نقد و بررسی
نقد The Beautiful Person | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی کلاسیک در فضای دبیرستانی کریستوف اونوره در «The Beautiful Person» روایتی کلاسیک از عشق، میل و خویشتنداری را به فضای معاصر دبیرستانی میآورد. فیلم برداشتی امروزی از رمان «La Princesse de Clèves» اثر مادام دو لافایت است؛ اما بهجای آنکه صرفاً پیرنگی کهن را در لباس تازه عرضه کند، میکوشد تنش میان خواستن و مقاومتکردن را در میان نوجوانانی بازآفرینی کند که هنوز زبان روشنی برای شناخت احساسات خود ندارند.
حاصل، اثری است که بیش از حادثه و نتیجه، به حالتهای ناپایدار عاطفی و نگاههای نیمهگفته علاقه دارد. ژونی پس از مرگ مادرش به مدرسهای تازه میرود و ناگهان به کانون توجه همکلاسیها بدل میشود. او به اوتو، پسری آرام و مهربان، نزدیک میشود، اما کششی شدید نیز به نمور، معلم جوان زبان ایتالیایی، احساس میکند.
همین موقعیت سهگانه، هسته عاطفی فیلم را شکل میدهد؛ بااینحال، داستان به رابطهای واحد محدود نمیماند و شبکهای از دلبستگیها، پنهانکاریها و سوءتفاهمها پیرامون شخصیتها شکل میگیرد. زیبایی بهمثابه فاصله عنوان فیلم بهسادگی میتواند وعده ستایشی از زیبایی ظاهری بدهد، اما در روایت اونوره، زیبایی بیشتر نیرویی اجتماعی است: چیزی که دیگران را جذب میکند، بیآنکه لزوماً راهی به درون صاحب آن بگشاید.
ژونی برای اطرافیان به تصویری رازآمیز تبدیل میشود؛ چهرهاش دیده میشود، سکوتش تفسیر میشود، اما خود او کمتر مجال مییابد احساساتش را به کلامی روشن بدل کند. این فاصله میان تصویری که دیگران از او میسازند و تجربهای که خودش از جهان دارد، یکی از ایدههای ماندگار فیلم است. ژونی نه قهرمانی است که بهراحتی بتوان او را ستود و نه معمایی که فیلم بهطور کامل حل کند.
« حاصل، اثری است که بیش از حادثه و نتیجه، به حالتهای ناپایدار عاطفی و نگاههای نیمهگفته علاقه دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خویشتنداری او گاه همچون سپری در برابر فقدان و آشفتگی عمل میکند؛ گاه نیز دیگران را در موقعیتی مبهم میگذارد. جذابیت شخصیت از همین تناقض میآید، اما همین انتخاب خطر هم دارد: اگر سکوت بیش از اندازه جای پرداخت روانشناختی را بگیرد، رازآلودگی به کمگویی بدل میشود. عشق، میل و نابرابری قدرت فیلم از مثلث عاطفی ژونی، اوتو و نمور برای کاوش در تفاوت میان امنیت، میل و خیال عاشقانه استفاده میکند.
اوتو نماینده نوعی محبت صبور و بیادعاست؛ رابطه با او امکان آرامش و اعتماد را پیش میکشد. نمور، در سوی دیگر، بیش از آنکه حضوری مطمئن باشد، منشأ آشوب و کشش است. ژونی میان این دو قطب حرکت میکند، بیآنکه انتخابهایش به فرمولی ساده از «عشق درست» و «عشق نادرست» فروکاسته شوند. بااینحال، رابطه ژونی و نمور از نظر اخلاقی و دراماتیک مسئلهساز است.
فاصله قدرت میان معلم و دانشآموز، و تفاوت جایگاه و تجربه آنها، نمیتواند صرفاً با زبان دلدادگی محو شود. فیلم این نامتقارنی را وارد فضای پرتنش خود میکند، اما همیشه به اندازه کافی در پیامدهایش درنگ نمیکند. در نتیجه، ممکن است شدت احساس نمور بیش از آنکه رابطهای متقابل و باورپذیر بسازد، به شیفتگی شتابزده شباهت پیدا کند.
این کاستی مهمی است، زیرا فیلم از مخاطب میخواهد کششی را جدی بگیرد که زمینه روانی آن گاهی کمرنگ میماند. گروهی از عاشقان و رازداران جهان فیلم تنها به ژونی محدود نیست. همکلاسیها و بزرگسالان پیرامون او هرکدام درگیر صورتهای گوناگون عشق و پنهانکاریاند؛ رابطههایی که پیوسته با میل به اعتراف و ترس از افشا شدن کشمکش دارند.
« خویشتنداری او گاه همچون سپری در برابر فقدان و آشفتگی عمل میکند؛ گاه نیز دیگران را در موقعیتی مبهم میگذارد. »
شخصیتها و اجرا
این گستردگی، دبیرستان را از پسزمینهای خنثی به جامعهای کوچک بدل میکند که در آن همه نگاه میکنند، حدس میزنند و گاه از دانستههای ناقص خود نتیجهای شتابزده میگیرند. اما همین تعدد خطوط عاطفی، گاهی به پراکندگی میانجامد. فیلم شخصیتهای بسیاری را وارد مدار خود میکند، ولی فرصت نمییابد برای همه به یک اندازه عمق و پیوستگی فراهم آورد.
بعضی رابطهها در حد طرح یا نشانه باقی میمانند و برخی رخدادهای مهم، بهجای آنکه دگرگونیای محسوس در فضای داستان ایجاد کنند، در میان رفتوآمد روایت محو میشوند. این پراکندگی با مضمون آشفتگی عشق سازگار است، اما همیشه به انسجام دراماتیک کمک نمیکند. تصویر و اقلیم عاطفی یکی از موفقیتهای روشن فیلم، آفرینش حالوهوایی سرد و اندوهگین است.
پاریس فیلم بیش از آنکه منظرهای تماشایی باشد، اقلیمی روانی است: رنگهای خاموش، نور نرم و قابهایی که فاصله میان آدمها را برجسته میکنند. نماها اغلب اجازه نمیدهند احساسات به فورانهای آشکار تبدیل شوند؛ دوربین به چهرهها نزدیک میشود، اما نزدیکی تصویری الزاماً به صمیمیت عاطفی نمیانجامد.
این انتخاب بصری با جهان درونی ژونی و دشواری او در آشکارکردن خود هماهنگ است. موسیقی نیز در همین مسیر حرکت میکند و میان لحظههای اندوه، شور و تعلیق عاطفی پیوند برقرار میسازد. حضور موسیقی و اپرا در کلاس ایتالیایی، احساسات را از سطح گفتوگوی روزمره فراتر میبرد و به فیلم کیفیتی خیالگون میدهد.
« اما همین تعدد خطوط عاطفی، گاهی به پراکندگی میانجامد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، گاهی زیبایی بصری و موسیقایی آنقدر پررنگ میشود که جای پرداخت عمیقتر روابط را میگیرد. فیلم در ساختن حس موفقتر است تا در توضیح چرایی آن. بازیگری و فاصلهگذاری لئا سیدو در نقش ژونی، ترکیبی از وقار، آسیبپذیری و دستنیافتنیبودن میسازد. بازی او بر حرکتهای کوچک و مکثها تکیه دارد؛ نگاه یا سکوتش گاه بیش از گفتوگو حامل معناست.
این ظرافت با شخصیت سازگار است، اما بهدلیل کمبود نشانههای روشنتر، ممکن است تماشاگر را بیرون از تجربه ژونی نگه دارد. لوئی گارل نیز نمور را با جذابیتی آمیخته به بیقراری تصویر میکند؛ او هم شور عاشقانه دارد و هم خودشیفتگیای که پرسشهایی درباره انگیزههایش برمیانگیزد. بازی گرگوار لوپرنس-رنگه در نقش اوتو، با نرمی و صداقتی که به شخصیت میبخشد، تعادل عاطفی مهمی در برابر آشوب پیرامون نمور ایجاد میکند.
بااینهمه، شخصیتپردازی گروهی فیلم نامتوازن است: برخی بازیها بهواسطه حضور و جزئیات اجرایی در ذهن میمانند، اما بعضی شخصیتها بیش از آنکه به انسانهایی کامل بدل شوند، کارکردی در شبکه روابط پیدا میکنند. ریتم و محدودیتهای روایت «The Beautiful Person» از روایت خطی و متمرکز فاصله میگیرد و به گردش احساسات و سوءتفاهمها میدان میدهد.
چنین ساختاری با موضوع فیلم تناسب دارد: نوجوانان در جهانی زندگی میکنند که در آن نشانهها اغلب مبهماند و حقیقت از میان برداشتهای ناقص بیرون میآید. بااینحال، حرکت میان شخصیتها و ماجراهای فرعی گاهی چنان پرپیچوخم میشود که تمرکز از تجربه مرکزی ژونی دور میافتد. از سوی دیگر، سردی لحن همیشه به پیچیدگی هنری نمیانجامد.
« بااینحال، گاهی زیبایی بصری و موسیقایی آنقدر پررنگ میشود که جای پرداخت عمیقتر روابط را میگیرد. »
قوتها و کاستیها
بعضی لحظهها که بهظاهر باید ضربهای عاطفی وارد کنند، بهدلیل فاصلهگذاری مداوم فیلم اثر کامل خود را نمییابند. تماشاگر میتواند فضای اندوه و کشش را دریابد، اما ممکن است کمتر احساس کند که این آدمها را از درون شناخته است. همین فاصله است که هم بخشی از هویت زیباییشناختی اثر به شمار میآید و هم بزرگترین مانع آن.
جمعبندی «The Beautiful Person» فیلمی است که بیش از آنکه پاسخ بدهد، حالتی را ثبت میکند: شور عاطفی، ترس از تسلیمشدن، خلأ پس از فقدان و دشواری شناختن دیگری. بازآفرینی داستانی کلاسیک در محیط دبیرستانی، به اثر امکانی تازه برای اندیشیدن به عشق و خویشتنداری میدهد؛ تصویرهای سرد و بازیهای ظریف نیز فضایی شاعرانه میسازند که تا مدتی پس از پایان فیلم در ذهن میماند.
اما این زیبایی همواره با استحکام دراماتیک همراه نیست. رابطه مرکزی به اندازهای که باید قانعکننده پرورده نمیشود، خطوط فرعی تمرکز را پراکنده میکنند و لحن فاصلهدار گاه مانع از آن است که لحظههای مهم به عمق احساسی مورد انتظار برسند. فیلم در بهترین لحظههایش، تماشاگر را در برابر راز میل و خودداری تنها میگذارد؛ در ضعیفترین لحظهها، همان راز را با کمبود پرداخت اشتباه میگیرد.
حاصل اثری نابرابر، اما از نظر فضا و مضمون قابلتأمل است.
« تماشاگر میتواند فضای اندوه و کشش را دریابد، اما ممکن است کمتر احساس کند که این آدمها را از درون شناخته است. »



ثبت دیدگاه