نقد و بررسی
نقد هنر عشقورزی: داستان میخالینا ویسلوکا (The Art of Loving: Story of Michalina Wislocka) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زنی در برابر سکوت «هنر عشقورزی: داستان میشالینا ویسلوتسکا» زندگی زنی را روایت میکند که در لهستان کمونیستی، در جامعهای گرفتار شرم، سانسور و داوری اخلاقی، میکوشد سخنگفتن درباره میل و بدن را از حاشیه به متن بیاورد. محور فیلم نه صرفاً انتشار کتابی جنجالی، بلکه پافشاری بر این باور است که آگاهی جنسی بخشی از زندگی انسانی است و نباید آن را به سکوت و خرافه سپرد.
اثر، با کارگردانی ماریا سادوفسکا و بازی مگدالنا بوچارسکا، زندگی شخصی ویسلوتسکا را در کنار مبارزهاش برای رساندن نوشتهاش به دست خوانندگان قرار میدهد؛ دو خطی که گاه یکدیگر را روشن میکنند و گاه در رقابت برای جلب توجهاند. روایت میان دو میدان یکی از امتیازهای مهم فیلم، درهمتنیدن زندگی خصوصی شخصیت اصلی با کوششهای حرفهای و اجتماعی اوست.
ویسلوتسکا زنی نیست که اندیشههایش در خلأ شکل گرفته باشند؛ تجربههای عاطفی، دشواریهای رابطه و مواجههاش با محدودیتهای بدن، در فهم او از نیازهای زنان سهم دارند. به این ترتیب، کتابی که برای انتشارش میجنگد صرفاً یک موضوع سیاسی یا اداری نیست: حاصل مواجههای زیسته با پرسشهایی است که جامعه ترجیح میدهد نادیده بگیرد.
فیلم در بخشهایی که این دو قلمرو را به هم پیوند میدهد، جان میگیرد. تنش میان آنچه ویسلوتسکا از زندگی آموخته و آنچه نهادهای رسمی اجازه گفتنش را میدهند، به روایت نیرویی ملموس میبخشد. بااینحال، پیوند میان زندگی خانوادگی و ماجرای انتشار همیشه به یک اندازه استوار نیست. گاهی فیلم از یک خط داستانی به خط دیگر میپرد، بیآنکه گذار عاطفی یا روایی کافی فراهم کند؛ در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای دیدن یک زندگی پیوسته، مجموعهای از دورهها و موقعیتهای پراکنده را تجربه کند.
« فیلم در بخشهایی که این دو قلمرو را به هم پیوند میدهد، جان میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زنی که بدن را به زبان درمیآورد اهمیت ویسلوتسکا در جهان فیلم از آنجا میآید که موضوعی خصوصی را به مسئلهای عمومی بدل میکند. سخنگفتن از لذت، رضایت، آموزش و سلامت جنسی در اینجا نه برای تحریک، بلکه برای زدودن ناآگاهی و بازپسگیری حق دانستن مطرح میشود. فیلم بهخوبی نشان میدهد که تابوها چگونه به شکلهای گوناگون بازتولید میشوند: در سانسور رسمی، در تعصب اجتماعی و در مناسباتی که خواستههای زنان را کماهمیت میشمارند.
از این منظر، اثر روایتی درباره آزادی بیان نیز هست؛ اما آزادیای که در سطح شعار باقی نمیماند. ویسلوتسکا باید با مانعهای ملموس روبهرو شود و برای هر گام، از اعتبار حرفهای و توان چانهزنیاش مایه بگذارد. کتاب در فیلم نماد دانشی است که میخواهد از دسترس گروهی محدود بیرون بیاید و به زندگی روزمره مردم راه پیدا کند.
همین پیوند میان دانش و زندگی، موضوع را از یک زندگینامه تاریخی فراتر میبرد و به آن اهمیتی معاصر میدهد. بازی محوری مگدالنا بوچارسکا مگدالنا بوچارسکا ستون اصلی فیلم است. بازی او بر بازآفرینی یک قهرمان بینقص تکیه ندارد؛ ویسلوتسکا را زنی پرانرژی، گاه سرسخت و گاه آسیبپذیر نشان میدهد که جسارتش از جنس تجربه است، نه از جنس بیاعتنایی به پیامدها.
حضور بازیگر به شخصیت گرما و تندی لازم را میبخشد و مانع میشود که قهرمان فیلم به صرفاً نماد یک جنبش یا مجموعهای از مواضع تبدیل شود. بوچارسکا همچنین به نقش نوعی طنز خشک و زیرپوستی میدهد. این طنز کمک میکند جدیت موضوع از سنگینی یکدست فاصله بگیرد و شخصیت در برابر ساختارهای بسته صرفاً به خطابهگویی فروکاسته نشود.
« از این منظر، اثر روایتی درباره آزادی بیان نیز هست؛ اما آزادیای که در سطح شعار باقی نمیماند. »
شخصیتها و اجرا
در مقابل، تغییر اندک ظاهر او در دورههای متفاوت زندگی، در کنار جابهجاییهای زمانی، گاهی گذر سالها را کمرنگ میکند. تماشاگر باید از نشانههای روایی دریابد که چه مدتی گذشته است؛ نشانههایی که همیشه بهاندازه کافی روشن نیستند. طنز در سایه سانسور فیلم با وجود پرداختن به موضوعی جدی، از طنز برای گشودن فضای روایت بهره میگیرد.
برخورد میان صراحت ویسلوتسکا و زبان محتاط یا تشریفاتی دستگاههای رسمی، موقعیتهایی میآفریند که هم خندهآورند و هم تلخی خود را حفظ میکنند. خنده در اینجا راه فرار از واقعیت نیست؛ ابزار آشکارکردن پوچی مناسباتی است که درباره بدن و رابطه حکم صادر میکنند، اما از شنیدن سخنی روشن درباره آنها پرهیز دارند.
فضای تاریخی نیز به همین تضاد یاری میرساند. فیلم بهجای آنکه دوره کمونیستی را صرفاً پسزمینهای تزئینی بداند، آن را در سازوکار محدودیت و سانسور وارد میکند. بااینحال، حالوهوای تاریخی گاهی بیش از آنکه در جزئیات مادی و اجتماعی ریشه بدواند، در خدمت فراهمکردن موقعیتهای دراماتیک قرار میگیرد.
این انتخاب به گیرایی اثر کمک میکند، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار تصویری دقیقتر و ژرفتر از ساختارهای آن دوره دارند، اندکی سادهسازانه به نظر برسد. گسستهای روایی و فرصتهای ازدسترفته بزرگترین لغزش فیلم در سازماندهی روایت است. جابهجاییهای زمانی، هرچند میتوانند نشان دهند که اندیشه و کنش ویسلوتسکا از تجربههای پیشین او برآمدهاند، در عمل گاهی انسجام را تضعیف میکنند.
« تماشاگر باید از نشانههای روایی دریابد که چه مدتی گذشته است؛ نشانههایی که همیشه بهاندازه کافی روشن نیستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پیوند میان گذشته و زمان مبارزه برای انتشار کتاب همیشه با ضرباهنگی روان شکل نمیگیرد و برخی گذارها بیش از آنکه لایه تازهای به شخصیت بیفزایند، تمرکز را از مسئله اصلی دور میکنند. پراکندگی در پرداخت زندگی خصوصی نیز پیامد همین مسئله است. فیلم میخواهد هم روابط عاطفی ویسلوتسکا را بررسی کند، هم شکلگیری نگاه او به جنسیت را نشان دهد و هم مسیر دشوار نشر کتاب را پیش ببرد.
این گستردگی بالقوه پربار است، اما همه خطوط داستانی به یک اندازه بسط نمییابند. برخی موقعیتها زمینهای جذاب برای فهم شخصیت فراهم میکنند، ولی پیش از آنکه تأثیرشان در تصمیمها و نگاه او کاملاً روشن شود، روایت به مسیر دیگری میپیچد. حاصل، فیلمی است پرحادثه و تماشایی، اما نه همیشه یکپارچه.
رویکردی انسانی به زندگی خصوصی در پرداخت روابط ویسلوتسکا، فیلم از داوری شتابزده فاصله میگیرد و میکوشد پیچیدگی خواستهها و مرزهای افراد را به رسمیت بشناسد. زندگی عاطفی شخصیت اصلی نه حاشیهای بیاهمیت است و نه صرفاً وسیلهای برای افزودن هیجان؛ بخشی از تجربهای است که به فهم او از عشق و تنانگی شکل میدهد.
این نگاه، اثر را از زندگینامهای رسمی که فقط موفقیتهای عمومی قهرمان را فهرست میکند، متمایز میسازد. بااینحال، تمرکز بر روابط شخصی گاه از مسیر اصلی روایت جدا میافتد. فیلم در بهترین لحظات نشان میدهد که تجربههای خصوصی چگونه با اندیشه اجتماعی پیوند میخورند؛ در لحظات کماثرتر، این رابطه بهروشنی شکل نمیگیرد و زندگی عاطفی و مبارزه حرفهای کنار هم میمانند، بیآنکه ضرورت حضور همزمانشان کاملاً احساس شود.
« پراکندگی در پرداخت زندگی خصوصی نیز پیامد همین مسئله است. »
قوتها و کاستیها
همین نوسان، هم سرچشمه غنای فیلم است و هم منشأ پراکندگی آن. جمعبندی «هنر عشقورزی: داستان میشالینا ویسلوتسکا» اثری پرکشش درباره زنی است که کوشید دانشی تابوشده را به زبان عمومی درآورد و در برابر سانسور و تعصب عقب ننشیند. قدرت اصلی فیلم در بازی پرحرارت مگدالنا بوچارسکا، طنز ظریف، و پیوندی است که میان زندگی شخصی و مبارزه برای آموزش جنسی برقرار میکند.
کاستیهای آن—از جابهجاییهای زمانی و پیوستگی نهچندان محکم خطوط داستانی تا نشانهگذاری محدود گذر زمان—مانع از آن میشوند که همه ظرفیتهای موضوع به شکلی کاملاً منسجم به ثمر برسند. با وجود این لغزشها، فیلم تصویری زنده از زنی به دست میدهد که جسارتش در گفتن چیزی بود که بسیاری نمیخواستند بشنوند.
ارزش اثر بیش از آنکه در پرداخت بینقص زندگینامهای باشد، در یادآوری این نکته است که آگاهی و حق سخنگفتن درباره بدن، خود میتوانند کنشی اجتماعی و دگرگونکننده باشند.
« همین نوسان، هم سرچشمه غنای فیلم است و هم منشأ پراکندگی آن. »



ثبت دیدگاه