نقد و بررسی
نقد اخراج (The Banishing) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای که گذشته را در خود حبس میکند The Banishing اثر کریستوفر اسمیت، در ظاهر از مصالح آشنای داستانهای خانهٔ تسخیرشده ساخته شده است: عمارتی دورافتاده، خانوادهای تازهوارد، صداهایی از دل تاریکی و کودکی که به جهانی نامرئی راه پیدا میکند. بااینحال، فیلم میکوشد وحشت را تنها در حضور ارواح یا رخدادهای فراطبیعی خلاصه نکند؛ عمارت در اینجا بیش از آنکه صرفاً محل وقوع اتفاقات باشد، مخزنی از گذشتههای سرکوبشده است.
ترس از دیوارها و آینهها سربرمیآورد، اما ریشهاش را باید در آدمهایی جستوجو کرد که با راز، شرم و باورهای انعطافناپذیر زندگی میکنند. داستان در انگلستان دههٔ ۱۹۳۰ میگذرد؛ دورهای که سایهٔ بحرانهای بزرگ تاریخی بر زندگی روزمره سنگینی میکند. لینوس، کشیشی جوان، همراه همسرش ماریان و دختر او، آدلاید، به عمارتی قدیمی نقل مکان میکند.
قرار است حضور او به احیای ایمان در جامعهٔ محلی کمک کند، اما خانه خیلی زود نشانههایی از نظمی دیگر نشان میدهد: صداهایی نامعلوم، سایههایی ناآرام و تصویرهایی در آینه که گویی از واقعیتِ حاضر پیروی نمیکنند. فیلم بیآنکه از همان ابتدا همهچیز را توضیح دهد، فضای خانه را به نیرویی فعال بدل میکند؛ نیرویی که به رابطههای شکنندهٔ خانواده راه مییابد و آنها را زیر فشار میگذارد.
گوتیک؛ نقطهٔ قوت اصلی فیلم مهمترین دستاورد The Banishing فضاسازی آن است. عمارت با راهروهای طولانی، اتاقهای نیمهتاریک و گوشههایی که نگاه بهسختی در آنها نفوذ میکند، حضوری سنگین دارد. فیلم بهجای آنکه خانه را مجموعهای از دکورهای ترسناک جلوه دهد، آن را همچون حافظهای معماریشده به تصویر میکشد؛ هر در، آینه و پلکان انگار چیزی را پنهان میکند یا راهی به گذشته میگشاید.
« داستان در انگلستان دههٔ ۱۹۳۰ میگذرد؛ دورهای که سایهٔ بحرانهای بزرگ تاریخی بر زندگی روزمره سنگینی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این کیفیت گوتیک به اثر هویت بصری میدهد و آن را از فیلمهایی که تنها به زنجیرهای از شوکهای ناگهانی تکیه دارند، جدا میسازد. در این میان، آینهها نقشی محوری دارند. آنها صرفاً ابزار بازتاب تصویر نیستند؛ سطحیاند که مرز میان دیدنی و نادیدنی را ناپایدار میکنند. بازتابهای ناهماهنگ و بازی با تصویرهای دوگانه، حس بیاعتمادی به واقعیت را تقویت میکند: آیا آنچه دیدهایم واقعاً در اتاق حضور داشته، یا ذهن شخصیتها در حال ساختن صورت تازهای از ترس است؟
این ایده از نظر بصری جذاب است و از معدود عناصر فیلم به شمار میرود که هم به تعلیق کمک میکند و هم معنایی فراتر از تزئین دارد. تعلیق آرام، بیآنکه همیشه مؤثر بماند اسمیت اغلب بهجای جهش ناگهانی صدا یا آشکارشدن ناگهانی موجودی در قاب، بر انتظار تکیه میکند. سکوت، مکث و حرکت آرام دوربین در راهروها فرصتی میدهد تا تماشاگر خود را برای چیزی آماده کند که شاید هرگز آشکار نشود.
همین رویکرد با فضای کلاسیک و دورهای فیلم تناسب دارد؛ ترس در آن بیشتر از راه پیشبینی و تردید شکل میگیرد تا غافلگیری لحظهای. تصویرهای ناآرام و قاببندیهای نامتعارف نیز به این حس کمک میکنند که خانه تابع قواعد معمول نیست. بااینحال، صبر فیلم همیشه به تعلیق ثمربخش نمیانجامد. گاهی مکثها بیش از آنکه اضطراب بسازند، سرعت روایت را کاهش میدهند و رفتوآمد شخصیتها در راهروها و اتاقها به تکرار میافتد.
در فیلمی که از تماشاگر میخواهد با جزئیات بصری همراه شود، هر صحنهٔ طولانی باید لایهای تازه از تهدید یا شناخت بیفزاید؛ اما برخی لحظات چنین دستاوردی ندارند. نتیجه آن است که مرز میان کندیِ سنجیده و کشآمدن بیدلیل همیشه روشن نمیماند. خانواده، ایمان و شرم زیر لایهٔ داستان ارواح، فیلم به رابطهای خانوادگی میپردازد که از آغاز استوار نیست.
« آنها صرفاً ابزار بازتاب تصویر نیستند؛ سطحیاند که مرز میان دیدنی و نادیدنی را ناپایدار میکنند. »
شخصیتها و اجرا
ماریان و لینوس در یک خانه زندگی میکنند، اما در فهم صمیمیت، مسئولیت و گذشته با یکدیگر فاصله دارند. لینوس، که وظیفهٔ معنویاش ظاهراً هدایت دیگران است، در زندگی شخصی خود با احساس گناه و برداشت سختگیرانهاش از اخلاق دستوپنجه نرم میکند. این تناقض ظرفیت دراماتیک مهمی دارد: ایمان، که میتواند سرچشمهٔ آرامش باشد، در اینجا گاه به ابزاری برای انکار میل، تحمیل سکوت و حفظ اقتدار بدل میشود.
ماریان از سوی دیگر، شخصیتی است که باید میان نقشهای تحمیلشده و خواستههای خودش راهی بیابد. فیلم در برخورد با تجربهٔ او، به وضعیت زنانی نظر دارد که در جامعهٔ مردسالار دههٔ ۱۹۳۰ بهسادگی موضوع قضاوت و کنترل قرار میگیرند. خانه و نهاد مذهبی، هر دو میتوانند فضایی برای محدودکردن او باشند؛ یکی با ترسهای مدفون در گذشته و دیگری با قواعدی که به نام فضیلت عرضه میشوند.
این مضمون، جذابترین امکان فکری فیلم است، هرچند روایت گاهی آن را زیر انبوه رخدادهای فراطبیعی و خطوط داستانی فرعی پنهان میکند. بازیها و وزن شخصیتها جسیکا براون فایندلی به ماریان نوعی حساسیت و آسیبپذیری میبخشد که با فضای شکنندهٔ داستان هماهنگ است. حضور او کمک میکند تجربهٔ ترس صرفاً مجموعهای از واکنشهای بیرونی نباشد؛ مخاطب میتواند فشار عاطفی و اجتماعیای را که شخصیت تحمل میکند، در رفتار و سکوتش ببیند.
جان هفِرنان نیز لینوس را با نوعی خویشتنداری سرد بازی میکند که با شخصیت کشیشی گرفتار تضادهای درونی سازگار است، اگرچه فیلم همیشه فرصت کافی نمیدهد تا این تضادها به شخصیتی چندوجهی و کاملاً شکلگرفته تبدیل شوند. شان هریس در نقش هری رید حضوری متفاوت دارد. بازی او پرانرژیتر و نامتعارفتر از فضای کلی فیلم است و همین تفاوت، شخصیت را به یادماندنی میکند؛ گویی او از فیلمی دیگر وارد این جهان شده، اما حضورش به آن تکانهای لازم میدهد.
« ماریان و لینوس در یک خانه زندگی میکنند، اما در فهم صمیمیت، مسئولیت و گذشته با یکدیگر فاصله دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جان لینچ نیز بهعنوان اسقف، وجهی از اقتدار و تهدید را نمایندگی میکند که به مضمون نهادی فیلم پیوند میخورد. بااینهمه، بخشی از شخصیتها بیشتر حامل ایدهاند تا انسانهایی با زندگی درونی کامل؛ ازاینرو، خطرهایی که با آنها روبهرو میشوند همیشه نیروی عاطفی مورد انتظار را پیدا نمیکند.
روایتی با ایدههای فراوان و تمرکز ناپایدار ضعف بنیادین فیلم در فیلمنامه است. روایت به عناصر متعددی متوسل میشود: خانهٔ تسخیرشده، گذشتهٔ تاریک عمارت، تجربههای آدلاید، تنش زناشویی، رازهای مذهبی و نشانههایی از افراطگرایی سیاسی. هر یک از این ایدهها میتوانست محور یک داستان مستقل باشد؛ اما کنار هم قرارگرفتنشان همیشه به گسترش یک مضمون واحد نمیانجامد.
در نتیجه، فیلم گاهی بهجای تعمیق راز اصلی، اطلاعات و نشانههای تازهای اضافه میکند که توجه را از هستهٔ عاطفی داستان منحرف میسازند. از همینجا پیشبینیپذیری نیز سربرمیآورد. فیلم با اینکه در جزئیات بصری خلاقیت دارد، در مسیر کلی داستان از الگوهایی استفاده میکند که مخاطب ژانر بهسرعت میشناسد.
بنابراین تازگی اصلی نه در پرسشِ «چه اتفاقی خواهد افتاد؟»، بلکه در چگونگی ساختن فضا و پیوند احتمالی وحشت با گذشته و باور شخصیتها قرار میگیرد. مشکل آنجاست که روایت گاه آنقدر پراکنده میشود که حتی همین پیوندها نیز کامل و روشن نمیشوند. بعضی ایدهها بهدرستی پرورده نمیشوند و پایانبندی نیز ممکن است بهجای حس گشودگیِ تأملبرانگیز، نوعی سردرگمی برجای بگذارد.
« جان لینچ نیز بهعنوان اسقف، وجهی از اقتدار و تهدید را نمایندگی میکند که به مضمون نهادی فیلم پیوند میخورد. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی The Banishing فیلمی است که تصویر و فضا را بهتر از روایت مهار میکند. عمارت گوتیک، بازی خلاقانه با آینهها و پرهیز نسبی از اتکا به شوکهای ناگهانی، تجربهای دیداری و صوتی میسازند که در لحظات موفق، حس وحشت را آرام و پیوسته به جان تماشاگر میاندازد. همچنین تلاش فیلم برای پیوند دادن نیروی ماورایی با سرکوب اجتماعی، شرم و اقتدار مذهبی، به آن ظرفیتی فراتر از یک داستان معمول خانهٔ تسخیرشده میدهد.
اما این ظرفیت بهطور کامل به نتیجه نمیرسد. روایت از ایدههای فراوان خود تمرکز واحدی نمیسازد؛ شخصیتها گاه بیش از اندازه در خدمت مضمون باقی میمانند و ریتم کند نیز در بعضی بخشها به فرسایش توجه میانجامد. فیلم برای تماشاگرانی که از وحشت گوتیک، فضای آرام و تصویرهای وهمآلود لذت میبرند، لحظاتی چشمگیر دارد؛ ولی کسانی که به روایت منسجم، تحول عمیق شخصیتها و گرهگشایی روشن اهمیت میدهند، ممکن است با اثری نابرابر روبهرو شوند.
The Banishing بیش از آنکه داستانی بینقص تعریف کند، در خاطر با راهروهای تاریک و بازتابهای آشفتهاش میماند.
« جمعبندی The Banishing فیلمی است که تصویر و فضا را بهتر از روایت مهار میکند. »



ثبت دیدگاه