نقد و بررسی
نقد The Band Wagon | 1953
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به صحنه؛ قصهای دربارهٔ هنر و سازش «The Band Wagon» ساختهٔ Vincente Minnelli، در ظاهر کمدی موزیکالی دربارهٔ بازگشت هنرمندی به صحنه است؛ اما زیر این روایتِ سرراست، پرسشی دربارهٔ خودِ هنر پنهان شده است: آیا سرگرمی باید در پیِ پیچیدگی و اعتبار هنری باشد، یا میتواند بیتکلف تماشاگر را شاد کند؟
فیلم از همین پرسش، هم طنز میسازد و هم نیروی عاطفی. Tony Hunter، ستارهای که دوران درخشش سینماییاش را پشت سر گذاشته، با امید اجرای نمایشی تازه به برادوی بازمیگردد. دوستانش نقشهای ساده و دلپذیر برای بازگشت او دارند؛ اما بلندپروازیهای هنری گروه، مسیر کار را از آنچه انتظار میرود دور میکند.
این زمینه، امکان میدهد فیلم هم پشتصحنهٔ تولید یک نمایش را دستمایهٔ کمدی کند و هم دربارهٔ غرور، سلیقه و همکاری هنرمندان تأمل ورزد. کمدیِ پشت صحنه یکی از جذابیتهای فیلم، توجهش به فاصلهٔ میان نیت هنری و نتیجهٔ اجرایی است. هر عضو گروه تصور میکند میداند نمایش به چه چیزی نیاز دارد: یکی بر سرگرمی روان و بیواسطه تأکید میکند، دیگری میخواهد اثری بلندپروازانه و اندیشهمند خلق کند.
تنش از تضاد سادهٔ «هنر خوب» و «هنر بد» فراتر میرود؛ مسئله این است که هرکس تعریف متفاوتی از موفقیت دارد و کمتر کسی حاضر است بیدرنگ از تصور خود دست بکشد. از دل همین اختلافها، فیلم شوخیهایی دربارهٔ محافل هنری، خودبزرگبینی و سازوکارهای تئاتر میسازد، بیآنکه فضای اثر را به هجو تلخ بدل کند.
« فیلم از همین پرسش، هم طنز میسازد و هم نیروی عاطفی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ساختار روایی هم با همین آشفتگی پیوند دارد. گروه ابتدا تصویری روشن از آنچه میخواهد بسازد در ذهن دارد، اما هر تصمیم تازه طرح را پیچیدهتر میکند. این کشمکش برای روایت موقعیتهای کمیک و برخورد شخصیتها مفید است، ولی گاهی به کندی میانجامد: فیلم مدتی در گفتوگوها و بحثهای مربوط به شکل نمایش درجا میزند و پیشروی داستان را به تعویق میاندازد.
ممکن است تماشاگر در بخشهایی چشمانتظار بماند تا اجراها جای حرفها را بگیرند. بااینهمه، همین فاصله میان تمرین، اختلاف و اجرا، بخش مهمی از موضوع فیلم است: هنر نه فقط روی صحنه، بلکه در مذاکره و ناکامیهای پشت آن نیز شکل میگیرد. فرد آستر و هنرِ حرکت حضور Fred Astaire ستون اصلی فیلم است؛ نه فقط بهخاطر آواز و رقص، بلکه بهسبب شیوهای که شخصیت را از راه بدن و حرکت آشکار میکند.
اجرای او در «A Shine on Your Shoes» نمونهٔ خوبی از تواناییاش در تبدیل کنش روزمره به نمایش است. رقص در اینجا صرفاً تزئینی نیست: حرکت، شخصیت را سرزنده میکند و بدون نیاز به توضیحهای طولانی، اعتمادبهنفس و اشتیاق او را به اجرا نشان میدهد. مهارت آستر در زمانبندی، دقت قدمها و سبکبالبودن حرکات، حتی در قابهایی که ساده به نظر میرسند، توجه را به خود جلب میکند.
او صحنه را با اغراق تصاحب نمیکند؛ برعکس، طوری میرقصد که گویی موسیقی از دل موقعیت عادی سربرآورده است. این ویژگی به نقش او هم عمق میدهد. Tony Hunter صرفاً ستارهای مشهور و فراموششده نیست؛ هنرمندی است که باید دوباره جایگاه خود را میان نسلها و شیوههای متفاوت اجرا پیدا کند. در حضور آستر، آسیبپذیری شخصیت با مهارت حرفهایاش همزمان میشود: او میتواند از تردید به حرکت برسد، بیآنکه فیلم آن را به سخنرانی دربارهٔ پیری یا شهرت تبدیل کند.
« ساختار روایی هم با همین آشفتگی پیوند دارد. »
شخصیتها و اجرا
آستر در میانهٔ عمر نیز چنان سبک و دقیق میرقصد که فاصلهٔ میان سنِ شخصیت و توانایی جسمانیِ اجراگر، خود به بخشی از لذت تماشای فیلم بدل میشود. سید کاریس و رقص در تاریکی Cyd Charisse در مقام Gabrielle Gerard حضوری خیرهکننده دارد. قامت کشیده، خطوط دقیق حرکت و وقار اجرایی او با سبک آستر تفاوت دارد؛ همین تفاوت، به جای آنکه مانعی صرف باشد، منبعی برای کشش میان دو رقصنده میشود.
فیلم در بهترین لحظاتش اجازه میدهد هر دو سبک جداگانه دیده شوند و سپس از برخورد آنها کیفیتی تازه بسازد. جذابیت رقصهای مشترک نه فقط در مهارت تکنیکی، بلکه در گفتوگویی است که بدنها جای کلمات انجام میدهند. «Dancing in the Dark» نقطهٔ برجستهٔ همین رویکرد است: شمارهای رمانتیک که از جلوهفروشی پرصدا پرهیز میکند و بر هماهنگی آرام و فضای رؤیایی تکیه دارد.
حرکت در آن نه صرفاً نمایش توانایی، بلکه شکلِ بیان احساس است. جذابیت صحنه از این میآید که رابطهٔ دو شخصیت را به شرح و تفسیر واگذار نمیکند؛ رقص، مکثها و نزدیکی تدریجی آنها بار عاطفی را بر دوش میکشند. این بخش، بیش از بسیاری از لحظات گفتوگومحور فیلم، نشان میدهد که چرا سینمای موزیکال میتواند احساس را با تصویر و حرکت به شکلی مستقل بیان کند.
دربارهٔ اثرگذاری خط عاشقانه در بخشهای دیگر میتوان تردید داشت، اما این رقص بهتنهایی از دلنشینترین لحظات فیلم است. رنگ، لباس و طراحی صحنه جهان بصری فیلم از رنگهای زنده و طراحی صحنههای نمایشی نیرو میگیرد. لباسها فقط پوششی چشمنواز نیستند؛ هرکدام به ساختن حالوهوای شخصیت و فضای اجرا کمک میکنند.
« سید کاریس و رقص در تاریکی Cyd Charisse در مقام Gabrielle Gerard حضوری خیرهکننده دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور Charisse، بهویژه، با لباسهایی همراه است که حرکت و فرم بدن را برجسته میکنند، در حالی که محیطهای نمایشی فیلم حالتی پرآرایش و اندکی رؤیایی دارند. Vincente Minnelli از رنگ و قاببندی برای جدا کردن زندگی روزمره از جهان صحنه بهره میگیرد، اما مرز میان این دو کاملاً بسته نیست: نمایش گاهی به دل زندگی شخصیتها راه پیدا میکند و لحظات عادی نیز کیفیتی اجراگونه مییابند.
این زیباییشناسی، فیلم را به تجربهای خوشایند برای چشم تبدیل میکند، ولی در عین حال نشان میدهد که چگونه خودِ «نمایشدادن» موضوع اثر است. لباس، نور و چیدمان قابها، بخشی از داستانیاند که دربارهٔ تولید یک نمایش روایت میشود. حتی هنگامی که گروه با دشواریهای اجرایی روبهرو است، تماشاگر همچنان در دل جهانی رنگارنگ قرار دارد؛ تضادی که به فیلم جذابیت میدهد و از تلخیِ شکستهای هنری میکاهد.
دقت بصری Minnelli سبب میشود صحنههای موزیکال همچون جهانهایی مستقل جلوه کنند، بیآنکه کلیت فیلم از فضای کمدی پشتصحنهاش جدا شود. ترانهها و نوسان میان لذت و غرابت موسیقی فیلم مجموعهای از لحظات بهیادماندنی میآفریند؛ از «That’s Entertainment!» که با لحنی سرزنده به ستایشِ خودِ سرگرمی میپردازد، تا قطعاتی که برای نمایش مهارتهای بازیگران و رقصندگان طراحی شدهاند.
ترانهها تنها میانپردههایی برای استراحت از داستان نیستند. آنها دربارهٔ نوعی نگاه به هنر حرف میزنند: گاهی کافی است اجرا، تماشاگر را درگیر کند و لذتی بیواسطه بسازد. این پیام در کنار طنز فیلم دربارهٔ جاهطلبی نمایشی، حالتی خودآگاه پیدا میکند؛ انگار اثر همزمان از نمایش موزیکال دفاع میکند و محدودیتهای آن را به شوخی میگیرد.
« لباس، نور و چیدمان قابها، بخشی از داستانیاند که دربارهٔ تولید یک نمایش روایت میشود. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، هر شماره به یک اندازه کارآمد نیست. «Triplets» بهسبب ظاهر و اجرای نامتعارفش ممکن است برای برخی تماشاگران بامزه و بازیگوش باشد و برای برخی دیگر نچسب یا گیجکننده به نظر برسد. این ناهمگونی در کنار لحظات پرانرژی، ریتم فیلم را متغیر میکند؛ بعضی اجراها داستان و شخصیتها را بهخوبی پیش میبرند، برخی دیگر بیشتر بهعنوان نمایش مستقل عمل میکنند.
این تفاوتها از یک سو تنوع فیلم را افزایش میدهند، اما از سوی دیگر میتوانند انسجام تجربه را کاهش دهند. محدودیتهای روایت و خط عاشقانه فیلم در صحنههای موزیکال معمولاً زندهتر از بخشهایی است که به حل اختلافها یا پیشبرد داستان اختصاص دارند. روایت ساده و موقعیتهای پشتصحنه برای فراهمکردن زمینهٔ اجراها کفایت میکنند، اما گاهی خود به اندازهٔ آنها جذاب نیستند.
بعضی گفتوگوها کش میآیند و آهنگ حرکت داستان را کند میکنند. همین امر، بهویژه در نیمهٔ نخست، میتواند این احساس را ایجاد کند که فیلم هنوز به نقطهٔ قوت اصلی خود نرسیده است؛ یعنی جایی که اجرا، موسیقی و حرکت شخصیتها در هم میآمیزند. خط عاشقانه نیز همیشه به اندازهٔ رقصهای مشترک اثرگذار نیست.
شیمی بصری میان Astaire و Charisse آشکار است، اما رابطهٔ شخصیتها در سطح روایی گاهی به نشانههایی آشنا و کمعمق تکیه میکند. در نتیجه، لحظات عاطفیای که از راه رقص بهزیبایی شکل میگیرند، در گفتوگوها لزوماً همان قدرت را ندارند. این فاصله میان احساسِ مجسمشده در حرکت و احساسِ توضیحدادهشده در روایت، یکی از کاستیهای مهم فیلم است.
« بااینحال، هر شماره به یک اندازه کارآمد نیست. »
جمعبندی
جمعبندی «The Band Wagon» اثری است که بیش از هر چیز با انرژی اجراهایش در خاطر میماند. Fred Astaire و Cyd Charisse به فیلم نیرویی میبخشند که ضعفهای مقطعی ریتم و ناپیوستگی برخی شمارهها را تا حد زیادی جبران میکند. رنگهای چشمنواز، لباسهای پرجلوه و ترانههای دلنشین نیز جهانی میسازند که تماشاگر را به تئاتر و پشتصحنهٔ آن نزدیک میکند.
در برابر این دستاوردها، روایت گاه کند میشود، بعضی انتخابهای نمایشی ممکن است نامأنوس از کار درآیند و خط عاشقانه بهاندازهٔ رقصها عمق پیدا نمیکند. بااینهمه، فیلم در نهایت ستایشی هوشمندانه از هنر اجراست: یادآوری میکند که گاهی لذت، هماهنگی و حضور زندهٔ هنرمند روی صحنه، خود معنایی کامل و کافی دارند.
« جمعبندی «The Band Wagon» اثری است که بیش از هر چیز با انرژی اجراهایش در خاطر میماند. »



ثبت دیدگاه