نقد و بررسی
نقد بهترینِ تو در ذهن من (The Best of You in My Mind) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به دوستیِ قدیمی «The Best of You in My Mind» سریالی عاشقانه و جوانانه است که از موقعیتی آشنا آغاز میکند: دو دوست دوران کودکی، لین شیچی و شو فانگ، در آستانهٔ بزرگسالی و در فضای دانشگاه دوباره با معنای رابطهشان روبهرو میشوند. شیچی دانشجوی دامپزشکی است و شو فانگ، کمانداری بااستعداد، در رشتهای مرتبط با دفاع ملی تحصیل میکند.
دوستی دیرینهٔ آنها سرشار از صمیمیت و شوخی است، اما احساساتی که یکی پنهان کرده و دیگری هنوز درست نمیشناسد، آرامآرام این صمیمیت را از تعادل پیشین خارج میکند. سریال در سال ۲۰۲۰ ساخته شده، ۲۴ قسمت دارد و از رمانی به قلم ژو یی اقتباس شده است. جذابیت آغازین اثر، نه در معمایی پیچیده یا حادثهای خارقالعاده، بلکه در فاصلهٔ باریک میان «آشنایی» و «عشق» نهفته است.
وقتی دو نفر سالها در کنار هم بودهاند، ممکن است مهربانی را بدیهی بگیرند، حسادت را به شوخی برگزار کنند و وابستگی را صرفاً عادت بنامند. سریال از همین ابهام تغذیه میکند و نشان میدهد که تغییر نام یک رابطه آسانتر از تغییر شیوهٔ زیستن در آن نیست. عاشقانهای که از رفتارهای روزمره شکل میگیرد داستان در بسیاری از لحظاتش بهجای آنکه عشق را با اعترافهای بزرگ و صحنههای پرطمطراق تعریف کند، به جزئیات روزمره تکیه دارد: کلکل، مراقبتهای کوچک، حضور بهموقع و واکنشهایی که شخصیتها خودشان هم نمیتوانند بهدرستی توضیحشان دهند.
« شیچی دانشجوی دامپزشکی است و شو فانگ، کمانداری بااستعداد، در رشتهای مرتبط با دفاع ملی تحصیل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب با گذشتهٔ مشترک دو شخصیت اصلی تناسب دارد. آنها لازم نیست یکدیگر را از ابتدا بشناسند؛ مسئله این است که آیا میتوانند شناخت قدیمیشان را از نو بخوانند. بخش مهمی از لذت تماشای سریال از همین ریتم آشنا میآید. صمیمیت میان شیچی و شو فانگ بهتدریج خود را نشان میدهد و تماشاگر فرصت دارد تغییر لحن رابطه را دنبال کند.
در نتیجه، لحظههای کوچک گاهی از یک اعتراف صریح اثرگذارترند. سریال در بهترین حالتش خوب میفهمد که برای دو دوست قدیمی، عاشقانهشدن رابطه فقط آغاز یک احساس تازه نیست؛ آزمونی است برای آنکه دریابند دوستی دیرینشان تا چه اندازه توان تحمل آسیبپذیری را دارد. دو بازیگر و شیمیِ قابلباور اجرای سونگ ییرن در نقش شیچی و ژانگ یائو در نقش شو فانگ، از ستونهای اصلی اثر است.
بازیها به شخصیتها کیفیتی خودمانی میدهند و به تعاملشان کمک میکنند از قالبی صرفاً داستانی بیرون بیاید. شوخیهای میان آنها وقتی موفقاند که حاصل عادت و شناخت متقابل به نظر برسند، نه صرفاً جملههایی از پیشساخته برای سرگرمکردن مخاطب. همین حس راحتی است که رابطهٔ محوری سریال را دوستداشتنی میکند.
« این انتخاب با گذشتهٔ مشترک دو شخصیت اصلی تناسب دارد. »
شخصیتها و اجرا
شو فانگ با احساساتی روبهروست که مدتها در خود نگه داشته، و بازی ژانگ یائو در لحظههایی که میان خویشتنداری و دلخوری گرفتار میشود، به شخصیت بُعدی نرمتر میبخشد. در مقابل، شیچی پرجنبوجوش و سرزنده است، اما اعتمادبهنفس ظاهریاش همهٔ دشواریهای درونی او را پنهان نمیکند. سونگ ییرن این دوگانگی را با لحنی سبک و قابلفهم پیش میبرد؛ هرچند گاهی همین سبکبودن باعث میشود تردیدهای شخصیت بیش از اندازه آسان یا کودکانه به نظر برسد.
بلوغ عاطفی؛ نقطهٔ قوت و محل اصطکاک هستهٔ عاطفی سریال بر تفاوت میان دانستن و فهمیدن استوار است. ممکن است شیچی شو فانگ را بهتر از هر کس دیگری بشناسد، اما این شناخت لزوماً به معنای درک احساسات او یا فهم خواستههای خودش نیست. اثر میکوشد بلوغ عاطفی را نه بهصورت کشفی ناگهانی، بلکه همچون مسیری همراه با اشتباه، انکار و بازنگری نمایش دهد.
از این نظر، سردرگمی شخصیت اصلی بخشی از طرح داستان است، نه صرفاً مانعی برای رسیدن سریعتر به یک رابطهٔ عاشقانه. بااینحال، این مسیر همیشه خوشریتم نیست. شیچی گاه بهآرامی از تجربههایش درس میگیرد و برخی رفتارهای شتابزدهاش ممکن است بهجای همدلی، کلافگی ایجاد کند. وقتی سوءبرداشتها یا تصمیمهای عجولانه بیش از حد کش پیدا میکنند، تعلیق احساسی جای خود را به دوری تکراری میدهد.
« در مقابل، شیچی پرجنبوجوش و سرزنده است، اما اعتمادبهنفس ظاهریاش همهٔ دشواریهای درونی او را پنهان نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سریال از این ظرفیت برخوردار است که رشد شخصیت را ملموس کند، اما در همهٔ قسمتها به یک اندازه موفق نمیشود؛ گاهی تماشاگر زودتر از خود شخصیت درمییابد که مسئله چیست. خانواده و سایهٔ ملودرام در کنار عاشقانهٔ دانشگاهی، داستان به مشکلات خانوادگی شیچی نیز میپردازد؛ بخشی که قرار است ناامنیهای او را قابلدرکتر کند و توضیح دهد چرا اعتماد و ثبات عاطفی برایش مسئلهای حساس است.
این پیوند میان فضای خانه و رابطهٔ عاشقانه، در اصل ایدهای مناسبی است: نوجوانی و جوانی فقط دوران تجربهٔ عشق نیست، بلکه دورهای است که آدم میکوشد الگوهای آموختهشده را بشناسد و شاید از تکرارشان بپرهیزد. مشکل آنجاست که این خط داستانی گاهی بیش از اندازه طولانی و سنگین میشود. تصمیمهای والدین همیشه از منطق روانشناختی قانعکنندهای برخوردار نیستند و برخی موقعیتها بیشتر برای تولید تنش طراحی شدهاند تا برای نشاندادن پیچیدگی یک خانواده.
در نتیجه، بخش خانوادگی ممکن است نسبت به لحن دلنشین و سبکتر داستان اصلی ناهمگون جلوه کند. این ناهمگونی مانع از آن نیست که موضوع اهمیت داشته باشد، اما پیوند میان دو لحن را کمرنگ میکند. زوجهای فرعی و پراکندگی روایت سریال تنها به رابطهٔ محوری محدود نمیماند و چند مسیر عاطفی دیگر را نیز وارد داستان میکند.
« مشکل آنجاست که این خط داستانی گاهی بیش از اندازه طولانی و سنگین میشود. »
قوتها و کاستیها
این گسترش میتوانست تصویری متنوعتر از دوستی، عشق و انتخابهای جوانی بسازد؛ اما همهٔ این خطها وزن و انسجام یکسانی ندارند. در پارهای از لحظات، زوجهای فرعی به جهان داستان رنگ میدهند و آن را از تکمحوری بیرون میآورند. در لحظات دیگر، حضورشان کماثر است و پیشروی آنها بیشتر مکثی میان صحنههای اصلی به نظر میرسد تا بخشی ضروری از روایت.
این پراکندگی بر آهنگ کلی سریال اثر میگذارد. مخاطبی که بیش از هر چیز برای تماشای تحول شیچی و شو فانگ آمده، ممکن است برخی مسیرهای جانبی را فرعیتر از آن بداند که سریال از او انتظار دارد. بهخصوص وقتی خطی فرعی برای مدت طولانی در مرکز توجه قرار میگیرد، توازن میان شخصیتهای اصلی و پیرامونی برهم میخورد.
بااینهمه، حضور این روابط یادآوری میکند که تجربهٔ عاطفی دانشگاهی تنها یک شکل ندارد و آدمهای مختلف با ترسها و آرزوهای متفاوت وارد رابطه میشوند. جمعبندی «The Best of You in My Mind» در بهترین لحظاتش، عاشقانهای گرم و دلنشین دربارهٔ پیوندی است که از دوستی آغاز میشود و ناچار است معنای تازهای برای خود پیدا کند.
« در پارهای از لحظات، زوجهای فرعی به جهان داستان رنگ میدهند و آن را از تکمحوری بیرون میآورند. »
جمعبندی
بازیهای دوستداشتنی و باورپذیر، شوخیهای طبیعی میان دو شخصیت اصلی و توجه به مراقبتهای کوچک، اثر را برای علاقهمندان به عاشقانههای جوانانه تماشایی میکند. در عوض، کندی رشد عاطفی شیچی، رفتارهای عجولانهٔ او، کشآمدن ماجرای خانوادگی و کماثر بودن بعضی روابط فرعی، از انسجام روایت میکاهد.
این سریال بیش از آنکه دربارهٔ کشف ناگهانی عشق باشد، دربارهٔ دشواری دیدن چیزی است که شاید همیشه در برابر چشم آدم قرار داشته است. اگر مخاطب از ریتم آرامتر، کلکلهای عاشقانه و شخصیتهایی که با آزمونوخطا احساساتشان را میشناسند لذت ببرد، رابطهٔ مرکزی اثر میتواند برایش جذاب باشد.
اگر انتظار روایتی فشرده و بیحاشیه داشته باشد، بعضی بخشها احتمالاً صبرش را میآزمایند.
« اگر انتظار روایتی فشرده و بیحاشیه داشته باشد، بعضی بخشها احتمالاً صبرش را میآزمایند. »



ثبت دیدگاه