نقد و بررسی
نقد The Assignment | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای شوکآور در قالب انتقام «The Assignment» بر موقعیتی استوار است که همزمان میتواند موتور یک تریلر انتقامی باشد و زمینهای برای پرسشهای جدی دربارهی بدن، هویت و اختیار فراهم کند. فرانک کیچن، آدمکشی حرفهای، پس از آنکه در دام دشمنانش میافتد، درمییابد جراحیای اجباری هویت جسمانی او را دگرگون کرده است.
از این نقطه، داستان مسیر انتقام را پیش میگیرد؛ مسیری که قرار است هم نیروی پیشبرندهی فیلم باشد و هم شخصیت اصلی را با وضعیتی بیگانه روبهرو کند. والتر هیل و دنیس همیل این طرح را در قالب یک فیلم جنایی خشن و عامدانه نامتعارف عرضه میکنند؛ فیلمی که برای جلب توجه، از همان آغاز دست به انتخابی جسورانه میزند.
جسارت ایده، بیتردید مهمترین سرمایهی اثر است. پیوند دادن انتقام گانگستری با دستکاری بدن و تغییر اجباری هویت، امکان روایتی متفاوت را فراهم میکند؛ روایتی که میتوانست از خشونت معمول ژانر فراتر برود و دربارهی اختیار فرد بر بدن خود، معنای هویت و نگاه جامعه به جنسیت تأمل کند. اما فیلم بیشتر از آنکه این امکان را بپرورد، بر نیروی غریب و تکاندهندهی موقعیت تکیه میکند.
در نتیجه، ایدهای که ظرفیت یک درام روانشناختی پیچیده را دارد، اغلب به تمهیدی برای پیشراندن انتقام بدل میشود. روایت میان بازجویی و خاطره ساختار فیلم میان زمان حال و گذشته رفتوآمد میکند. دکتر ریچل جین در مرکز روانپزشکی، ماجرای خود را برای دکتر رالف گالن بازگو میکند و روایت او با بخشهایی از تجربهی فرانک و یادآوریهای تصویری تکمیل میشود.
« جسارت ایده، بیتردید مهمترین سرمایهی اثر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این چارچوب میتوانست پرسشهایی دربارهی اعتبار روایت، گناه و خودفریبی بسازد: آیا آنچه میشنویم حقیقتی روشن است، یا بازسازیای است که راوی برای دفاع از خویش شکل داده؟ فیلم گاه به این امکان نزدیک میشود، اما معمولاً پیش از آنکه ابهام به نیروی دراماتیک تبدیل شود، دوباره به مسیر انتقام بازمیگردد.
پرشهای زمانی و بازگوییها در ظاهر به داستان لایه میافزایند، اما در عمل گاهی آهنگ آن را کند میکنند. صحنههای گفتوگومحورِ چارچوب روایت، از تنش بالقوهی وضعیت فاصله دارند و اطلاعاتی را منتقل میکنند که میتوانستند در دل کنش یا تصویر طبیعیتر آشکار شوند. از سوی دیگر، وقایعِ خط انتقام با شتابی پیش میروند که برای باورپذیری بعضی تصمیمها و گرهگشاییها فرصت کافی باقی نمیگذارد.
فیلم میان مکثهای توضیحی و جهشهای ناگهانی در کنش معلق میماند و این نابرابری در ریتم، پیوستگی تجربه را تضعیف میکند. فرانک کیچن و بازی میشل رودریگز میشل رودریگز به نقش فرانک انرژی و سرسختی میبخشد. حضور او در صحنهها حسی از خشونت مهارشده و عزم برای بقا ایجاد میکند و برای فیلمی که قهرمانش باید از شوک و آسیب به حرکت برسد، این توانایی اهمیت دارد.
رودریگز در بخشهایی که فرانک به دنبال عاملان وضعیت تازهی خود میرود، شخصیت را به نیرویی فعال تبدیل میکند؛ نه صرفاً قربانیای که حوادث او را از جایی به جای دیگر میبرند. همین جسارت اجرایی کمک میکند خط انتقام، با وجود ضعفهای فیلمنامه، همچنان کشش محدودی داشته باشد. با این همه، بازی بهتنهایی نمیتواند خلأ پرداخت درونی را جبران کند.
« پرشهای زمانی و بازگوییها در ظاهر به داستان لایه میافزایند، اما در عمل گاهی آهنگ آن را کند میکنند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم به خشم فرانک توجه دارد، اما کمتر درنگ میکند تا تجربهی سردرگمی، سوگ یا بیگانگی او با بدن تازهاش را به شکلی چندلایه نشان دهد. تغییر بزرگ زندگی شخصیت بیشتر به آستانهای برای آغاز تعقیب و مجازات تبدیل میشود تا فرآیندی روانی که در طول زمان شکل میگیرد. این کمبود از آن رو برجسته است که موقعیت مرکزی داستان، بهخودیخود بار عاطفی و اخلاقی سنگینی دارد.
اگر فیلم لحظات بیشتری را به واکنشهای متناقض فرانک اختصاص میداد، مسیر انتقام احتمالاً معنایی شخصیتر و پیچیدهتر پیدا میکرد. جانی و شخصیتهای پیرامونی جانی میتوانست حضوری باشد که داستان را از یک روایت انتقامجویانهی تکمسیره بیرون میآورد. او نیز رازها و زخمهای خود را دارد و رابطهاش با فرانک امکان شکلگیری نوعی همدلی یا پیوند میان دو شخصیت آسیبدیده را فراهم میکند.
بااینحال، این رابطه عمدتاً در خدمت حرکت پیرنگ قرار میگیرد. آشنایی و نزدیکی آنها مجال کافی برای تحول نمییابد و به همین دلیل، پیوندشان بیش از آنکه ماندگار و عاطفی باشد، کارکردی به نظر میرسد. دیگر شخصیتها نیز غالباً با نقش مشخصی در نقشهی انتقام تعریف میشوند: پزشک، گانگستر، همدست یا مانعی در مسیر قهرمان.
بازیگرانی چون سیگورنی ویور و آنتونی لاپالیا میتوانند به صحنهها وزن و حضور بدهند، اما فیلمنامه کمتر به آنان اجازه میدهد از حد کارکرد داستانی فراتر بروند. بهویژه تقابل میان فرانک و جراح، که میتوانست مرکز اخلاقی و روانی اثر باشد، از کشمکشی عمیق میان دو جهانبینی بهرهی کافی نمیبرد.
« این کمبود از آن رو برجسته است که موقعیت مرکزی داستان، بهخودیخود بار عاطفی و اخلاقی سنگینی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه آن است که شخصیتها بیشتر به مهرههای بازی انتقام شباهت دارند تا آدمهایی با انگیزههای متناقض و تحولپذیر. لحن کمیکبوکی و خشونت نمایشی فیلم در ظاهر خود به قصهای مصور و خشن نزدیک میشود. قاببندیهای اغراقآمیز، صحنههای برخورد و تأکید بر ضربههای ناگهانی، به جهان اثر حالوهوایی غیرواقعگرا میدهند.
این انتخاب با منطق انتقامجویی سازگار است: داستان قرار نیست گزارشی روزمره از جرم و پیامدهای آن باشد، بلکه میخواهد افسانهای تلخ و خشن دربارهی آدمهایی بسازد که به یکدیگر آسیب میزنند و در پی تسویهحساباند. در لحظاتی، همین سبکپردازی به فیلم شخصیت بصری میدهد و آن را از تریلری بیچهره متمایز میکند.
مشکل آن است که فیلم همیشه نمیداند با این خشونت چه نسبتی دارد. گاهی خشونت در چارچوب هجو و اغراق قرار میگیرد، گاهی فیلم میکوشد لحن یک تریلر جدی را حفظ کند و گاه به ملودرامی نزدیک میشود که انتظار تأثر عمیق دارد. این نوسان، نه به غنای چندلحنه میانجامد و نه به تعادلی آگاهانه؛ بلکه پیوند میان بخشهای مختلف را سست میکند.
صحنهای که قرار است تلخ یا تکاندهنده باشد ممکن است ناگهان به نمایش اغراقآمیز بدل شود، و شوخی یا هجو نیز گاه چنان بیمقدمه ظاهر میشود که اثر عاطفی را میگسلد. هویت، بدن و محدودیت نگاه فیلم محور داستان بهناچار پرسشهایی دربارهی هویت و بدن پیش میکشد، اما فیلم در پرداخت این پرسشها محتاط و پیگیر نیست.
« لحن کمیکبوکی و خشونت نمایشی فیلم در ظاهر خود به قصهای مصور و خشن نزدیک میشود. »
قوتها و کاستیها
تغییر جسمانی فرانک، عملی خشونتبار و سلبکنندهی اختیار است؛ بنابراین میتوانست بحثی جدی دربارهی قدرت، مالکیت بدن و تحمیل هویت به دیگری ایجاد کند. فیلم گاهی به اهمیت این جنبه اشاره میکند، اما در بسیاری از لحظات آن را پشت شوک تصویری و منطق انتقام پنهان میسازد. آنچه باید تجربهای درونی و پیچیده باشد، بارها به عنصر غافلگیرکنندهی طرح فروکاسته میشود.
این محدودیت، سویهای اخلاقی نیز دارد. داستان از موقعیتی حساس برای ساختن هیجان و خشونت استفاده میکند، بیآنکه همواره پیامدهای انسانی آن را با دقت متناسب دنبال کند. مسئله فقط این نیست که فیلم چه رخدادی را به تصویر میکشد، بلکه این است که به چه اندازه به معنای آن رخداد وفادار میماند.
«The Assignment» پرسشهای مهمی را مطرح میکند، اما کمتر آنها را تا نتیجهای روشن یا دستکم پرتنش پی میگیرد. به همین دلیل، اثر در عین بحثبرانگیز بودن، از ظرفیت موضوع خود کمتر بهره میبرد. جمعبندی «The Assignment» فیلمی است که جذابیتش بیش از هر چیز در جسارتِ نقطهی آغاز و نامتعارف بودن جهانش نهفته است.
میشل رودریگز به فرانک حضور و نیروی لازم میبخشد، فضای خشن و کمیکبوکی به اثر هویت بصری میدهد و خط انتقام، در برهههایی کشش ایجاد میکند. در سوی دیگر، پیرنگ از حفرههای منطقی و گرهگشاییهای شتابزده رنج میبرد؛ روایتِ مبتنی بر بازگویی ریتم را مختل میکند و شخصیتها بهندرت از نقشهای روایی خود فراتر میروند.
« آنچه باید تجربهای درونی و پیچیده باشد، بارها به عنصر غافلگیرکنندهی طرح فروکاسته میشود. »
جمعبندی
مهمتر از همه، فیلم از فاصلهی میان ایدهی بزرگش و پرداخت محدود آن آسیب میبیند. تغییر اجباری هویت میتوانست مرکز درامی پیچیده دربارهی اختیار، خشم و بازتعریف خویشتن باشد، اما اغلب به سکوی پرتابی برای انتقام تبدیل میشود. حاصل، اثری ناهماهنگ اما قابلبحث است: فیلمی که جسارت ورود به قلمرویی دشوار را دارد، ولی برای تبدیل آن جسارت به تأملی عمیق و انسجامی روایی، به اندازهی کافی مکث نمیکند.
« مهمتر از همه، فیلم از فاصلهی میان ایدهی بزرگش و پرداخت محدود آن آسیب میبیند. »
ثبت دیدگاه