نقد و بررسی
نقد خشت و آینه (The Brick and the Mirror) | 1966
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی بر آستانهٔ یک تصمیم «خشت و آینه» با رخدادی کوچک و روزمره آغاز میشود: هاشم، رانندهٔ تاکسی، نوزادی را در صندلی عقب ماشینش مییابد. اما این اتفاق ساده بهسرعت از یک معمای خیابانی فراتر میرود و به آزمونی اخلاقی و عاطفی بدل میشود. کودک، که هنوز توان سخنگفتن ندارد، به پرسشی بدل میشود که هر شخصیت ناچار است پاسخ خودش را به آن بدهد: در برابر موجودی بیپناه، مسئولیت از کجا آغاز میشود و تا کجا ادامه مییابد؟
فیلم این پرسش را با راهحلی سرراست یا موعظهای آشکار پاسخ نمیدهد. بهجای آن، دوربین ما را در کنار هاشم و تاجی نگه میدارد؛ در تردیدهایشان، در اختلافشان و در فاصلهای که میان خواستن و توانستن شکل میگیرد. همین محدودماندن به یک موقعیت، امکان میدهد موضوعی ظاهراً کوچک به تأملی گستردهتر دربارهٔ شفقت، تعهد و زندگی مشترک تبدیل شود.
کودک؛ محرک روایت و آینهٔ شخصیتها نوزاد در فیلم بیش از آنکه شخصیتی مستقل با مسیر داستانی ویژه باشد، نیرویی است که روابط و تناقضهای دیگران را آشکار میکند. حضورش نظم معمول زندگی هاشم و تاجی را بههم میزند و آنها را وامیدارد با انتخابی روبهرو شوند که نمیتوان بهآسانی از کنار آن گذشت.
« اما این اتفاق ساده بهسرعت از یک معمای خیابانی فراتر میرود و به آزمونی اخلاقی و عاطفی بدل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پرسش فقط این نیست که با کودک چه باید کرد؛ پرسش این است که هرکدام از آن دو، در موقعیتی ناخواسته، چه کسی از آب درمیآید. از این منظر، روایت به جای پیشروی بر پایهٔ حادثههای پیدرپی، بر واکنشها تکیه دارد. هر مکث و هر گفتوگو، بخشی از کشمکش درونی شخصیتها را نمایان میکند. نقطهٔ قوت این رویکرد آن است که موقعیت را به مسئلهای انسانی و تأملبرانگیز بدل میسازد؛ ضعفش نیز آن است که فیلم گاه چنان در وضعیت آغازین خود میماند که حرکت روایی کند و پراکنده احساس میشود.
هاشم و تاجی؛ دو نگاه در برابر مسئولیت کانون عاطفی فیلم در تقابل میان هاشم و تاجی شکل میگیرد. هاشم میخواهد کودک را از زندگی خود دور کند؛ تاجی، در مقابل، به نگهداشتن او گرایش دارد. این اختلاف را نمیتوان صرفاً به بیرحمی یکی و مهربانی دیگری فروکاست. هر دو در برابر موقعیتی دشوار ایستادهاند و واکنششان از تصور متفاوتی دربارهٔ مسئولیت، آینده و امکان زندگی میآید.
گفتوگوهای پرتنش این دو، از بهترین لحظات فیلماند. بازیها حسّی از نزدیکی و فرسودگی دارند و اختلافشان به جدلی انتزاعی محدود نمیماند؛ در لحن، سکوت و واکنشهای کوچک نیز رسوب میکند. با این همه، گاهی دیالوگها بیش از آنکه از دل گفتوگویی طبیعی برخاسته باشند، حامل معنایی نمادین به نظر میرسند.
« از این منظر، روایت به جای پیشروی بر پایهٔ حادثههای پیدرپی، بر واکنشها تکیه دارد. »
شخصیتها و اجرا
چنین لحظاتی ممکن است فاصلهای میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد کند، بهویژه وقتی مضمون آشکارتر از عاطفهٔ صحنه به گوش میرسد. تهران شبانه؛ شهری بهمثابه فضای ذهنی یکی از ماندگارترین وجوه فیلم، تصویر تهران در شب است. خیابانها و فضاهای کمنور، شهر را به پسزمینهای خنثی تبدیل نمیکنند؛ برعکس، حسی از بیقراری، تنهایی و ابهام در آن میسازند.
نورپردازی و قاببندی، نگاه را به سوی چهرهها و جزئیات محیط هدایت میکنند و شهر را همچون فضایی مینمایانند که در آن آدمها هم به یکدیگر نزدیکاند و هم از هم دور. این کیفیت بصری با وضعیت روایی فیلم تناسب دارد. هاشم و تاجی نه در جهانی آرام و مطمئن، بلکه در دل شبی سرگردان به تصمیمی دشوار نزدیک میشوند.
تهران در اینجا صرفاً محل وقوع ماجرا نیست؛ حالوهوای آن به بخشی از تجربهٔ تماشاگر تبدیل میشود. هرچند فیلم از این فضای رازآلود بهرهٔ فراوان میبرد، گاه تأکید بر اتمسفر چنان پررنگ میشود که پیشروی داستان در حاشیه قرار میگیرد. فرم روایی؛ مکث، پراکندگی و کمپیرنگی فیلم به الگوی متعارفِ حادثه و گرهگشایی وابستگی اندکی دارد.
« تهران شبانه؛ شهری بهمثابه فضای ذهنی یکی از ماندگارترین وجوه فیلم، تصویر تهران در شب است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در عوض، با مکثها و موقعیتهای کموبیش جدا از هم پیش میرود و از تماشاگر میخواهد معنای رخدادها را از کنار هم گذاشتن لحظهها بیرون بکشد. این انتخاب با فضای ذهنی اثر و با موضوع مسئولیت سازگار است؛ تصمیمهای انسانی همیشه در قالب زنجیرهای منظم از علت و معلول رخ نمیدهند. با این حال، همین ساختار میتواند به پراکندگی بینجامد.
برخی صحنهها بیش از آنکه مسیر روایت را پیش ببرند، بر حالوهوای کلی میافزایند. ریتم کند فیلم برای تماشاگرانی که انتظار کشش داستانی پیوسته دارند، احتمالاً دشوار خواهد بود؛ بهخصوص آنجا که تکرار یک وضعیت، بدون افزودهشدن لایهای تازه، حس کشآمدن ایجاد میکند. در مقابل، مخاطبی که با روایتهای تأملی و کمحادثه همراه است، ممکن است همین مکثها را راهی برای نزدیکشدن به تردیدهای شخصیتها بداند.
نمادپردازی؛ میان عمق و تصنع عنوان فیلم خود امکان خوانشی نمادین فراهم میکند: خشت، مادهای ساده و زمینی است؛ آینه، سطحی برای دیدن و بازشناختن. فیلم نیز میتواند همچون آینهای در برابر شخصیتها و جامعه قرار گیرد و چیزی را آشکار کند که در زندگی روزمره معمولاً نادیده میماند. البته چنین خوانشی زمانی ثمربخش است که از خود تصویر و موقعیت بجوشد، نه آنکه همهچیز را به رمزگشایی از نشانهها تقلیل دهد.
« با این حال، همین ساختار میتواند به پراکندگی بینجامد. »
قوتها و کاستیها
در بعضی لحظهها، نمادپردازی به غنای اثر میافزاید و تماشاگر را به تأمل دعوت میکند؛ در برخی دیگر، دیالوگهای نمادین رنگی تصنعی میگیرند و معنا را بیش از اندازه در معرض نمایش میگذارند. این دوگانگی از ویژگیهای مهم تجربهٔ فیلم است: اثر گاه بهواسطهٔ ابهامش زنده میشود و گاه همان ابهام، ارتباط عاطفی را دشوار میسازد.
تماشاگر ناچار است میان کشف معنای پنهان و همراهی با آدمهای روی پرده تعادل برقرار کند. تجربهٔ تماشاگر؛ تأملی که صبر میطلبد «خشت و آینه» فیلمی نیست که همهٔ جذابیتش را در قصهگویی پرشتاب یا پاسخهای روشن خلاصه کند. نیروی اصلی آن در ساختن موقعیتی اخلاقی، ثبت واکنشهای متناقض و خلق فضایی تصویری است.
در عوض، کمپیرنگی، ریتم کند و گفتوگوهای گاه آشکارا نمادین میتوانند مانع نزدیکی بیواسطه به اثر شوند. برای تماشاگر امروز نیز فیلم بیش از آنکه سندی صرفاً تاریخی باشد، تجربهای دربارهٔ مواجهه با امر ناخواسته است: لحظهای که زندگی تصمیمی را پیش روی آدم میگذارد، بیآنکه زمان یا آمادگی لازم برای پاسخدادن را به او بدهد.
« تماشاگر ناچار است میان کشف معنای پنهان و همراهی با آدمهای روی پرده تعادل برقرار کند. »
جمعبندی
قوت اثر در گشودن همین پرسش نهفته است، نه در ارائهٔ پاسخی ساده و قطعی. جمعبندی «خشت و آینه» اثری تأملی و از نظر بصری بهیادماندنی است که از پیدا شدن یک نوزاد، کشمکشی میان دو انسان و پرسشی دربارهٔ مسئولیت میسازد. بازیهای باورپذیر، بهویژه در برخوردهای هاشم و تاجی، و فضای شبانهٔ تهران به فیلم هویتی متمایز میبخشند.
در سوی دیگر، روایت پراکنده و کمحادثه، کندی ریتم و نمادپردازی گاه تصنعی ممکن است تماشاگر را از تجربهٔ عاطفی آن دور کند. ارزش فیلم بیش از آنکه در انسجام داستانی متعارف باشد، در فضای ناآرام و مسئلهٔ اخلاقی آن قرار دارد. اثری که با صبر و آمادگی برای تأمل تماشا شود، میتواند پس از پایان نیز پرسش دشوار خود را در ذهن باقی بگذارد: وقتی مسئولیت بیدعوت از راه میرسد، انسان تا چه اندازه میتواند از آن روی بگرداند؟
« قوت اثر در گشودن همین پرسش نهفته است، نه در ارائهٔ پاسخی ساده و قطعی. »



ثبت دیدگاه