نقد و بررسی
نقد The Book Thief | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای دربارهٔ پناهگرفتن در کلمات «دزد کتاب» در ظاهر روایت دختری است که به کتابها دل میبندد؛ در ژرفای خود، اما، دربارهٔ پناهجویی است: پناهجویی از سوگ، ترس، تنهایی و زبانی که حکومت میکوشد آن را به ابزار فرمانبرداری بدل کند. لیزل در آلمانِ جنگزده، در خانهای تازه و میان آدمهایی ناآشنا، با خواندن و آموختن راهی برای پیوند با جهان پیدا میکند.
کتاب برای او نه شیئی تزئینی، بلکه امکانِ نامگذاری تجربههاست؛ راهی برای آنکه چیزهای تحملناپذیر را بفهمد و با دیگری قسمت کند. فیلم بهدرستی از همان ابتدا میان دزدی و بخشندگی رابطه برقرار میکند. لیزل کتابها را از موقعیتهایی برمیدارد که مالکیت و قدرت در آنها معنایی پیچیده یافته است، اما حاصل این تصرف، انحصار نیست: واژهها را با دیگران شریک میشود.
این تناقض اخلاقی، هستهٔ زندهٔ داستان است. پرسش اصلی فیلم تنها این نیست که کتابها چه میگویند، بلکه این است که چه کسی حق دارد روایت کند و روایتها چگونه میتوانند در برابر زبان رسمیِ نفرت بایستند. کودکی در سایهٔ ایدئولوژی یکی از انتخابهای مهم اثر، نگاهکردن به جنگ از سطح زندگی روزمره است.
جنگ صرفاً مجموعهای از نبردها و صحنههای ویرانی نیست؛ در خانه، مدرسه، خیابان و مناسبات همسایگی رسوخ میکند. لیزل با نظمی روبهروست که میکوشد کودکان را از سنین پایین در قالبی ایدئولوژیک جای دهد. در چنین فضایی، هر رفتار شخصی میتواند رنگ سیاسی بگیرد: دوستی، سکوت، پناهدادن و حتی خواندن.
« فیلم بهدرستی از همان ابتدا میان دزدی و بخشندگی رابطه برقرار میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، فیلم بیش از آنکه بر سازوکارهای سیاسی و اجتماعی رژیم مکث کند، بر تجربهٔ عاطفی شخصیتها تمرکز دارد. این رویکرد دسترسی تماشاگر را به جهان لیزل آسان میسازد، اما دامنهٔ تحلیل تاریخی را محدود میکند. فضای تهدیدآمیز پیرامون خانه و شهر حس میشود، ولی گاه بیشتر پسزمینهای برای داستان خانوادگی باقی میماند تا نیرویی که جزئیات زندگی را بهطور کامل دگرگون کرده باشد.
اثر در نشاندادن نفوذ ترس تواناست، اما در واکاوی ریشهها و پیامدهای آن محتاط میماند. خانوادهای با زبانهای متفاوت رابطهٔ لیزل با خانوادهٔ سرپرستش از صمیمانهترین بخشهای فیلم است. هانس با آرامش و مهربانی، راهی برای نزدیکشدن به دختر پیدا میکند؛ ارتباطی که از آموزش خواندن فراتر میرود و به نوعی اعتماد متقابل بدل میشود.
او به لیزل فرصت میدهد تا بیشتاب، و به شیوهٔ خودش، با خانهٔ تازه و گذشتهٔ دردناکش کنار بیاید. جفری راش این شخصیت را با گرمایی بیتکلف بازی میکند: مهربانی هانس نه خطابه است و نه قهرمانی پرزرقوبرق، بلکه در رفتارهای کوچک و پیوسته جلوه میکند. روزا در سوی دیگر این رابطه ابتدا سختگیر و تندخو به نظر میرسد.
امیلی واتسن به او خشونتی بیرونی میدهد که بهتدریج با نشانههایی از مراقبت و آسیبپذیری آمیخته میشود. فیلم از تضاد میان این دو بزرگسال برای ساختن تصویری ساده از خانوادهٔ خوب و بد استفاده نمیکند؛ بلکه نشان میدهد محبت ممکن است با خشونت کلامی یا دشواری در ابراز احساس همراه شود. با این حال، برخی تغییرات عاطفی شخصیتها سریعتر از آن رخ میدهند که فرصت کافی برای رسوبکردن داشته باشند.
« با این همه، فیلم بیش از آنکه بر سازوکارهای سیاسی و اجتماعی رژیم مکث کند، بر تجربهٔ عاطفی شخصیتها تمرکز دارد. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه، رابطهای دوستداشتنی است که گاهی بیش از اندازه برای اثرگذاری عاطفی آماده به نظر میرسد. بازیها و شخصیتهای فرعی سوفی نلیس در نقش لیزل، معصومیت را با نوعی سرسختی آرام ترکیب میکند. بازی او بیش از آنکه به واکنشهای نمایشی متکی باشد، بر توجه و مکث استوار است: نگاههایی که از کنجکاوی به ترس میرسند، یا سکوتهایی که نشان میدهند کودک چیزی را فهمیده، اما هنوز زبان بیانش را نیافته است.
همین کیفیت، نقش را باورپذیر میکند و کمک میکند تماشاگر دگرگونی درونی لیزل را دنبال کند. نیکو لیرش در نقش رودی، دوستی را با سرزندگی و آسیبپذیری همراه میسازد؛ حضوری که به فضای سنگین فیلم اندکی حرکت و شوخی میبخشد، بیآنکه تلخی زمانه را کاملاً از میان ببرد. بن شنِتزر نیز در نقش مکس، پیوند میان کتاب، خاطره و بقا را مجسم میکند.
رابطهٔ او با لیزل از لحظههای انسانی و تأثیرگذار فیلم است، زیرا نزدیکی آن دو بر تجربهٔ مشترکِ ترس و میل به حفظ امید بنا میشود. با وجود این، همهٔ شخصیتها به یک اندازه مجال رشد ندارند. چند چهرهٔ پیرامونی بیشتر به کارکردی در طرح داستان محدود میشوند تا به انسانهایی با زندگی مستقل و پیچیده.
فیلم بهویژه در برخورد با جامعهٔ پیرامون، گاه تصویرهایی گذرا میسازد و سپس به محور خانوادگی بازمیگردد. این تمرکز، پیوستگی عاطفی روایت را حفظ میکند، اما جهان داستان را اندکی کوچکتر از ظرفیت موضوعش نشان میدهد. تصویر، رنگ و موسیقی فضاسازی بصری فیلم یکی از امتیازهای روشن آن است. خیابانها، خانهها و فضای داخلی پناهگاه، جهانی ملموس میسازند که در آن گرمای خانه در برابر سرمای بیرون معنا پیدا میکند.
« نتیجه، رابطهای دوستداشتنی است که گاهی بیش از اندازه برای اثرگذاری عاطفی آماده به نظر میرسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ترکیب قابها و رنگآمیزی اثر، میان زیبایی و اندوه تعادل میجوید: تصاویر چشمنوازند، اما همواره نشانی از ناامنی و تهدید در خود دارند. این زیبایی گاهی به فیلم حالتی افسانهگون میدهد؛ امری که از یک سو با نگاه کودکانهٔ لیزل همخوان است و از سوی دیگر ممکن است زبری واقعیت تاریخی را نرمتر از حد لازم جلوه دهد.
موسیقی جان ویلیامز نقش مهمی در هدایت عاطفی صحنهها دارد. ملودیها لطافت و اندوه را در هم میآمیزند و به لحظههای صمیمی عمق میبخشند. با این حال، موسیقی گاه احساس مورد نظر را پیشاپیش برای تماشاگر مشخص میکند. در برخی صحنهها، سکوت یا اتکای بیشتر به صداهای محیط میتوانست اثرگذاری ظریفتری داشته باشد.
موسیقی دلنشین است، ولی گاهی بهجای همراهی با عاطفه، آن را توضیح میدهد. ریتم و شیوهٔ روایت ریتم «دزد کتاب» در بخشهایی آرام و تأملی است؛ انتخابی که با مسیر رشد لیزل و شکلگیری پیوندهای انسانی او سازگاری دارد. فیلم به جزئیات کوچک مجال میدهد و از شتابزدگی در ساختن روابط پرهیز میکند.
در بهترین لحظهها، همین مکثها باعث میشوند خانه و خیابان به مکانهایی آشنا بدل شوند و تهدید جنگ به شکلی تدریجی در زندگی روزانه نفوذ کند. اما این آرامش همیشه به تمرکز نمیانجامد. بعضی گذارها کشدارند و تکرار مضمونهایی چون همدلی، امید و قدرت کلمات، گاهی جای گسترش پیچیدهتر شخصیتها را میگیرد.
« موسیقی جان ویلیامز نقش مهمی در هدایت عاطفی صحنهها دارد. »
قوتها و کاستیها
حضور راویِ مرگ نیز به اثر زاویهای استعاری میدهد و آن را از روایت تاریخیِ صرف دور میکند، اما این انتخاب همیشه با لحن واقعگرایانهٔ داستان یکدست نیست. در نتیجه، فیلم میان قصهای زمینی دربارهٔ خانواده و تمثیلی شاعرانه دربارهٔ مرگ و حافظه در رفتوآمد است؛ رفتوآمدی که لحظههایی زیبا میآفریند، اما انسجام لحن را نیز اندکی سست میکند.
اقتباس و دام احساسگرایی فیلم در مقام اقتباس، بر خط عاطفی داستان و روابط میان شخصیتها تکیه دارد. این گزینش برای ساختن روایتی روشن و قابلدنبالکردن مؤثر است، اما ناگزیر بخشی از پیچیدگیهای بالقوهٔ جهان داستان را فشرده میکند. فیلم بیش از آنکه در ساختار روایی خود به پرسشهای دشوار تاریخی مکث کند، به لحظههای همدلی و امید بازمیگردد.
این جهتگیری در برخی بخشها نیروی اخلاقی اثر را تقویت میکند؛ در بخشهایی دیگر، احساسات را بیش از اندازه هدایتشده و نتیجه را قابلحدس میسازد. پایانبندی نیز در همین مسیر حرکت میکند: عاطفه را آشکار و مستقیم عرضه میکند و کمتر به ابهام یا سکوت مجال میدهد. این انتخاب ممکن است برای تماشاگرانی که با شخصیتها همراه شدهاند تأثیرگذار باشد، اما برای کسانی که از فیلم انتظار خویشتنداری بیشتری دارند، رنگی احساسگرایانه و قابلپیشبینی پیدا میکند.
اثر میخواهد سوگ و امید را همزمان نگه دارد، ولی همیشه از تبدیل رنج به آرایشی زیبا و آرامشبخش دور نمیماند. جمعبندی «دزد کتاب» فیلمی گرم و خوشساخت دربارهٔ دوستی، خانواده و نیروی واژهها در دل جنگ است. قدرت اصلی آن در لحظههای انسانی و بازیهای باورپذیر بازیگران نهفته است؛ بهویژه در رابطهٔ لیزل با هانس و در پیوندی که کتاب میان شخصیتهای آسیبدیده برقرار میکند.
« اقتباس و دام احساسگرایی فیلم در مقام اقتباس، بر خط عاطفی داستان و روابط میان شخصیتها تکیه دارد. »
جمعبندی
تصویرپردازی چشمنواز و موسیقی دلنشین نیز به ساختن حالوهوایی عاطفی کمک میکنند. در مقابل، ریتم گاه کند میشود، برخی شخصیتها مجال کافی برای پیچیدهشدن نمییابند و روایت در مواجهه با تاریخ، محتاطتر از آن است که موضوعش اقتضا میکند. احساسگرایی پایان و هدایت مستقیم عواطف نیز از ظرافت اثر میکاهد.
با این همه، فیلم در یادآوری این نکته موفق است که در روزگارانی که زبان میتواند ابزار نفرت و فرمانبرداری شود، خواندن و قصهگفتن همچنان راهی برای حفظ انسانیت است.
« تصویرپردازی چشمنواز و موسیقی دلنشین نیز به ساختن حالوهوایی عاطفی کمک میکنند. »
ثبت دیدگاه