نقد و بررسی
نقد نارنجی سوخته (The Burnt Orange Heresy) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان هنر و تبهکاری «The Burnt Orange Heresy» تریلری جنایی است که از همان آغاز، جهان هنر را نه قلمرویی پاک و جدا از مناسبات قدرت، بلکه صحنهای برای نمایش جاهطلبی، فریب و میل به تملک تصویر میکند. جیمز فیگوراس، منتقد هنری خوشزبان و بلندپرواز، در موقعیتی قرار میگیرد که او را به سرقت اثری کمیاب از نقاشی گوشهگیر سوق میدهد؛ اما جذابیت اصلی فیلم فقط در پرسشِ «آیا نقشه عملی میشود؟» نیست.
فیلم میخواهد نشان دهد آدمهایی که درباره ارزش و معنای هنر حکم میدهند، خودشان تا چه اندازه اسیر شهرت، ثروت و خودفریبیاند. اثر به کارگردانی جوزپه کاپوتوندی و بر پایه رمانی از چارلز ویلفورد ساخته شده است. داستان با گردهمآوردن منتقد، کلکسیونر و هنرمند، بستری فراهم میکند تا برخورد میان نگاههای متفاوت به هنر و مالکیت را به یک بازی روانی بدل کند؛ بازیای که در آن هیچکس بهآسانی قابل اعتماد نیست.
منتقدی که خود را اثر هنری میپندارد جیمز، با بازی کلاسه بانگ، شخصیتی است که هوش و قدرت سخنوریاش در نگاه نخست او را جذاب جلوه میدهد. او میتواند درباره هنر با اطمینان و ظرافت حرف بزند، اما این توانایی بیش از آنکه نشانه فهم عمیق باشد، گاه به ابزار ساختن تصویری مطلوب از خویش تبدیل میشود.
فیلم بهتدریج میان «منتقدی که معنا را تفسیر میکند» و «مردی که میخواهد خود را به مرکز معنا بدل کند» فاصله میاندازد. این دوگانگی، یکی از ظرفیتهای مهم فیلم است. جیمز در پی آن نیست که صرفاً تابلویی را به دست آورد؛ او میخواهد از ماجرا برای ارتقای جایگاه خویش بهره ببرد. از این رو، سرقت پیشنهادی فقط حادثهای جنایی نیست، بلکه آزمونی برای سنجش مرز میان تحسین هنر و بهرهبرداری از آن است.
« اثر به کارگردانی جوزپه کاپوتوندی و بر پایه رمانی از چارلز ویلفورد ساخته شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم گاهی بهجای آنکه این تناقض را در رفتار و انتخابهای شخصیت پرورش دهد، آن را با گفتوگوهای صریح توضیح میدهد؛ تکراری که از تیزی تحلیل میکاهد. گالری شخصیتها و مناسبات قدرت در برابر جیمز، برنیس هالیس با بازی الیزابت دبیکی حضوری دارد که هم کنجکاویبرانگیز است و هم تا حدی مبهم باقی میماند.
او تنها همراهی در مسیر ماجرا نیست؛ نگاهش به جیمز و واکنشهایش به جهان اطراف، پیوسته پرسشی درباره اعتماد و شناخت پیش میکشد. دبیکی با خونسردی و دقت، به شخصیت وقاری میدهد که در برابر نمایشگری جیمز قرار میگیرد. حضور بلندبالا و قابپذیر او نیز با ترکیببندیهای فیلم هماهنگی دارد، اما ارزش بازیاش را نباید به ویژگی ظاهری فروکاست.
جوزف کسیدی، با بازی میک جگر، نیرویی از بیرون است که مسیر ماجرا را به حرکت درمیآورد. جگر از همان حضورهای محدودش نوعی غرابت و اقتدار میسازد؛ چهره و شیوه بیانش به کسیدی حالوهوایی میدهد که گویی همواره چیزی را پنهان میکند. جروم دبنی، نقاش منزوی با بازی دونالد ساترلند، در سوی دیگر این مجموعه قرار میگیرد: هنرمندی که فاصلهاش از جهان عمومی، خود به بخشی از افسانه پیرامون او بدل شده است.
شیمی میان این بازیگران، بهخصوص در صحنههایی که قدرت و اعتماد به چالش کشیده میشوند، به فیلم کشش میبخشد. هنر، امضا و بازار فیلم بیش از آنکه درباره خود نقاشیها باشد، درباره سازوکار ارزشگذاری بر آنهاست. چه کسی تصمیم میگیرد اثری شاهکار است؟ آیا ارزش هنر در تجربهای است که پیش چشم مخاطب میسازد، یا در داستانی که درباره خالقش نقل میشود؟
« دبیکی با خونسردی و دقت، به شخصیت وقاری میدهد که در برابر نمایشگری جیمز قرار میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
نقش منتقد، کلکسیونر و هنرمند در تعیین این ارزش چیست؟ فیلم این پرسشها را در دل تعقیب یک اثر کمیاب قرار میدهد و نشان میدهد که در بازار هنر، روایت پیرامون اثر گاهی به اندازه خود اثر اهمیت مییابد. عنوان فیلم نیز با همین جهان ناسازگار و وسوسهانگیز تناسب دارد: عبارتی که هم رنگ را به ذهن میآورد و هم نوعی سرپیچی از قواعد و طبقهبندیها را تداعی میکند.
بااینحال، فیلم همیشه از پرسشهای خود نتیجهای تازه بیرون نمیکشد. ایدههایش درباره شهرت، اصالت و فریب جذاباند، اما گاه در همان سطح اشاره باقی میمانند؛ گویی فیلم مشتاق است پیچیدگی هنر را احضار کند، بیآنکه در همه لحظات توان کندوکاو کامل آن را داشته باشد. ایتالیا؛ منظرهای زیبا با کارکردی دراماتیک فضای ایتالیا و چشماندازهای دریاچه کومو از دلایل مهم تماشاییبودن فیلماند.
ویلاها، آب، نور و معماری باشکوه، پسزمینهای فراهم میکنند که هم زیبایی بصری دارد و هم با دنیای ثروت و انحصار شخصیتها پیوند میخورد. دوربین دیوید اونگارو در بسیاری از لحظات از قابهای مرتب و حسابشده بهره میگیرد؛ تصویرها اغلب چنان آراستهاند که گویی خود نیز بخشی از مجموعهای گرانبها هستند.
اما این زیبایی صرفاً تزئینی نیست. شکوه فضاها در برابر ناامنی و فرصتطلبی شخصیتها تضاد میسازد؛ گویی پشت ظاهر آرام و دلپذیر محیط، مناسباتی پنهان در جریان است. کارگردانی کاپوتوندی بیش از آنکه بر هیجان پرشتاب تکیه کند، به فضاسازی و نگاه خیرهکننده به محیط متکی است. این انتخاب در بخشهایی نتیجه میدهد، ولی در بخشهایی دیگر باعث میشود تصویرها از حرکت داستان جلو بزنند و ریتم را کند کنند.
« نقش منتقد، کلکسیونر و هنرمند در تعیین این ارزش چیست؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم و تنش؛ میان مکث و کشآمدن «The Burnt Orange Heresy» برای ساختن تعلیق، از سکوتها، گفتوگوهای طولانی و تردیدهای شخصیتها بهره میبرد. نیمه نخست بهخوبی حس میدهد که هر فرد ممکن است چیزی را پنهان کرده باشد. همین بیاعتمادی، مخاطب را به حدسزدن و بازخوانی رفتارها دعوت میکند. بااینحال، در میانه فیلم این مکثها گاهی بیش از اندازه طول میکشند.
گفتوگوها که باید لایههای شخصیت را آشکار کنند، بعضی وقتها به جای پیشبردن تعارض، آن را درجا نگه میدارند. این کندی، بهویژه برای تماشاگری که انتظار یک تریلر سرقت پرحادثه دارد، میتواند ناامیدکننده باشد. فیلم بیشتر به تعلیق روانشناختی و فرسایش اخلاقی علاقهمند است تا طراحی پیچیده و پرشتاب یک نقشه.
در نتیجه، میان وعده ژانری و شیوه روایتش فاصلهای شکل میگیرد. پیچوخمهای داستانی در مجموع کنجکاویبرانگیزند، اما بعضی پیوندها و گذارها چنان فشرده یا کمتوضیحاند که احساس میشود بخشی از مسیر دراماتیک جا افتاده است. بازیها و توازن اجراها دبیکی از نقاط قوت فیلم است. او برنیس را با ترکیبی از آرامش، استقلال و نوعی فاصلهگذاری بازی میکند که اجازه نمیدهد شخصیت به سادگی در نقش «معشوقه قهرمان» محدود بماند.
ساترلند نیز با حضور سنجیده خود به جروم وقار و رازآلودگی میبخشد؛ حتی وقتی فیلم فرصت کافی برای گسترش کامل این شخصیت در اختیارش نمیگذارد، حضور او وزن خاصی به فضای داستان میدهد. جگر غافلگیرکنندهترین عنصر گروه بازیگران است. حضورش مختصر است، اما در همان زمان محدود، کسیدی را به شخصیتی متمایز بدل میکند.
« نیمه نخست بهخوبی حس میدهد که هر فرد ممکن است چیزی را پنهان کرده باشد. »
قوتها و کاستیها
بانگ در مرکز فیلم قرار دارد و موفق میشود خودپسندی و میل به پیشرفت جیمز را به نمایش بگذارد؛ بااینحال، اجرای او برای برخی تماشاگران ممکن است بیش از اندازه سرد یا کنترلشده به نظر برسد. همین فاصله میتواند با شخصیت تناسب داشته باشد، اما گاهی از شدت عاطفی ماجرا نیز میکاهد. پایانبندی و ظرفیت ناتمام فیلم در مسیر پایانیاش تنش را افزایش میدهد، اما نتیجه نهایی ممکن است به اندازه وعدههای آغازین اثرگذار نباشد.
بدون ورود به جزئیات داستان، میتوان گفت پایان بیشتر بر پیامدهای اخلاقی و تصویری که شخصیتها از خود میسازند تکیه دارد تا بر غافلگیریای که همه عناصر پیشین را ناگهان در معنایی تازه جای دهد. این انتخاب از نظر مضمونی قابل فهم است، ولی اگر مخاطب منتظر گرهگشایی کوبندهتر یا تأثیری ماندگارتر باشد، احتمال دارد احساس کند فیلم از ظرفیت تعلیق خود بهطور کامل بهره نبرده است.
ضعف این پایان را باید در نسبت با کل روایت سنجید: فیلم پرسشهای جذابی طرح میکند، اما همیشه برای آنها پاسخی به همان اندازه نافذ نمییابد. از همین رو، پس از تماشا ممکن است بیش از خود سرنوشت ماجرا، درباره ایدههای فیلم و فرصتهای ازدسترفتهاش فکر کنیم. جمعبندی «The Burnt Orange Heresy» تریلری خوشقاب و بازیمحور است که جهان هنر را به صحنهای برای سنجش جاهطلبی، فریب و میل به مالکیت تبدیل میکند.
فضای ایتالیا، بازی دبیکی و ساترلند، حضور نامتعارف جگر و رازآلودگی رابطه میان شخصیتها، به فیلم جذابیت میبخشند. در مقابل، ریتم نابرابر، گفتوگوهای گاه خودنمایانه و پایانی که شاید به اندازه انتظار ضربه نهایی را وارد نکند، مانع از آن میشوند که اثر به تریلری کاملاً رضایتبخش بدل شود.
« همین فاصله میتواند با شخصیت تناسب داشته باشد، اما گاهی از شدت عاطفی ماجرا نیز میکاهد. »
جمعبندی
تماشاگرانی که از تعلیق آرام، فضای هنری و شخصیتهای مشکوک لذت میبرند، احتمالاً چیزهایی برای تحسین در آن خواهند یافت؛ اما کسانی که به روایت پرشتاب و گرهگشایی نیرومند نیاز دارند، ممکن است زیبایی ظاهری فیلم را قانعکنندهتر از دستاورد دراماتیک آن بیابند.



ثبت دیدگاه