نقد و بررسی
نقد The Boy Who Killed My Parents | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در بازگویی یک جنایت واقعی «The Boy Who Killed My Parents» محصول ۲۰۲۱ بر پایهٔ پروندهای جنایی ساخته شده که جامعهٔ برزیل را عمیقاً تکان داد. فیلم رویدادهای منتهی به مرگ مانفرد و ماریسیا فون ریشتهوفن را از منظر سوزانه، دختر خانواده، روایت میکند؛ انتخابی که از همان آغاز، اثر را از یک بازسازی جناییِ صرف جدا میسازد.
پرسش اصلی فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده، بلکه این است که روایت یک فرد درگیر چگونه میتواند واقعیت را شکل دهد، پنهان کند یا به سود خود بازآرایی کند. فیلم این پرسش را به محور تعلیق خود بدل میکند، بیآنکه مدعی شود زاویهٔ دیدش تصویری کامل و نهایی از ماجرا فراهم میآورد. روایت محدود و بازی با اعتماد تماشاگر مهمترین امتیاز ساختاری فیلم، همین محدودیت روایی است.
تماشاگر ناچار میشود رویدادها را از دریچهٔ سوزانه ببیند و گفتههای او را نه چون حقیقتی بیچونوچرا، بلکه همچون روایتی صاحب منفعت ارزیابی کند. در نتیجه، بسیاری از صحنهها دو کارکرد همزمان دارند: هم بخشی از داستان را پیش میبرند و هم پرسشی دربارهٔ اعتبار آن بخش پیش میکشند. این ابهام به فیلم کشش میبخشد و اجازه نمیدهد پرونده صرفاً به رشتهای از اطلاعات و بازسازیها فروکاسته شود.
« روایت محدود و بازی با اعتماد تماشاگر مهمترین امتیاز ساختاری فیلم، همین محدودیت روایی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، چنین انتخابی هزینهای نیز دارد. روایت محدود، هرچند کنجکاویبرانگیز است، میدان دید اثر را تنگ میکند. مخاطب بیش از آنکه به تصویری چندجانبه از شخصیتها و روابطشان دست یابد، درون یک گزارش شخصی محصور میماند. این ویژگی را میتوان هم امتیاز دانست و هم کاستی: فیلم از یکسو مسئلهٔ اعتماد را در مرکز قرار میدهد، و از سوی دیگر، گاه امکان کاوش عمیقتر در زمینهها و انگیزههای افراد پیرامونی را از دست میدهد.
کارلا دیاز و نیروی حضور در قاب بازی کارلا دیاز در نقش سوزانه کانون عاطفی و نمایشی فیلم است. او شخصیت را با حضوری حسابشده پیش میبرد و میان آرامش ظاهری، آسیبپذیری و نوعی کنترلگریِ پنهان رفتوآمد میکند؛ بیآنکه نقش را به مجموعهای از نشانههای آشکار شرارت یا مظلومیت تقلیل دهد.
چنین اجرایی برای فیلمی که اعتماد به راوی را مدام به آزمون میگذارد، اهمیت ویژه دارد: تماشاگر نه میتواند بهسادگی با شخصیت همدل شود و نه میتواند هر حرکتش را بیدرنگ نشانهٔ فریب تلقی کند. دیاز همچنین از سکون و مکث بهخوبی بهره میگیرد. در لحظههایی که گفتوگوها بار اصلی صحنه را بر دوش دارند، واکنشهای چهره و تغییرات ظریف در لحن او گاه بیش از کلمات اطلاعات منتقل میکنند.
« بااینحال، چنین انتخابی هزینهای نیز دارد. »
شخصیتها و اجرا
بازی او به فیلم مرکز ثقل میدهد و باعث میشود محدودیت زاویهٔ دید، دستکم از حیث تمرکز اجرایی، به پراکندگی نینجامد. در مقابل، بازیگران دیگر فرصت کمتری برای شکلدادن به شخصیتهایی مستقل و چندلایه پیدا میکنند؛ بعضی از آنان بیشتر در نسبت با روایت سوزانه تعریف میشوند تا بهعنوان انسانهایی با جهان درونیِ کامل.
تعلیق روانشناختی و فضای جنایی فیلم در ساختن فضایی ناآرام، بیشتر بر تنش روانی تکیه دارد تا بر نمایش پرزرقوبرق خشونت. این رویکرد با جنس داستان سازگار است: هراس اصلی از شکاف میان آنچه گفته میشود و آنچه ممکن است در پس آن پنهان باشد برمیخیزد. فضای جنایی اثر، در بهترین لحظهها، نه از حادثهای ناگهانی، بلکه از انتظار و تردید نیرو میگیرد؛ از حس اینکه پشت رفتارهای روزمره، تناقضی آرامآرام خود را آشکار میکند.
بااینهمه، فیلم همیشه در مهار این تعلیق موفق نیست. برخی صحنهها با تکرار اطلاعات یا گفتوگوهای توضیحی، مکثی بیش از اندازه پیدا میکنند و فشار دراماتیک خود را از دست میدهند. روایت گاهی بهجای آنکه معنا را از تصویر، کنش و رابطه بیرون بکشد، آن را با کلام توضیح میدهد. در نتیجه، ضرباهنگ میان لحظههای پرکشش و بخشهای کمتحرک نوسان میکند و اثر پیوستگی تنش خود را بهطور کامل حفظ نمیکند.
« بااینهمه، فیلم همیشه در مهار این تعلیق موفق نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گفتوگوها و مسئلهٔ ریتم تکیهٔ فیلم بر گفتوگو، از یک جهت منطقی است: چون روایت بر شهادت و برداشت شخصی استوار است، کلام به ابزار اصلی شکلدادن به جهان فیلم تبدیل میشود. این تمرکز میتواند به رویارویی دیدگاهها و سنجش اعتبار گفتهها کمک کند، اما گاهی گفتوگوها به جای آنکه لایهای تازه به شخصیتها بیفزایند، تنها اطلاعات لازم برای ادامهٔ قصه را منتقل میکنند.
در چنین لحظههایی، صحنه بیشتر به بازگویی پرونده شباهت پیدا میکند تا درامی که روابط و عواطفش در کنش زنده شکل میگیرند. کندی ریتم نیز از همین مسئله جدا نیست. فیلم زمان قابلتوجهی را صرف شرح رابطهها و زمینهچینی میکند، اما همهٔ این زمان به تعمیق شخصیت یا افزایش ابهام نمیانجامد. اگر برخی صحنهها فشردهتر میشدند، احتمالاً اثر میتوانست با ضرباهنگی منسجمتر به تنش روانی مورد نظرش برسد.
بااینحال، این کندی در مواردی به فضای سنجیده و ناآرام فیلم کمک میکند؛ مسئله آن است که مرز میان مکثِ هدفمند و درنگِ زائد همیشه روشن نیست. شخصیتپردازی و حدود همدلی در بازنمایی آدمهایی که در مرکز یک پروندهٔ هولناک قرار دارند، خطر سادهسازی همواره جدی است. فیلم میکوشد سوزانه را از طریق روایت خود او قابلفهم کند، اما قابلفهمکردن با توجیهکردن یکی نیست؛ این تمایز، یکی از ظرفیتهای مهم اثر به شمار میرود.
« اگر برخی صحنهها فشردهتر میشدند، احتمالاً اثر میتوانست با ضرباهنگی منسجمتر به تنش روانی مورد نظرش برسد. »
قوتها و کاستیها
مخاطب به درون منطق شخصیت راه مییابد، اما لزوماً به پذیرش آن دعوت نمیشود. همین فاصله، از لغزش فیلم به سوی ملودرامی یکسویه جلوگیری میکند. در سوی دیگر، شخصیتپردازی برخی کاراکترهای فرعی به اندازهٔ کافی ژرفا نمییابد. انگیزههای آنان گاهی در حد کارکردی که در روایت دارند باقی میماند و رابطهها کمتر از آنچه موضوع فیلم اقتضا میکند، پیچیدگی پیدا میکنند.
پیامد این کاستی آن است که تصویر کلی ماجرا به جای آنکه از برخورد چند ذهنیت و چند تجربه ساخته شود، بیش از اندازه به روایت مرکزی وابسته میماند. این محدودیت، بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار تحلیل اجتماعی یا روانشناختی گستردهتری دارند، محسوس خواهد بود. اخلاق بازسازی یک پروندهٔ واقعی بازسازی جنایت واقعی همواره با پرسشی اخلاقی همراه است: چگونه میتوان از رنج قربانیان و خانوادهها دراماتیزه کرد، بیآنکه واقعیت به سرگرمیِ صرف بدل شود؟
فیلم با پرهیز نسبی از تمرکز بر نمایش عریان خشونت، بخشی از این خطر را مهار میکند و توجه را بیشتر به رابطهها و روایتهای متعارض میبرد. در عین حال، انتخاب یک زاویهٔ دید محدود، خود یادآور آن است که اثر را نباید بهمنزلهٔ گزارشی بیطرف یا بازسازی جامع پرونده دریافت کرد. این یک روایت سینمایی با چارچوبی مشخص است، نه حکم نهایی دربارهٔ همهٔ ابعاد ماجرا.
« مخاطب به درون منطق شخصیت راه مییابد، اما لزوماً به پذیرش آن دعوت نمیشود. »
جمعبندی
جمعبندی «The Boy Who Killed My Parents» بیش از هر چیز در شیوهٔ محدود و مسئلهساز روایتش ارزش مییابد. فیلم با قرار دادن سوزانه در مرکز دید، تماشاگر را وادار میکند میان شنیدن یک روایت و باورکردن آن فاصله بگذارد؛ انتخابی که تعلیق روانشناختی و کنجکاوی اثر را تقویت میکند. بازی پرقدرت کارلا دیاز نیز به این ساختار نیرویی متمرکز میبخشد.
در مقابل، اتکای زیاد به گفتوگو، افتوخیز ریتم و کمعمقی برخی شخصیتهای فرعی مانع میشود فیلم به تصویری کاملاً چندلایه از پرونده برسد. حاصل، اثری درگیرکننده اما محدود است: بازخوانیای که بیش از آنکه ادعای حل معمای حقیقت را داشته باشد، بر دشواری اعتماد به روایتی شخصی انگشت میگذارد.
« جمعبندی «The Boy Who Killed My Parents» بیش از هر چیز در شیوهٔ محدود و مسئلهساز روایتش ارزش مییابد. »
ثبت دیدگاه