نقد و بررسی
نقد سگ آبی (The Beaver) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای نامتعارف برای رنجی آشنا «سگآبی» از آن فیلمهایی است که ایدهٔ مرکزیاش در یک جمله هم خندهدار به نظر میرسد و هم نگرانکننده: والتر بلک، مردی گرفتار افسردگی، برای سخنگفتن با دیگران به عروسکی دستی پناه میبرد. اما اهمیت این ایده در خود عروسک نیست؛ در فاصلهای است که میان والتر و صدای عروسک شکل میگیرد.
او میتواند چیزهایی را از زبان آن بر زبان بیاورد که در مقام خودش از گفتنشان عاجز است. عروسک، در آغاز، دریچهای برای بازگشت به رابطههاست؛ وسیلهای برای عبور از سکوتی که خانه، کار و زندگی او را فراگرفته است. فیلم بهجای آنکه افسردگی را صرفاً با نشانههای بیرونی یا لحظههای اندوهبار توضیح دهد، آن را به تجربهٔ گسست پیوند میزند: گسست میان فرد و خانوادهاش، میان خواستههای درونی و رفتار روزمره، و سرانجام میان «من» و صدایی که بهتدریج اختیار بیشتری میطلبد.
در همین نقطه است که قصه از یک کمدی نامتعارف فراتر میرود و به درامی دربارهٔ هویت، وابستگی و دشواریِ بازپسگرفتن زندگی بدل میشود. کارگردانی جودی فاستر و مرز میان خنده و اندوه جودی فاستر، که هم کارگردانی فیلم را برعهده دارد و هم در نقش مریدیت ظاهر میشود، با ایدهای آگاهانه عجیب روبهروست.
او در بخشهایی از فیلم از کمدی موقعیت بهره میگیرد: تضاد میان جدیت محیطهای کاری و حضور عروسکی که انگار سخنگوی تازهٔ والتر شده، میتواند خندهای عصبی برانگیزد. این خنده اما هیچگاه کاملاً آسوده نیست؛ تماشاگر از همان ابتدا حس میکند پشت شیرینی موقعیت، مسئلهای جدیتر پنهان است. مشکل آنجاست که فیلم همیشه نمیتواند گذار میان دو لحن را بهنرمی انجام دهد.
« اما اهمیت این ایده در خود عروسک نیست؛ در فاصلهای است که میان والتر و صدای عروسک شکل میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گاهی کمدیِ نامتعارف ناگهان جای خود را به درامی سنگین و تلخ میدهد و پیوند میان این دو حالت به اندازهٔ کافی ساخته نمیشود. در نتیجه، برخی لحظهها نه بهقدر کافی خندهدارند و نه از نظر عاطفی کاملاً جاافتاده. این ناهماهنگی بهویژه در نیمههایی از روایت آشکار میشود که فیلم میخواهد هم از پوچیِ حضور عروسک بهره ببرد و هم پیامدهای نگرانکنندهٔ آن را جدی بگیرد.
قصد اثر روشن است، اما اجرای این جابهجاییها گاهی ضرباهنگ و انسجام احساسی را مختل میکند. مل گیبسون و ساختن دوگانگی والتر بار اصلی فیلم بر دوش مل گیبسون است؛ بازیگری که باید والتر را هم مردی فرسوده و خاموش نشان دهد و هم شخصیتی را که با پناهبردن به عروسک، نیروی تازهای برای حضور در جهان پیدا میکند.
تفاوت این دو حالت صرفاً در لحن و شیوهٔ حرفزدن نیست. گیبسون در بازی خود نوعی تغییر در میزان جسارت، شتاب و تسلط والتر بر موقعیتها ایجاد میکند؛ تغییری که در آغاز میتواند نشانهٔ بازیابی شور زندگی به نظر برسد، اما بهتدریج معنایی مبهمتر پیدا میکند. قدرت بازی او در این است که عروسک را به لطیفهای گذرا تقلیل نمیدهد.
مخاطب میتواند بفهمد چرا والتر به چنین واسطهای دل میبندد: صدایی که از زبان عروسک بیرون میآید، دستکم در ابتدا، از او محافظت میکند و بار مواجههٔ مستقیم با دیگران را سبکتر میسازد. گیبسون این آسودگیِ نخستین را با انرژی اجرا میکند، اما زیر آن، درماندگی شخصیت همچنان احساس میشود.
« در نتیجه، برخی لحظهها نه بهقدر کافی خندهدارند و نه از نظر عاطفی کاملاً جاافتاده. »
شخصیتها و اجرا
همین لایهٔ پنهان است که مانع میشود رفتار والتر تنها به نمایشی عجیب بدل شود. جودی فاستر در نقش مریدیت و آنتون یلچین در نقش پورتر نیز به فیلم بُعد خانوادگی میدهند. مریدیت در برابر راهکار تازهٔ والتر میان امید و نگرانی معلق است؛ پورتر، برعکس، رفتار پدر را نه نشانهٔ بازگشت، بلکه شاهدی برای عمیقترشدن بحران میبیند.
این تفاوت نگاه، تعارض خانوادگی را باورپذیر میکند، هرچند فیلم همیشه فرصت کافی برای پرداختن به همهٔ پیامدهای آن فراهم نمیآورد. خانواده؛ صحنهٔ آزمونِ بازگشت درام خانوادگی فیلم از پرسشی ساده اما مؤثر جان میگیرد: اگر کسی دوباره به زندگی روزمره بازگردد، آیا خانوادهاش نیز آماده است او را دوباره بپذیرد؟
بازگشت والتر به خانه، بازگشتی بیقیدوشرط نیست. هر عضو خانواده تجربهٔ جداگانهای از غیبت و رنج او دارد و به همین دلیل، آنچه برای والتر علامت پیشرفت است، ممکن است برای دیگری مایهٔ هراس باشد. مریدیت با مردی روبهروست که به شکلی متفاوت و نامتعارف دوباره ارتباط برقرار میکند. پسر کوچکتر خانواده میتواند به وجه بازیگوشتر این وضعیت نزدیک شود، اما پورتر در جایگاهی دیگر ایستاده است.
او رفتار پدر را از منظر نوجوانی میبیند که هم از او فاصله گرفته و هم نگران است مبادا چیزی از همان الگوها در خودش تکرار شود. در این بخش، فیلم به موضوعی مهم دست میزند: آسیب روانی فقط در فرد گرفتار بحران باقی نمیماند، بلکه در روابط نزدیک نیز رسوب میکند. بااینحال، پرداخت خردهروایت پورتر به اندازهٔ محور والتر عمق نمییابد.
« همین لایهٔ پنهان است که مانع میشود رفتار والتر تنها به نمایشی عجیب بدل شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
داستان او گاهی چون شاخهای جدا از تنهٔ اصلی جلو میرود و ارتباط عاطفیاش با بحران پدر بهروشنی و پیوستگی لازم گسترش پیدا نمیکند. شخصیتهای پیرامونیِ پورتر نیز گاه بیشتر نقش پیشبرندهٔ موقعیت را دارند تا انسانهایی کامل با کشمکشهای مستقل. از همین رو، این خط داستانی ظرفیت بیشتری از آنچه فیلم به آن میدهد در خود دارد.
عروسک بهمثابهٔ پناهگاه و تهدید عروسک سگآبی جذابترین تصویر فیلم است، زیرا در یک شیء کوچک دو امکان متضاد را جمع میکند. از یک سو، والتر را قادر میسازد دوباره حرف بزند، کار کند و به دیگران نزدیک شود؛ از سوی دیگر، همین واسطه میتواند میان او و صدای شخصیاش فاصله بیندازد. به این ترتیب، فیلم از ما نمیخواهد عروسک را تنها درمانی عجیب یا نشانهای ساده از فروپاشی بدانیم.
اهمیتش در این است که چیزی را آشکار میکند که والتر بهتنهایی توان بیانش را ندارد، اما همزمان خطر آن را پیش میکشد که این صدا دیگر در خدمت او نماند. این استعاره ظرفیت بسیاری دارد، ولی فیلم همهٔ امکانهایش را به یک اندازه نمیکاود. عروسک گاه به نیرویی استعاری و پیچیده بدل میشود و گاه ابزاری برای پیشبردن ماجرا یا تولید موقعیتهای کمیک باقی میماند.
محدودماندن بسط ایده باعث میشود بعضی بخشها کشدار شوند: قصه میخواهد از دگرگونی والتر سخن بگوید، اما همیشه نمیداند چگونه حضور عروسک را از یک gimmick داستانی به بخشی کامل از منطق روانی فیلم تبدیل کند. افسردگی، درمان و تصور بازگشت فیلم تصویری سادهانگارانه از افسردگی ارائه نمیدهد، اما گاهی در تبدیل تجربهٔ پیچیدهٔ آن به یک سازوکار سینمایی شتابزده عمل میکند.
« شخصیتهای پیرامونیِ پورتر نیز گاه بیشتر نقش پیشبرندهٔ موقعیت را دارند تا انسانهایی کامل با کشمکشهای مستقل. »
قوتها و کاستیها
راهکار والتر در آغاز بهسرعت کارآمد به نظر میرسد؛ او ناگهان انرژی مییابد و در خانه و محیط کار حضوری پررنگتر پیدا میکند. این تغییر برای ساختن تضاد دراماتیک لازم است، اما ممکن است این تصور را پدید آورد که یک ابزار یا نقش تازه بهتنهایی میتواند بحران عمیقی را حل کند. در ادامه، فیلم این آسودگی را مسئلهدار میکند و نشان میدهد که ظاهرِ بهبود الزاماً با بازگشتِ کامل اختیار و تعادل یکی نیست.
وجه انسانی اثر در توجه به این فاصله نهفته است: میان بهتر به نظر رسیدن و واقعاً روبهروشدن با مسئله، میان حرفزدن و شنیدهشدن، و میان کمکگرفتن از یک واسطه و تواناییِ زندگیکردن بدون آن. هرچند پرداخت این مسائل همیشه یکدست نیست، فیلم از قضاوتکردنِ شتابزدهٔ والتر پرهیز میکند. او نه صرفاً مایهٔ خنده است و نه قهرمانی که با نیروی اراده همهچیز را پشت سر بگذارد؛ انسانی است که میکوشد از راهی کجومعوج به زندگی متصل شود.
ریتم و انسجام روایی «سگآبی» فیلمی کوتاه و فشرده است، اما کوتاهی زمان بهتنهایی مانع کشآمدن برخی بخشها نمیشود. هرگاه روایت به رابطهٔ والتر با عروسک و واکنش خانواده نزدیک میماند، تمرکز دراماتیک بیشتری دارد. در مقابل، برخی مسیرهای فرعی، بهویژه داستان پورتر و نورا، از محور اصلی فاصله میگیرند و گاه ریتم را کند میکنند.
این خردهروایتها از نظر موضوعی با فیلم بیارتباط نیستند؛ آنها نیز با پنهانکاری، خودتصویری و دشواریِ صداقت سروکار دارند. مسئله بیشتر در میزان و نحوهٔ پرداخت است: پیوند مفهومی وجود دارد، اما پیوند دراماتیک همیشه به اندازهٔ کافی محکم نیست. همین نابرابری سبب میشود فیلم در لحظاتی بیش از آنکه مسیر طبیعیِ شخصیتها را دنبال کند، میان ایدههای خود جابهجا شود.
« هرچند پرداخت این مسائل همیشه یکدست نیست، فیلم از قضاوتکردنِ شتابزدهٔ والتر پرهیز میکند. »
جمعبندی
برخی مضمونها مطرح میشوند، اما پیش از آنکه فرصت یابند به تجربهای کامل بدل شوند، روایت به نقطهٔ بعدی میرسد. بااینهمه، این نارساییها جذابیت بنیادین اثر را از میان نمیبرند؛ فیلم همچنان بهواسطهٔ موقعیت مرکزیِ غریب و اجرای متعهدانهٔ گیبسون در ذهن میماند. جمعبندی «سگآبی» اثری نامتعارف و انسانی است که از یک ایدهٔ بالقوه مضحک، درامی دربارهٔ افسردگی، فاصلهٔ خانوادگی و هویت میسازد.
بهترین لحظههایش زمانی شکل میگیرند که خندهٔ ناشی از حضور عروسک با نگرانی از معنای آن درهم میآمیزد؛ همانجا که مخاطب هم به والتر نزدیک میشود و هم از مسیری که پیش گرفته احساس خطر میکند. بازی مل گیبسون به این دوگانگی جان میدهد و جودی فاستر با صداقتی محسوس میکوشد میان کمدی و تلخی تعادل برقرار کند.
این تعادل همیشه موفق نیست. تغییر ناگهانی لحن، پرداخت محدود ایدهٔ عروسک و کمعمقی برخی مسیرهای فرعی، مانع از آن میشود که فیلم تمام ظرفیت خود را به کار گیرد. بااینحال، کاستیهایش از ارزش پرسش مرکزیاش نمیکاهند: گاهی صدایی بیرونی به ما کمک میکند آنچه را درونمان خاموش شده بیان کنیم، اما آیا میتوان آن صدا را بهموقع از خود جدا کرد؟
فیلم پاسخ سادهای عرضه نمیکند؛ و همین تردید، همراه با اندوه و روزنهای محتاطانه از امید
« برخی مضمونها مطرح میشوند، اما پیش از آنکه فرصت یابند به تجربهای کامل بدل شوند، روایت به نقطهٔ بعدی میرسد. »



ثبت دیدگاه