نقد و بررسی
نقد The Bad and the Beautiful | 1952
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای در آینهٔ هالیوود «بد و زیبا» ساختهٔ وینسنت مینلی، درامی ملودراماتیک دربارهٔ جاهطلبی، قدرت و بهای انسانی موفقیت در هالیوود است. فیلم در ظاهر داستان تهیهکنندهای بلندپرواز به نام جاناتان شیلدز را روایت میکند؛ مردی که برای ساختن جایگاه خویش در صنعت سینما، از استعدادها و اعتماد اطرافیانش بهره میبرد.
اما موضوع عمیقتر فیلم، خودِ شیلدز نیست: اثر میکوشد سازوکاری را به تصویر بکشد که در آن آدمها به همکار، سرمایه، ابزار پیشرفت یا مانعی برای رسیدن به هدف بدل میشوند. از این منظر، هالیوود نه صرفاً پسزمینهٔ داستان، بلکه نیرویی شکلدهنده به شخصیتها و انتخابهای آنان است. روایت در قالب خاطره فیلم از زمان حال آغاز میشود، اما بخش عمدهٔ روایتش را در بازگشتهایی به گذشته میگستراند.
سه تن از کسانی که با شیلدز تجربهای مشترک و پرتنش داشتهاند، هر یک بخشی از رابطهٔ خود با او را بازمیگویند: نویسنده جیمز لی بارتلو، بازیگر جورجیا لوریسون و کارگردان فرد امیل. این ساختار به فیلم امکان میدهد شیلدز را نه از منظر دانای کلی بیطرف، بلکه از میان خاطرات و زخمهای دیگران بشناسیم.
در نتیجه، تصویر او در آغاز قطعی نیست؛ هر خاطره وجهی تازه از شخصیتش را آشکار میکند و همزمان میزان اعتماد راویان به داوری خودشان نیز زیر سؤال میبرد. این شیوهٔ روایت با موضوع فیلم تناسب دارد: گذشته در هالیوود صرفاً چیزی نیست که سپری شده باشد، بلکه بخشی از سرمایه و قدرت امروز آدمهاست.
« از این منظر، هالیوود نه صرفاً پسزمینهٔ داستان، بلکه نیرویی شکلدهنده به شخصیتها و انتخابهای آنان است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خاطرهها نشان میدهند موفقیت حرفهای چگونه میتواند از دل همکاری و خیانت، حمایت و بهرهکشی پدید آید. بااینحال، همین ساختار گاه پراکندگی ایجاد میکند. سه ماجرای جداگانه هر کدام ریتم و منطق عاطفی خود را دارند و گذار میان آنها همیشه به یک اندازه روان نیست. فیلم در بخشهایی بیش از آنکه روایتی پیوسته بسازد، مجموعهای از پروندههای مرتبط دربارهٔ یک مرد را پیش چشم میگذارد.
این گسست، در عین حال که ضعف انسجام است، با نگاه چندپارهٔ اثر به حقیقت شخصیت شیلدز نیز پیوندی معنادار پیدا میکند. جاناتان شیلدز؛ سازنده و ویرانگر کیرک داگلاس در نقش شیلدز حضوری پرانرژی و مسلط دارد. او شخصیت را به هیولایی یکبعدی فرو نمیکاهد؛ جذابیت، هوش و توانایی تشخیص استعداد در کنار خودخواهی و میل به سلطه قرار میگیرند.
شیلدز میتواند در دیگران امکانی را ببیند که خودشان هنوز به آن باور ندارند، و گاه همان نیرویی میشود که آنان را به سوی موفقیت هل میدهد. اما این توانایی با نوعی مالکیت همراه است: او به آدمها کمک میکند، با این انتظار که بتواند سرنوشتشان را نیز به سود خویش هدایت کند. تناقض اصلی شخصیت در همینجاست.
شیلدز هم خالق فرصت است و هم عامل آسیب؛ او میتواند چیزی ارزشمند بسازد، اما در مسیر ساختن آن، رابطهها را فرسوده کند. فیلم پاسخ سادهای برای این پرسش عرضه نمیکند که آیا حاصل کار میتواند شیوهٔ رسیدن به آن را توجیه کند. در عوض، تماشاگر را میان تحسین مهارت شیلدز و انزجار از رفتار او نگه میدارد.
« خاطرهها نشان میدهند موفقیت حرفهای چگونه میتواند از دل همکاری و خیانت، حمایت و بهرهکشی پدید آید. »
شخصیتها و اجرا
اجرای داگلاس این دوگانگی را با نیرویی نمایشی حفظ میکند؛ گاهی تندی و شدت بازی او به مرز اغراق نزدیک میشود، اما همین حضور پرحرارت برای شخصیتی که میخواهد هر اتاقی را در اختیار بگیرد، مناسب به نظر میرسد. سه تجربه، سه صورت از آسیبپذیری جورجیا، فرد و جیمز سه نمونهٔ متفاوت از مواجهه با قدرت شیلدز هستند.
جورجیا، با بازی لانا ترنر، بهواسطهٔ نیاز به دیدهشدن و تأییدشدن، در موقعیتی شکننده قرار دارد. ترنر از تصویر ظاهری ستاره فاصله میگیرد و زنی را نشان میدهد که میان اعتمادبهنفس و تردید، و میان میل به استقلال و نیاز به تکیهگاه، در نوسان است. کشمکش او فقط بر سر جایگاه حرفهای نیست؛ مسئله این است که چه کسی حق دارد ارزش او را تعریف کند.
فرد امیل، با بازی بری سالیوان، وجه دیگری از مناسبات کاری را نمایندگی میکند: هنرمندی که برای تحقق رؤیای خود ناچار است با سازوکار تولید و تصمیمگیری کنار بیاید. جیمز لی بارتلو، با بازی دیک پاول، نیز از زاویهٔ نویسندگی و زندگی خصوصی به شبکهٔ پیچیدهٔ وفاداری و بدهبستان وارد میشود.
کنار هم گذاشتن این تجربهها، فیلم را از حکایت سادهٔ یک تهیهکنندهٔ بیرحم فراتر میبرد. بااینهمه، همهٔ شخصیتها به یک اندازه پرداخت نمیشوند. برخی انگیزهها سریعتر از آنچه باید روشن میشوند و بعضی روابط برای آنکه عمق کامل بیابند، فرصت چندانی ندارند. گلوریا گراهام نیز در نقشی کوتاه اما بهیادماندنی، حضوری متمایز به جهان فیلم میافزاید.
« سه تجربه، سه صورت از آسیبپذیری جورجیا، فرد و جیمز سه نمونهٔ متفاوت از مواجهه با قدرت شیلدز هستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارگردانی و زبان تصویر مینلی فضای فیلم را با وقار کلاسیک و تنشی پنهان شکل میدهد. قاببندیها و حرکت دوربین، جهان استودیویی را نه فقط محیطی برای کار، بلکه صحنهای برای نمایش قدرت و ساختن چهرهٔ عمومی افراد جلوه میدهند. سیاهوسفیدی تصویر با حالوهوای تلخ و حسابگرانهٔ داستان سازگار است: در این جهان، شکوه و تباهی بهآسانی از هم جدا نمیشوند.
ظاهر آراستهٔ صحنهها نیز تضادی مؤثر با فشار روانی روابط میسازد؛ پشت جلوهٔ حرفهای، رقابت، خودفریبی و ترس از فراموششدن جریان دارد. موسیقی دیوید راکسین و فیلمبرداری رابرت ال. سرتیس به ساختن این فضا کمک میکنند، بیآنکه فیلم را از مدار بازیگران بیرون ببرند. بخش مهمی از تأثیر اثر بر دوش چهرهها، مکثها و تغییر لحن گفتوگوهاست.
مینلی به ملودرام میدان میدهد، اما آن را با مهارتی بصری مهار میکند؛ احساسات بزرگاند، ولی جهان فیلم آنها را در چارچوبی منظم و نمایشی جای میدهد. در مجموع، فیلم در کارگردانی و تصویرسازی به همان اندازه به صنعت سینما میاندیشد که در گفتوگوهایش: هر رابطهای انگار همزمان زندگی واقعی و صحنهای برای ایفای نقش است.
ملودرام؛ نیروی اثر و محدودیت آن شدت عاطفی «بد و زیبا» از مهمترین سرچشمههای جذابیتش است. فیلم از عشق، دلزدگی، خیانت و جاهطلبی پرهیز نمیکند و شخصیتها را در موقعیتهایی قرار میدهد که احساساتشان آشکار و گاه انفجاری باشد. برای تماشاگر امروز، این صراحت ممکن است در بخشهایی تصنعی یا اغراقشده جلوه کند؛ بهویژه هنگامی که دیالوگها یا واکنشها بیش از آنکه از ظرافت روانشناختی برخیزند، برای تقویت ضربهٔ دراماتیک طراحی شدهاند.
« کارگردانی و زبان تصویر مینلی فضای فیلم را با وقار کلاسیک و تنشی پنهان شکل میدهد. »
قوتها و کاستیها
اما همین ملودرام، نوعی صداقت سبکی نیز دارد. فیلم وانمود نمیکند که آدمها در برابر قدرت و آرزو همیشه خونسرد و منطقی میمانند. آنان خطا میکنند، به تأیید نیاز دارند و گاهی میان مصلحت و وفاداری گرفتار میشوند. اگر برخی لحظات بیش از اندازه صیقلخورده یا نمایشی به نظر برسند، حاصل همان سنت سینماییاند که از احساسات بزرگ برای نمایانکردن تضادهای اخلاقی استفاده میکند.
نقطهٔ ضعف هنگامی پدیدار میشود که شدت عاطفی جای کاوش بیشتر در انگیزهها را میگیرد؛ فیلم گاه با یک لحظهٔ تکاندهنده از کنار پرسشی میگذرد که میتوانست پاسخ پیچیدهتری داشته باشد. جمعبندی «بد و زیبا» هم ملودرامی خوشساخت دربارهٔ آدمهای گرفتار در مناسبات هالیوود است و هم تأملی دربارهٔ رابطهٔ میان موفقیت و اخلاق.
روایت چندگانهاش، جاناتان شیلدز را از راه کسانی میسازد که به او نزدیک شدهاند و از او زخم خوردهاند؛ از همین رو، شخصیت اصلی هرگز به تصویری کاملاً ساده یا یکسویه تبدیل نمیشود. بازی پرقدرت کیرک داگلاس، حضور مؤثر لانا ترنر و کارگردانی سنجیدهٔ مینلی، فیلم را حتی در لحظاتی که روایتش پراکنده یا احساساتش اغراقآمیز میشود، دیدنی نگه میدارند.
محدودیتهای اثر را میتوان در ناهمواری پیوند میان خاطرهها، کمعمقی بعضی شخصیتهای فرعی و گرایش گاه پررنگش به ملودرام جستوجو کرد. بااینحال، این کاستیها هستهٔ جذاب فیلم را از میان نمیبرند: تصویری از جهانی که در آن ساختن یک فیلم و ساختن یک زندگی حرفهای، هر دو میتوانند با بهرهکشی از دیگران درآمیزند.
« اما همین ملودرام، نوعی صداقت سبکی نیز دارد. »
جمعبندی
اثر پس از پایان نیز پرسشی اخلاقی برجای میگذارد: اگر کسی به دیگران فرصت درخشیدن بدهد، آیا این امر میتواند آسیبهایی را که بر آنان وارد کرده است کمرنگ کند؟ داوری نهایی را فیلم به تماشاگر میسپارد.
« داوری نهایی را فیلم به تماشاگر میسپارد. »



ثبت دیدگاه