نقد و بررسی
نقد آوای وحش (The Call of the Wild) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به سرزمین سرما اقتباس سال ۱۹۷۲ از رمان «آوای وحش» جک لندن، ساختهٔ کن اَنَکین، فیلمی است که بیش از آنکه به صیقلدادن ماجراجوییاش دل ببندد، تماشاگر را در معرض خشونت و سختی جهان شمالی خود قرار میدهد. در مرکز روایت، جان تورنتون با بازی چارلتون هستون قرار دارد؛ مردی که سفر دشوار در سرمای آلاسکا را با باک، سگ نیرومند و همراهش، پشت سر میگذارد.
با این همه، فیلم را نمیتوان صرفاً داستان قهرمانی دانست که با کمک حیوانی وفادار از خطر میگریزد. کشمکش اصلی آن در نسبت میان انسان و طبیعت، تمدن و غریزه، و نیاز به بقا و میل به انتخاب راهی درست شکل میگیرد. فیلم از همان آغاز نوید سفری پرحادثه را میدهد، اما کیفیت این سفر یکدست نیست.
گاه مسیر برفی و خطرهای پیش رو، قصه را به ماجرایی پرکشش بدل میکنند؛ گاه رویدادها چنان شتابزده یا پراکنده کنار هم قرار میگیرند که دشوار است به ضرباهنگی پیوسته دل سپرد. همین نوسان، هم بخشی از جذابیت خام فیلم است و هم سرچشمهٔ عمدهٔ ناکامیهای آن. باک؛ مرکز عاطفی داستان باک، بیآنکه نیاز به گفتار یا انسانانگاری اغراقآمیز داشته باشد، به کانون عاطفی فیلم بدل میشود.
حضورش تنها برای افزودن لحظات شیرین یا ایجاد هیجان نیست؛ او نیرویی است که مسیر روایت و رفتار آدمها را تحتتأثیر قرار میدهد. بازی سگها و نمایش واکنشهایشان، بهویژه در موقعیتهای خطر، چیزی ملموس به فیلم میبخشد. در زمانهای که بسیاری از آثار حیوانمحور به احساسات آشکار و تأکیدهای عاطفی متکیاند، رابطهٔ جان و باک نسبتاً خویشتندار باقی میماند.
« با این همه، فیلم را نمیتوان صرفاً داستان قهرمانی دانست که با کمک حیوانی وفادار از خطر میگریزد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جان با او همچون وسیلهای ساده برای سفر رفتار نمیکند، اما فیلم نیز پیوند آن دو را با دیالوگهای شیرین و صحنههای احساساتی بیوقفه توضیح نمیدهد. این خویشتنداری نقطهٔ قوت مهمی است. ارتباط میان مرد و سگ، بیشتر از خلال مراقبت، اعتماد و کنشهای مشترک شکل میگیرد؛ پیوندی که تماشاگر میتواند آن را در رفتارشان ببیند، نه آنکه صرفاً دربارهاش به او گفته شود.
باک هم در مقام حیوانی واقعی و نیرومند حضور دارد و هم، بیآنکه به نمادی ساده تقلیل یابد، بخشی از معنای داستان را حمل میکند. در بسیاری از لحظات، نگاه و حرکت او بیش از گفتوگوهای انسانها بار دراماتیک صحنه را به دوش میکشد. چارلتون هستون و سیمای جان تورنتون هستون برای نقش جان تورنتون انتخابی مناسب است.
قامت و حضور فیزیکی او با تصویری که فیلم از مردی سازگار با سفرهای دشوار میسازد تناسب دارد. بازیاش بیش از آنکه ظریف و چندلایه باشد، متکی بر اقتدار و استواری است؛ اما همین ویژگی با فضای زمخت اثر همخوانی دارد. جان در نگاه فیلم قهرمانی بینقص نیست که همهٔ پاسخها را بداند؛ جذابیتش از اراده و آمادگیاش برای پذیرفتن خطر میآید.
او در کنار باک، نه در جایگاه مالک مطلق، بلکه بهعنوان همراهی قرار میگیرد که بقایش به این رابطه وابسته است. با وجود این، فیلمنامه همیشه فرصت کافی برای پرداختن به درون شخصیتها فراهم نمیکند. گاهی ماجرا از موقعیتی به موقعیت دیگر میپرد و بهجای آنکه انگیزهها و پیامدهای عاطفی را بهتدریج بپروراند، از تماشاگر میخواهد خلأها را خودش پر کند.
« در بسیاری از لحظات، نگاه و حرکت او بیش از گفتوگوهای انسانها بار دراماتیک صحنه را به دوش میکشد. »
شخصیتها و اجرا
این کاستی بیش از همه در پیرنگ انسانی محسوس است: جان شخصیتی محوری است، اما فیلم در همهٔ بخشها نمیتواند عمق و پیچیدگی لازم را به او ببخشد. در مقابل، بازی هستون دستکم به شخصیت استحکام میدهد و مانع از آن میشود که او در آشفتگی روایت کاملاً گم شود. طبیعت؛ منظرهای زیبا و نیرویی بیاعتنا برف و سرما در این فیلم پسزمینهای چشمنواز برای قهرمانی نیستند؛ نیرویی مستقلاند که پیوسته بر انسان و حیوان فشار میآورند.
منظرههای سفید و راههای دشوار، تصویری از جهانی میسازند که در آن زندگی روزمره به مبارزهای عملی برای بقا بدل شده است. این فضا با حالوهوای شهرهای معدنکاری و زندگی سخت مردمانی که در جستوجوی فرصت به شمال آمدهاند، پیوند میخورد. کیفیت ناهموار تصویر و حس ناپالودهٔ برخی صحنهها، گاهی بهجای آنکه صرفاً نقص فنی باشد، به فضای زمخت اثر کمک میکند؛ گویی فیلم نمیخواهد سرمای آن سرزمین را با جلوهای آراسته و بیخطر پنهان کند.
اما این واقعگرایی حسی همیشه به واقعگرایی روایی تبدیل نمیشود. تدوین و پیوند میان صحنهها بعضیجاها گسسته به نظر میرسد و فیلم نمیتواند از تمامی مناظر و موقعیتهایش نیروی دراماتیک یکسانی استخراج کند. نتیجه اثری است که در لحظههایی باورپذیر و خشن جلوه میکند و در لحظههایی دیگر، همچون مجموعهای از قطعههای ماجراجویانهٔ ناهمگون پیش میرود.
خشونت، و بهایی که فیلم میپردازد یکی از دشوارترین جنبههای تماشای فیلم، صحنههای خشونت علیه حیوانات است. این صحنهها با جهان بیرحم روایت تناسب دارند، اما شدت و نمایش مستقیمشان میتواند آزاردهنده باشد. فیلم خشونت را به تزئینی هیجانانگیز تبدیل نمیکند؛ دستکم در نظر دارد نشان دهد که حیوانات در این محیط نه موجوداتی فانتزی، بلکه پیکرهایی آسیبپذیر در برابر قدرت انساناند.
« در مقابل، بازی هستون دستکم به شخصیت استحکام میدهد و مانع از آن میشود که او در آشفتگی روایت کاملاً گم شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
با این حال، همین انتخاب ممکن است تماشاگر را از اثر دور کند. نمایش خشونت، حتی وقتی در خدمت واقعگرایی یا وفاداری به لحن قصه باشد، مسئولیت اخلاقی و عاطفی خاصی دارد؛ در اینجا فیلم گاه بیش از آنکه پیامد رنج را تحلیل کند، صرفاً آن را پیش چشم میگذارد. از این رو، «آوای وحش» فیلمی نیست که بتوان آن را بیتأمل بهعنوان ماجرایی سبک و خانوادگی پذیرفت.
خشونت در آن بخشی جدی از تجربهٔ تماشا است و بر برداشت مخاطب از رابطهٔ انسان با حیوان سایه میاندازد. همین نکته هم به تلخی جهان فیلم میافزاید و هم محدودیتی برای مخاطبانی ایجاد میکند که ترجیح میدهند چنین صحنههایی را نبینند. اقتباس و آشفتگی لحن فیلم بر شالودهٔ رمان جک لندن ساخته شده، اما اقتباسش همواره در حفظ جهت و لحن روایت موفق نیست.
داستان گاه از تجربهٔ باک فاصله میگیرد و برای پیگیری ماجراهای انسانی یا افزودن موقعیتهای حادثهمحور، مسیرهایی را در پیش میگیرد که پیوندشان با هستهٔ عاطفی قصه چندان محکم نیست. حاصل، فیلمی است که نه همیشه به نیروی درونی روایت کتاب نزدیک میشود و نه در مقام ماجرایی مستقل، انسجامی بینقص مییابد.
کسانی که با رمان آشنایند ممکن است این فاصله را بیشتر احساس کنند؛ با این حال، فیلم همچنان تلاش میکند بخشی از جهان سخت و بیتعارف آن را به تصویر بکشد. اطلاعات تولید نیز فیلم را اقتباسی از رمان سال ۱۹۰۳ جک لندن معرفی میکند. موسیقی کارلو روستیچلی نیز یکی از عناصر بحثبرانگیز اثر است.
« با این حال، همین انتخاب ممکن است تماشاگر را از اثر دور کند. »
قوتها و کاستیها
در برخی لحظهها، موسیقی بهجای آنکه با سکوت سرد و فضای طبیعی همراه شود، حالوهوایی نامنتظر پدید میآورد. این ناهماهنگی ممکن است توجه را از تصویر و کنش منحرف کند و شکاف میان لحن جدی داستان و شیوهٔ ارائهٔ آن را آشکارتر سازد. در کنار تدوین ناپیوسته، موسیقی به این حس دامن میزند که فیلم گاه هنوز تصمیم نگرفته با چه لحنی میخواهد حرف بزند: ماجرایی پرهیجان، قصهای تلخ دربارهٔ بقا، یا حکایتی شاعرانه دربارهٔ پیوند آدمی و حیوان.
جمعبندی «آوای وحش» محصولی ناصاف اما صاحب جذابیت است؛ فیلمی که بهترین لحظاتش در رابطهٔ بیتکلف جان و باک، حضور جسمانی چارلتون هستون، و منظرههای سرد و زمختش شکل میگیرد. ماجراجویی آن گاه سرگرمکننده و پرتحرک است، اما روایت در بخشهایی از انسجام و ضرباهنگ کافی برخوردار نیست. موسیقی نامتعارف و فاصلهگرفتن از مسیر آشنای رمان نیز ممکن است تجربهٔ تماشای آن را ناهموار کند.
در عوض، فیلم از نمایش دشواریها و خشونت جهانش نمیگریزد و رابطهٔ انسان و سگ را بدون شیرینیفروشی افراطی پیش میبرد. ارزش فیلم نه در کمال فنی، بلکه در همین آمیزهٔ نقص و صداقت حسی نهفته است: اثری که گاهی زمخت و گیجکننده میشود، اما باک و پیوندش با جان را چنان ملموس نگه میدارد که تماشاگر، حتی هنگام دلزدگی از آشفتگی روایت، دلیلی برای ادامهدادن پیدا میکند.
« در برخی لحظهها، موسیقی بهجای آنکه با سکوت سرد و فضای طبیعی همراه شود، حالوهوایی نامنتظر پدید میآورد. »



ثبت دیدگاه