نقد و بررسی
نقد بانشی های اینشیرین 2022 (The Banshees of Inisherin) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دوستی در آستانهٔ گسست در فیلم «The Banshees of Inisherin»، مارتین مکدونا یک بحران ظاهراً کوچک را به پرسشی بزرگ دربارهٔ دوستی، تنهایی و معنای زندگی بدل میکند. در جزیرهای خیالی و دورافتاده در ایرلند، پادریک و کولم سالهاست بخشی از روزمرگی یکدیگرند؛ تا آنکه یکی ناگهان تصمیم میگیرد این پیوند را قطع کند.
فیلم دلیل این گسست را به معمایی پرهیاهو تبدیل نمیکند؛ نیروی درام از شکاف میان تصمیم قاطع کولم و ناتوانی پادریک در پذیرفتن آن برمیخیزد. پیامدهای این تصمیم، بهتدریج زندگی آرام جزیره را از تعادل خارج میکند. مکدونا از همان ابتدا نشان میدهد که مسئله فقط پایان یک رفاقت نیست. فیلم دربارهٔ حق آدمها برای تغییرکردن، حق دیگران برای سوگواری بر رابطهای ازدسترفته، و دشواریِ زیستن در کنار کسانی است که با خواستههای ما هممسیر نیستند.
این پرسشها نه در قالب بحثی فلسفی، بلکه از خلال دیدارها، سکوتها و گفتوگوهای روزمره شکل میگیرند؛ همین سادگیِ ظاهری است که تلخی قصه را ماندگارتر میکند. طنز سیاه در کنار اندوه مهمترین ویژگی فیلم، آمیختن خنده با دلگرفتگی است. بسیاری از موقعیتها در نگاه نخست مضحک یا حتی نامعقولاند، اما طنز در اینجا راهی برای سبککردن رنج نیست؛ اغلب آن را برجستهتر میکند.
تماشاگر ممکن است به تناقض رفتاری شخصیتها بخندد و لحظهای بعد از خشونت عاطفی یا درماندگی آنان متأثر شود. این رفتوآمد میان خنده و اندوه، لحن فیلم را یگانه میسازد و نمیگذارد اثر در قالب یک کمدی روستایی یا یک درام سوگبار محصور بماند. طنز مکدونا همچنین از فاصلهٔ میان بزرگیِ ادعاها و کوچکیِ زندگی روزمره نیرو میگیرد.
« پیامدهای این تصمیم، بهتدریج زندگی آرام جزیره را از تعادل خارج میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتها دربارهٔ میراث، هنر و اهمیت زندگی حرف میزنند، اما در جزیرهای کوچک گرفتار عادتها و کینههای همیشگیاند. فیلم این تضاد را با نیشخندی گزنده میبیند، بیآنکه شخصیتهایش را صرفاً دستمایهٔ تمسخر کند. زیر شوخیها، نیاز عمیق انسان به دیدهشدن و ترس او از بیاهمیتماندن حضور دارد.
بازیها و کشمکش شخصیتها بازی کالین فارل در نقش پادریک بر ظرافت بنا شده است. او مردی را تصویر میکند که مهربانی و سادگیاش گاه دیگران را به کماهمیتگرفتن او سوق میدهد، اما این ویژگیها را به حماقت یا بیمایگی فرو نمیکاهد. فارل واکنشهای شخصیت را در جزئیات کوچک نگه میدارد: مکثی کوتاه، نگاه مردد یا تلاشی ناشیانه برای بازگرداندن صمیمیتی که پیشتر بدیهی به نظر میرسید.
در نتیجه، رنج پادریک از جنس احساساتیگری آشکار نیست؛ بیشتر در کوشش مداوم او برای عادی جلوهدادن وضعیتی نهفته است که دیگر عادی نیست. برندن گلیسون نیز به کولم سنگینی و سکون خاصی میبخشد. او شخصیتی را میسازد که میخواهد برای زندگی خود جهتی تازه تعیین کند، اما تصمیمش را با خشونتی خشک و بیملاحظه پیش میبرد.
این اجرا سبب میشود کولم نه به ضدقهرمانی ساده تبدیل شود و نه به مردی که انگیزهاش همهچیز را توجیه میکند. در کنار این دو، کری کندن و بری کیوگن به جهان فیلم بافت اجتماعی میدهند: شخصیتهای آنان صرفاً ناظر اختلاف دو دوست نیستند و هر یک بهنحوی از محدودیتها و فشارهای همان محیط اثر میپذیرند.
« فیلم این تضاد را با نیشخندی گزنده میبیند، بیآنکه شخصیتهایش را صرفاً دستمایهٔ تمسخر کند. »
شخصیتها و اجرا
جزیره، تصویر و سکوت جزیره در فیلم پسزمینهای تماشایی اما خنثی نیست؛ بخشی از منطق روایی و عاطفی آن است. چشماندازهای ساحلی، تپههای سبز، خانههای پراکنده و راههای باریک، زیباییای آرام دارند که با تنگنای زندگی شخصیتها در تضاد قرار میگیرد. جهان بیرون گسترده و باشکوه به نظر میرسد، اما روابط انسانی در محدودهای کوچک تکرار میشوند؛ همان چند مسیر، میخانه و خانههایی که دیدارهای شخصیتها را دوباره ممکن میسازند.
تصویربرداری بن دیویس از منظره برای ایجاد وقفهای شاعرانه میان رخدادها بهره میگیرد، اما این زیبایی همواره اندکی ناآرام است. خلوت جزیره میتواند آرامشبخش باشد، ولی در همان حال حس محصوربودن را تشدید میکند. موسیقی و طراحی صدا نیز با پرهیز از تأکیدهای اغراقآمیز، به سکوتها مجال میدهند.
بسیاری از لحظات مهم نه در اعترافی طولانی، بلکه در فاصلهای میان دو جمله یا در ناتوانی شخصیتها از یافتن کلمات مناسب شکل میگیرند. دوستی، اراده و خشونت هستهٔ فیلم، برخورد دو تصور متفاوت از دوستی است. برای پادریک، رفاقت پیوندی روزانه و ملموس است؛ چیزی که با همراهی، گفتوگو و حضور سادهٔ دیگری معنا مییابد.
کولم، در مقابل، به این رابطه همچون مانعی در برابر هدفی شخصی نگاه میکند. فیلم هیچیک از این دو نگاه را کاملاً بیاعتبار نمیکند، اما نشان میدهد که اعلام یک تصمیم یکطرفه چگونه میتواند به تحقیر، مقاومت و آسیبهای زنجیرهای بینجامد. خشونت فیلم نیز فقط به رویدادهای جسمانی محدود نیست.
« جزیره، تصویر و سکوت جزیره در فیلم پسزمینهای تماشایی اما خنثی نیست؛ بخشی از منطق روایی و عاطفی آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خودداری از پاسخدادن، نادیدهگرفتن دیگری و فروکاستن او به صفتی تحقیرآمیز، صورتهایی از خشونت عاطفیاند که داستان با دقت دنبال میکند. در سوی دیگر، تلاش برای حفظ رابطه نیز همیشه فضیلت بیچونوچرا نیست؛ اصرار بر بازگشت به وضع پیشین میتواند خواست و مرزهای طرف مقابل را نادیده بگیرد.
همین تعارض اخلاقی است که فیلم را از حکایتی ساده دربارهٔ دو دوست جدا میکند. سایهٔ تاریخ و محدودیتهای فیلم ماجرا در پسزمینهٔ جنگ داخلی ایرلند در دههٔ ۱۹۲۰ میگذرد، اما فیلم تاریخ را به درسگفتاری مستقیم بدل نمیکند. صدای درگیری از دور به گوش میرسد و رخدادهای جزیره نیز گویی پژواکی کوچک از منازعهای بزرگترند.
این همنشینی میتواند به خوانشی نمادین راه ببرد، اما اثر بیش از آنکه بر تمثیل سیاسی تکیه کند، بر تجربهٔ شخصیِ خصومت و جدایی متمرکز میماند. بنابراین بهتر است زمینهٔ تاریخی را لایهای مؤثر بدانیم، نه کلید قطعی و یگانهٔ معنای فیلم. در عین حال، کندی ریتم ممکن است برای بخشی از مخاطبان به مانع تبدیل شود.
تکرار دیدارها و بازگشت به موقعیتهای مشابه در قسمتهایی کشدار به نظر میرسد، بهویژه اگر تماشاگر با درامهای کمحادثه و مبتنی بر گفتوگو همراه نباشد. همچنین برخی موقعیتهای خشن و ماجرای خرّه، بهجای آنکه صرفاً طنزی سیاه بسازند، میتوانند آزاردهنده باشند. این انتخابها با جهان بیرحم فیلم تناسب دارند، اما برای همه به یک اندازه پذیرفتنی نیستند.
« همین تعارض اخلاقی است که فیلم را از حکایتی ساده دربارهٔ دو دوست جدا میکند. »
قوتها و کاستیها
پایانی که پاسخ آسان نمیدهد فیلم در جمعبندی نیز از دادن راهحل روشن یا تسلای ساده پرهیز میکند. نیروی آن نه در گرهگشایی مطمئن، بلکه در باقیگذاشتن پرسشهایی دربارهٔ این است که پس از گسست، چه چیزی از یک رابطه باقی میماند و آیا میتوان از پیامدهای انتخابهای خود فاصله گرفت. چنین رویکردی ممکن است برای مخاطبی که انتظار پایانبندی صریح و احساسی دارد، کماثر یا ناکافی جلوه کند؛ اما برای تماشاگرانی که ابهام را بخشی از تجربهٔ شخصیتها میدانند، با لحن کلی اثر هماهنگ است.
جمعبندی «The Banshees of Inisherin» فیلمی دربارهٔ دشواریِ فهمیدن دیگری و پذیرش این واقعیت است که گاهی یک رابطه، با وجود خاطره و عادت، دیگر به شکل گذشته ادامه نمییابد. مکدونا با بازیهای قدرتمند، طنزی گزنده و استفادهٔ هوشمندانه از چشمانداز جزیره، روایتی میسازد که هم سرگرمکننده است و هم فرساینده.
کندی ریتم و تلخی بعضی لحظات میتواند فاصلهای میان فیلم و بخشی از مخاطبان ایجاد کند، اما همین تلخی با مضمون اثر پیوند دارد: گاهی پایان یک دوستی نه با انفجاری بزرگ، بلکه با روزهایی تکراری و سکوتی سنگین آغاز میشود.
« پایانی که پاسخ آسان نمیدهد فیلم در جمعبندی نیز از دادن راهحل روشن یا تسلای ساده پرهیز میکند. »



ثبت دیدگاه