نقد و بررسی
نقد گربه سیاه (The Black Cat) | 1934
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای بر فراز گذشته «گربهٔ سیاه» ساختهٔ ادگار جی. اولمر، از همان آغاز جهانی میسازد که در آن پناهگرفتن به معنای امنیتیافتن نیست. جوآن و پیتر، زوج آمریکاییِ تازهازدواجکرده، پس از تصادفی در جادههای مجارستان به خانهٔ هژلمار پُئلزیگ میرسند؛ خانهای که بیش از آنکه پناهگاهی برای مسافران باشد، همچون امتداد معماریِ ذهنی بیمار و رازآلود جلوه میکند.
دکتر وِردِگاست نیز با گذشتهای مشترک و تیره به این جمع وارد میشود و حضورش نشان میدهد که خطر اصلی فقط در فضای بیرون یا در حادثهٔ جاده نیست؛ گذشته، زخمها و کینههای دفنشده نیز در این خانه سکونت دارند. فیلم در حدود یک ساعت، انبوهی از عناصر نامتجانس را به میدان میآورد: خانهای غریب، دشمنی دیرینه، آیینهای تاریک، تهدیدهای پنهان و زوجی که ناخواسته در میان این کشاکش گرفتار شدهاند.
این تراکم گاه به روایت ضرباهنگی تبدار میدهد و گاه آن را به اثری نامنتظم بدل میکند. اما حتی وقتی پیوند میان رخدادها سست میشود، فیلم بهندرت از حالوهوای مسلط خود فاصله میگیرد: کابوسی سرد و نمایشی که در آن هر گوشهٔ خانه میتواند نشانی از یک راز باشد. اقتباس آزاد از ادگار آلن پو عنوان فیلم انتظاری طبیعی پدید میآورد: تماشاگر ممکن است گمان کند با بازآفرینی داستان مشهور ادگار آلن پو روبهرو است.
اما پیوند اثر با آن داستان بسیار محدود است؛ حضور نام پو بیش از آنکه به معنای وفاداری روایی باشد، نشانهای از بهرهگیری از اعتبار و فضای ادبی گوتیک اوست. خودِ اولمر و پیتر روریک داستانی تازه پروردهاند که در آن نام و حالوهوای عنوان بهانهای برای ساختن جهان مستقل فیلم میشود. منابع سینمایی نیز این اقتباس را صرفاً «الهامگرفته» از داستان میدانند و بر فاصلهٔ چشمگیر میان دو اثر تأکید میکنند.
« خانهای بر فراز گذشته «گربهٔ سیاه» ساختهٔ ادگار جی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این فاصله، هم منشأ ناامیدی است و هم فرصتی برای فیلم. اگر مخاطب با انتظار دیدن داستان پو وارد شود، احتمالاً از کمرنگبودن رابطهٔ مستقیم میان دو روایت دلسرد خواهد شد. در مقابل، اگر «گربهٔ سیاه» را اثری مستقل ببیند، میتواند آن را بهعنوان ملغمهای جسور از وحشت، انتقام و فضاپردازی ارزیابی کند.
فیلم از ادبیات گوتیک بیشتر حس تهدید و اضطراب را وام میگیرد تا ساختار قصه را؛ بنابراین بهتر است آن را نه اقتباسی وفادار، بلکه خیالپردازی سینماییِ آزاد بر محور نام پو دانست. معماری بهمثابه نیرویی تهدیدآمیز مهمترین دستاورد فیلم، خانهٔ پُئلزیگ است؛ فضایی که معماریاش به اندازهٔ شخصیتها در شکلدادن به تعلیق نقش دارد.
سازههای زاویهدار، خطوط هندسی، راهروها و اتاقهایی که حس تعلق به یک خانهٔ عادی را برنمیانگیزند، محیط را به هزارتویی روانی بدل میکنند. بنای مدرن و شیک، بهجای آنکه نشانهٔ پیشرفت و آرامش باشد، نوعی سردی و بیرحمی در خود دارد. گویی زیباییِ منظم فضا پوششی است برای چیزی که نباید دیده شود.
نورپردازی سیاهوسفید فیلم این برداشت را تقویت میکند. سایهها تنها برای پنهانکردن جزئیات به کار نمیروند؛ آنها مرز میان واقعیت و کابوس را نیز مخدوش میکنند. ترکیببندیها گاه چنان دقیق و چشمگیرند که هر قاب مانند تصویری مستقل در ذهن میماند. به این ترتیب، «خانه» در فیلم صرفاً محل وقوع حادثه نیست: گذشتهٔ تاریک و جهانبینی صاحبش را به شکلی دیداری مجسم میکند.
« این فاصله، هم منشأ ناامیدی است و هم فرصتی برای فیلم. »
شخصیتها و اجرا
طراحی بصری اولمر از محدودیتهای تولید نیز فراتر میرود؛ گزارشهای مربوط به فیلم به پیشینهٔ او در طراحی صحنه و تواناییاش در ساختن فضایی چشمگیر با امکانات محدود اشاره میکنند. رویارویی دو بازیگر و دو نیروی متضاد جذابیت اصلی بازیگری فیلم در کنار هم قرارگرفتن بوریس کارلوف و بلا لوگوسی است؛ دو چهرهٔ شاخص وحشت سینمایی که نخستین همکاریشان در این فیلم شکل گرفت.
کارلوف در نقش پُئلزیگ، وقار و خونسردی را به صورتی ناآرامکننده به کار میگیرد. او برای ایجاد هراس به حرکتهای اغراقآمیز یا فورانهای پرهیاهو متکی نیست؛ آرامش کنترلشدهاش خود به نشانهای از خطر تبدیل میشود. در برابر او، لوگوسی در نقش وِردِگاست چهرهای پیچیدهتر و عاطفیتر ارائه میدهد.
نگاه و مکثهایش حامل خستگی و رنجی است که به گذشتهٔ شخصیت پیوند دارد. تقابل این دو، به فیلم نیرویی بیش از تقابل سادهٔ قهرمان و شرور میبخشد. هر یک حضوری نافذ دارد و هر دو میکوشند صحنه را از آنِ خود کنند، اما جنس این نفوذ متفاوت است: کارلوف بیشتر بر سکون و اقتدار تکیه دارد، و لوگوسی بر آشفتگی و بار احساسی.
زوج جوان، در مقایسه، گاهی بیشتر کارکرد روایی دارند تا فردیتی مستقل؛ آنان دریچهای هستند که مخاطب از مسیرشان وارد فضای ناآشنا میشود، اما مرکز ثقل فیلم بهتدریج به رابطهٔ دو مرد و تاریخ مشترکشان انتقال مییابد. همین جابهجایی کانون توجه، از یک سو جذابیت دو بازیگر را برجسته میکند و از سوی دیگر به شخصیتهای جوانتر مجال کمتری برای رشد میدهد.
« کارلوف در نقش پُئلزیگ، وقار و خونسردی را به صورتی ناآرامکننده به کار میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت شلوغ و لذتِ کابوس «گربهٔ سیاه» از آن فیلمهایی نیست که منطق رواییِ بینقص را بر همهچیز مقدم بدانند. داستان در زمان کوتاهی مجموعهای از رازها، تهدیدها و تصویرهای تکاندهنده را پیش میکشد و بعضی از این عناصر چنان سریع معرفی میشوند که فرصت کافی برای شکلگرفتن یا پیوندی روشن با یکدیگر پیدا نمیکنند.
نتیجه، روایتی است که گاه بیش از آنکه گامبهگام پیش برود، از یک موقعیت عجیب به موقعیتی عجیبتر میجهد. این شتاب میتواند برای تماشاگر خواهان قصهای منسجم و شخصیتپردازیِ گسترده، مانع باشد. بااینحال، همین بیقراری بخشی از هویت فیلم است. اثر نمیخواهد همهچیز را با واقعگرایی روانشناختی توضیح دهد؛ بیشتر میکوشد حسی از محاصره و بیثباتی بسازد.
خانه و ساکنانش در فضایی نزدیک به کابوس قرار دارند، فضایی که در آن رخدادها گاه از منطق معمول فاصله میگیرند و با منطق ترس و گناه پیش میروند. موسیقیِ پرحضور نیز این کیفیت را تشدید میکند؛ بخش بزرگی از فیلم با قطعاتی از موسیقی کلاسیک همراه است و این انتخاب، تضادی جالب میان شکوهِ آشنا و تصویرهای ناآرامکننده پدید میآورد.
وحشتِ دیروز و تماشاگرِ امروز بخشی از جسارت فیلم به زمان ساخت آن مربوط است. «گربهٔ سیاه» در دورهای ساخته شد که سینمای هالیوود هنوز با محدودیتهای سختگیرانهٔ بعدی مواجه نشده بود و میتوانست با آزادی بیشتری سراغ موضوعات جنجالی برود. اثر در همین محدوده، مجموعهای از نشانههای ممنوعه و هراسآور را کنار هم میگذارد و برای فیلمی از سال ۱۹۳۴ لحنی غیرمعمولاً تیره دارد.
« روایت شلوغ و لذتِ کابوس «گربهٔ سیاه» از آن فیلمهایی نیست که منطق رواییِ بینقص را بر همهچیز مقدم بدانند. »
قوتها و کاستیها
این جسارت تاریخی هنوز برای تماشاگر امروز جذاب است، بهویژه چون فیلم بهجای تکیه بر نمایش مستقیم خشونت، از فضا، تهدید و تصورِ آن بهره میگیرد. بااینهمه، تأثیر برخی از شگردهای وحشت آن زمان کاهش یافته است. کلیشههای آشنای داستانهای خانهٔ اسرارآمیز، شخصیتهای شرور و موقعیتهای تهدیدآمیز ممکن است برای مخاطبی که با دههها سینمای ژانری پس از آن روبهرو شده، آشنا یا حتی کماثر به نظر برسند.
اما ارزش فیلم را نباید فقط با این سنجه سنجید که آیا هنوز میتواند شوکی مستقیم ایجاد کند یا نه. بخش مهمتری از جذابیتش در دیدن چگونگی ساختن وحشت با سایه، میزانسن و حضور بازیگران است؛ در دیدن اینکه چگونه تصویری ثابت یا سکوتی کوتاه میتواند بیشتر از توضیحهای طولانی، حس ناامنی به وجود آورد.
جمعبندی «گربهٔ سیاه» فیلمی ناهموار، اما بهیادماندنی است. پیوند کمرنگش با داستان پو، روایت فشرده و گاه نامنسجمش و حضور کلیشههایی که بخشی از نیروی غافلگیرکنندهٔ خود را از دست دادهاند، مانع از آن میشوند که اثری یکدست و بینقص باشد. در عوض، معماری وهمآلود، نورپردازی چشمگیر و بازیهای پرجاذبهٔ کارلوف و لوگوسی، آن را به تجربهای متمایز تبدیل میکنند.
این فیلم را بهتر است نه بهعنوان بازگویی داستان «گربهٔ سیاه» پو، بلکه بهعنوان کابوسی گوتیک و پرزرقوبرق دید؛ کابوسی که بیش از انسجام قصه، بر فضای سنگین، تصویرهای ماندگار و برخورد دو حضور سینمایی تکیه دارد. تماشاگرِ آماده برای پذیرش این آشفتگیِ حسابشده، از جهان عجیب و سرد فیلم لذت خواهد برد؛ جهانی که حتی وقتی قصهاش از چنگ منطق میگریزد، همچنان سایهاش را بر ذهن باقی میگذارد.
« بااینهمه، تأثیر برخی از شگردهای وحشت آن زمان کاهش یافته است. »
ثبت دیدگاه