نقد و بررسی
نقد ترور ریچارد نیکسون (The Assassination of Richard Nixon) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مردی که میخواهد دیده شود «ترور ریچارد نیکسون» بیش از آنکه دربارهٔ یک توطئهٔ سیاسی باشد، مطالعهای دربارهٔ مردی است که احساس میکند جهان او را نادیده گرفته است. سم بیک، فروشندهای ناموفق در آمریکای دههٔ ۱۹۷۰، میکوشد زندگیاش را دوباره سامان دهد؛ اما هر کوشش برای بازگشت به خانواده، راهاندازی کسبوکاری مستقل یا یافتن جایگاهی در جامعه با مانعی تازه روبهرو میشود.
ناکامیهای پیاپی، او را به جستوجوی مقصری بیرونی میکشاند و خشم پراکندهاش سرانجام به رئیسجمهور گره میخورد. فیلم با تکیه بر این مسیر، پرسشی تلخ پیش میکشد: چه زمانی رنج شخصی از مرز نومیدی میگذرد و به خشمی سیاسی بدل میشود؟ پاسخ اثر ساده نیست. سم نه قهرمانی است که باید ستایش شود و نه صرفاً هیولایی دور از دسترس؛ او انسانی گرفتار خودفریبی، تحقیر و درماندگی است که کمکم روایت زندگیاش را چنان بازنویسی میکند که خشونت در آن معنایی ظاهراً موجه پیدا کند.
صعود تدریجی خشم نقطهٔ قوت فیلمنامه در آن است که فروپاشی سم را ناگهانی و بیمقدمه نشان نمیدهد. شکستهای او، از دوری همسر و فرزندان تا بیاعتمادی برادر و ناکامی در دریافت وام، بهتدریج روی هم انباشته میشوند. هر رویداد بهتنهایی شاید فاجعهای بزرگ نباشد، اما مجموعشان تصویری از زندگیای میسازد که در آن هیچ راهی به سوی تغییر گشوده نمیشود.
« ناکامیهای پیاپی، او را به جستوجوی مقصری بیرونی میکشاند و خشم پراکندهاش سرانجام به رئیسجمهور گره میخورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این حال، فیلم از تبدیلشدن به گزارشی اجتماعی دربارهٔ فقر یا بیعدالتی فاصله میگیرد. دوربین بیشتر در ذهن آشفتهٔ سم محصور است؛ جهان را نه چنانکه هست، بلکه چنانکه او تجربه میکند میبینیم. او از آرزوهای کوچک حرف میزند، اما در پس آنها نیاز بزرگی به اهمیتداشتن و اثرگذاری پنهان است.
تناقض اصلی شخصیت نیز همینجاست: میخواهد اخلاقی و صادق باشد، ولی وقتی جامعه مطابق انتظارش رفتار نمیکند، خشم او جای اخلاق را میگیرد. بازی شان پن شان پن ستون اصلی فیلم است. بازی او نه بر انفجارهای نمایشی، بلکه بر تنشی مداوم استوار است؛ گویی سم هر لحظه در آستانهٔ از دستدادن کنترل قرار دارد، اما هنوز میکوشد چهرهٔ مردی معمولی و منطقی را حفظ کند.
مکثها، نگاههای گریزان و جملههایی که با اطمینان آغاز میشوند و در میانه فرو میریزند، شخصیتی میسازند که هم ترحمبرانگیز است و هم نگرانکننده. پن سم را به تیپی تکبعدی از «مرد عصبانی» تقلیل نمیدهد. در او غرور آسیبدیده، امید کودکانه، نیاز به تأیید و بدگمانی درهمتنیدهاند. همین چندگانگی باعث میشود تماشاگر بتواند منشأ رنج او را بفهمد، بیآنکه رفتارهایش را توجیه کند.
« با این حال، فیلم از تبدیلشدن به گزارشی اجتماعی دربارهٔ فقر یا بیعدالتی فاصله میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
بازیهای مکمل نیز به این تصویر کمک میکنند: دون چیدل حضوری آرامتر و واقعگرایانهتر دارد و تقابل او با سم، فاصلهٔ میان رؤیا و امکان عملی را برجسته میسازد؛ نائومی واتس نیز با نقشی کمحجمتر، پیامدهای ملموس آشفتگی سم را در زندگی خانوادگی نمایان میکند. رؤیای آمریکایی و زبان قدرت یکی از لایههای قابلتأمل فیلم، رابطهٔ سم با «رؤیای آمریکایی» است.
او خواستههایی بهظاهر متعارف دارد: خانوادهای کنار هم، کسبوکاری مستقل و احترام اجتماعی. اما فیلم نشان میدهد که این آرمانها در تجربهٔ او به وعدههایی دستنیافتنی تبدیل شدهاند. زبان موفقیت و خوشبینی در محیط کار، بهجای آنکه امید واقعی بسازد، گاه همچون شعارهایی توخالی به گوش میرسد؛ گویی از فرد خواسته میشود شکستش را صرفاً نتیجهٔ ضعف شخصی بداند.
در این میان، نیکسون برای سم فقط یک سیاستمدار نیست؛ او به نمادی بدل میشود که میتوان همهٔ ناکامیها را به آن نسبت داد. این پیوند، نقطهٔ قوت و محدودیت فیلم هر دو است. از یک سو، اثر نشان میدهد چگونه نارضایتیهای شخصی ممکن است در قالب خشم سیاسی صورتبندی شوند؛ از سوی دیگر، گاهی سیاست بیش از آنکه نیرویی مستقل و پیچیده باشد، بازتاب ذهن آشفتهٔ قهرمان باقی میماند.
« رؤیای آمریکایی و زبان قدرت یکی از لایههای قابلتأمل فیلم، رابطهٔ سم با «رؤیای آمریکایی» است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در بهترین لحظههایش میان این دو سطح رفتوآمد میکند، اما همیشه به تعادل کامل نمیرسد. شباهت و فاصله با «راننده تاکسی» مقایسهٔ فیلم با «راننده تاکسی» اجتنابناپذیر است: مردی منزوی، ذهنیتی آکنده از خشم و تصمیمی خشونتبار علیه چهرهای سیاسی. حتی نزدیکی نام خانوادگی دو شخصیت اصلی این قیاس را پررنگتر میکند.
با این همه، تفاوت مهمی وجود دارد. سم بیک نه با همان نگاه اسطورهساز و کابوسوارِ فیلم اسکورسیزی تصویر میشود و نه جهان اطرافش به همان اندازه به تجربهای ذهنی و هیپنوتیزمکننده بدل میگردد. این تفاوت میتواند برای فیلم امتیاز باشد، چون سم را در زندگی روزمره و فرسایندهاش نگه میدارد؛ اما گاهی هم به زیان اثر تمام میشود.
در مقایسه با «راننده تاکسی»، فیلم نiels مولر کمتر صاحب زبان سینمایی متمایز و کمتر غافلگیرکننده به نظر میرسد. برخی موقعیتها یادآور نمونهای آشناتر و نیرومندترند، بیآنکه همیشه به اندازهٔ آن نمونه عمق یا ابهام پیدا کنند. بااینحال، تمرکز بر شکستهای عادی و کوچک سم، وجهی زمینیتر به داستان میدهد.
« فیلم در بهترین لحظههایش میان این دو سطح رفتوآمد میکند، اما همیشه به تعادل کامل نمیرسد. »
قوتها و کاستیها
فضاسازی، تصویر و موسیقی بازسازی دورهٔ تاریخی صرفاً به لباسها و اشیای قدیمی متکی نیست. محیطهای کاری، خانهها و فضاهای عمومی حس خستگی و محدودیت دارند؛ انگار زندگی شخصیت در اتاقهایی میگذرد که هوای تازه به آنها راه نمییابد. فیلم با پرهیز از زرقوبرق نوستالژیک، دههٔ ۱۹۷۰ را به پسزمینهای برای ناامنی اقتصادی و بیاعتمادی اجتماعی تبدیل میکند.
این فضا با حال درونی سم همخوان است و به سنگینی کلی اثر میافزاید. اما موسیقی گاه بیش از اندازه به تماشاگر میگوید چه احساسی داشته باشد. بهجای آنکه سکوت و مکثها مجال شکلگیری اضطراب را فراهم کنند، موسیقی در برخی لحظهها آن اضطراب را از پیش برجسته میسازد. چنین تأکیدی، از ظرافتی که بازی پن و طراحی فضا ایجاد کردهاند میکاهد.
فیلم در لحظههایی که به سکوت اعتماد میکند، تأثیرگذارتر است؛ زیرا تنهایی سم بدون توضیح اضافه به تماشاگر منتقل میشود. ریتم و دشواری تماشا ریتم اثر عمداً فرساینده است، اما این انتخاب همیشه نتیجهٔ یکسانی ندارد. کندی بخشهایی از فیلم با روزمرگی سم تناسب دارد: انتظار، تماسهای بیپاسخ و تلاشهای بیثمر، تجربهٔ گرفتارماندن را ملموس میکنند.
« فضاسازی، تصویر و موسیقی بازسازی دورهٔ تاریخی صرفاً به لباسها و اشیای قدیمی متکی نیست. »
جمعبندی
در مقابل، گذارهای ناگهانی میان رخوت و التهاب گاه ناهماهنگاند. فیلم میخواهد تماشاگر را در فشار روانی شخصیت شریک کند، اما در بعضی لحظهها این فشار به یکنواختی نزدیک میشود. همین ویژگی سبب میشود اثر برای همهٔ مخاطبان تجربهای آسان نباشد. تماشاگرانی که از درامهای شخصیتمحور و سنگین استقبال میکنند، احتمالاً از پیگیری تغییرات ظریف در رفتار سم بهره میبرند؛ اما کسانی که انتظار ضرباهنگ پیوسته یا گسترش سیاسی پررنگتری دارند، ممکن است احساس کنند فیلم بیش از حد در دور باطل اندوه و خشم میماند.
این سنگینی بخشی از هویت اثر است، هرچند همیشه به عمق بیشتر نمیانجامد. جمعبندی «ترور ریچارد نیکسون» پرترهای تلخ از تنهایی، شکست و میل به دیدهشدن است. ارزش محوری فیلم در بازی پرتنش شان پن و در ترسیمی است که نشان میدهد چگونه آرزوهای معمولی، وقتی با تحقیر و سرخوردگی گره میخورند، میتوانند به روایتی خطرناک از حقانیت بدل شوند.
اثر در فضاسازی دوره موفق است و پرسشهایی دربارهٔ مسئولیت فردی و نارضایتی سیاسی پیش میکشد، بیآنکه پاسخهای ساده عرضه کند. در عین حال، سایهٔ «راننده تاکسی»، موسیقی بیشازحد تأکیدی و ریتم نامتوازن مانع میشوند فیلم به تمام ظرفیت خود برسد. نتیجه، اثری جدی و درگیرکننده است که بیش از پیرنگ حادثهمحورش به چهرهٔ مردی مینگرد که دیگر نمیتواند میان رنج واقعی و توجیهی که برای خشم خود ساخته است، مرزی روشن نگه دارد.
« در مقابل، گذارهای ناگهانی میان رخوت و التهاب گاه ناهماهنگاند. »



ثبت دیدگاه