچه شخصیت ادعا میکند و آنچه رفتار او آشکار میسازد فاصله ببیند؛ هرجا فیلم این فاصله را حفظ میکند، ایدهاش طنین بیشتری مییابد.
هرجا آن را با شرح مستقیم پر میکند، پرسشها زودتر از موعد پاسخگرفته به نظر میرسند. ریتم و ساخت تعلیق «The Calling» شتابی سنجیده دارد و در آغاز، این آهستگی به سود آن عمل میکند. فیلم با پرهیز از هیجانسازی مداوم، اجازه میدهد حس ناامنی در محیط تهنشین شود و سرنخها کمکم به چشم بیایند.
برخی لحظهها نیز با اتکا به قاببندی، سکوت و انتظار، تعلیقی مؤثر میسازند؛ بهویژه هنگامی که شخصیتها به مکانهایی نزدیک میشوند که حضور شر در آنها پیشاپیش احساس میشود. بااینحال، میانهٔ فیلم از این مکثهای حسابشده فاصله میگیرد و به کندیای میرسد که همیشه بار معنایی ندارد. اگر سکون آغازین مخاطب را برای مشاهده آماده میکند، در بخشهایی از میانه، پیشروی روایت به اندازهٔ کافی پرمایه نیست تا توجه را در همان سطح نگه دارد.
« The Calling» این پرسش را با کنار هم قراردادن نشانههای مذهبی و قتلهای بیرحمانه مطرح میکند. »
قوتها و کاستیها
افزون بر این، برخی سرنخها زود به نتیجه میرسند و از پیچیدگی معما میکاهند. فیلم بهجای آنکه همیشه از انباشت نشانهها و تغییر زاویهٔ دید تنش بسازد، گاهی مسیر را بیش از اندازه روشن میکند؛ در نتیجه، بخشی از نیروی تعلیق پیش از آنکه به اوج برسد تحلیل میرود. جمعبندی «The Calling» اثری است که اجزای جذابی در اختیار دارد: شهری کوچک با هوایی سرد و تهدیدآمیز، کارآگاهی فرسوده اما باورپذیر، بازی محکم سوزان ساراندون و ایدهای دربارهٔ پیوند ایمان افراطی با خشونت.
فیلم در لحظاتی که به فضا اعتماد میکند و اجازه میدهد سکوت و رفتار شخصیتها معنا بسازند، اثربخش است. همچنین هیزل بهسبب نقصها و خستگیاش از قالب قهرمان پلیسی بیعیب فاصله میگیرد و پیگیری پرونده را با تجربهای شخصی گره میزند. در برابر این امتیازها، ریتم میانه افت میکند، بعضی توضیحات بیش از حد صریحاند و سرنخها گاه زودتر از آنچه باید راه را روشن میکنند.
بنابراین فیلم به ظرفیت کامل ایدهٔ مرکزی خود نمیرسد و در پرداخت برخی شخصیتها نیز محتاط باقی میماند. بااینهمه، برای مخاطبی که از تریلرهای جنایی آرام و فضای سردِ شهرهای کوچک استقبال میکند، اثری تماشایی و قابلتأمل است؛ نه بهسبب آنکه همهٔ پرسشهایش را به ژرفترین شکل میکاود، بلکه چون میان معمای جنایی و زخمهای انسانی، پیوندی ناتمام اما جذاب برقرار میسازد.
« افزون بر این، برخی سرنخها زود به نتیجه میرسند و از پیچیدگی معما میکاهند. »
ثبت دیدگاه