نقد و بررسی
نقد عصبانیترین مرد در بروکلین (The Angriest Man in Brooklyn) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
طرحی ساده با ظرفیتی بزرگ «The Angriest Man in Brooklyn» بر موقعیتی بنا شده که از همان ابتدا نیرویی نمایشی و اخلاقی دارد: هنری آلتمان، مردی تلخخو و پرخاشگر، درمییابد که بهسبب آنوریسم مغزی شاید تنها نود دقیقه فرصت داشته باشد. این آگاهی ناگهانی او را به جستوجوی کسانی میکشاند که در زندگی رنجانده است؛ گویی زمانِ اندک، ناگهان ارزشِ رابطههایی را آشکار میکند که سالها به حاشیه رانده شدهاند.
چنین طرحی میتوانست هم کمدیِ پرشتابی درباره مردی باشد که میکوشد در مهلتی ناممکن زندگیاش را سر و سامان دهد، هم درامی آرام درباره سوگ، پشیمانی و امکان آشتی. فیلم هر دو مسیر را پیش میگیرد، اما نه همیشه با اطمینان. مسئله اصلی آن کمبود ایده نیست؛ دشواریاش در تبدیل ایده به روایتی منسجم و عاطفاً قانعکننده است.
اثر در لحظاتی به حقیقتی ساده نزدیک میشود: گاه تصورِ پایان، آدمی را وامیدارد به آنچه در زندگی روزمره از آن غفلت کرده نگاه کند. بااینحال، این جرقه بهندرت به شعلهای پایدار بدل میشود. خشم هنری و گذشتهای که کامل شکل نمیگیرد هنری قرار است مردی باشد که خشم را به سپر و عادت بدل کرده است؛ شخصیتی که پس از تجربه فقدانی خانوادگی، از جهان فاصله گرفته و اطرافیان را با رفتار خود پس زده است.
این پیشینه، امکان فهمیدن او را فراهم میکند، بیآنکه رفتارهایش را توجیه کند. فیلم میخواهد تماشاگر هم از او برنجد و هم دریابد که پشت پرخاشگریاش زخمی قدیمی نهفته است. اما میان معرفی این زخم و تجربه واقعی آن فاصلهای محسوس باقی میماند. اطلاعاتی درباره گذشته هنری به ما داده میشود، ولی گاه فرصت کافی برای آنکه این اطلاعات در رفتارها، سکوتها و مناسبات خانوادگی رسوب کند فراهم نیست.
« فیلم هر دو مسیر را پیش میگیرد، اما نه همیشه با اطمینان. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، خشم او بیشتر به صفتی اعلامشده شباهت دارد تا نیرویی که از درون شخصیت برخاسته باشد. این کاستی، بر مسیر تحول او نیز اثر میگذارد: تغییرات عاطفی مهمی رخ میدهند، اما گاهی شتابزدهتر از آناند که کاملاً باورپذیر شوند. رابین ویلیامز؛ گرمای انسانی در دل آشفتگی رابین ویلیامز مهمترین تکیهگاه فیلم است.
او هنری را صرفاً به مردی بداخلاق و پرهیاهو تقلیل نمیدهد؛ زیر تندیهای شخصیت، خستگی، درماندگی و میل سرکوبشدهای به نزدیکی را نیز زنده نگه میدارد. توانایی او در جابهجایی میان شوخی، اضطراب و اندوه، به نقش گرمایی انسانی میبخشد که متن همیشه قادر به تأمین آن نیست. بازی ویلیامز بهویژه در لحظاتی اثرگذار میشود که شخصیت از نمایش خشم فاصله میگیرد و با پیامدهای رفتارش روبهرو میشود.
در چنین لحظههایی، بازیگر بهجای آنکه احساسات را با تأکیدهای بزرگ تحمیل کند، نوعی脆弱 بودن را آشکار میسازد؛ احساسی که از تضاد میان ظاهر تهاجمی هنری و نیاز درونیاش به بخشیدهشدن پدید میآید. بااینهمه، حضور قدرتمند او نمیتواند بهتنهایی ناهماهنگیهای فیلمنامه را برطرف کند. فیلم گاه از استعدادش برای ساختن لحظههای زنده بهره میگیرد و گاه او را در گفتوگوهایی قرار میدهد که بیش از حد توضیح میدهند یا احساس را از پیش صورتبندی میکنند.
گروه بازیگران و رابطههایی با عمق نابرابر Mila Kunis در نقش دکتر شارون گیل، در سوی دیگر ماجرا قرار دارد: پزشکی که تصمیمی نسنجیده میگیرد و ناچار میشود با پیامدهای آن روبهرو شود. حضور او رشتهای برای پیوند دادن دو مسیر داستانی فراهم میکند؛ یکی مسیر هنری در میان خانواده و آشنایان، و دیگری تلاش شارون برای جبران خطای خود.
« در نتیجه، خشم او بیشتر به صفتی اعلامشده شباهت دارد تا نیرویی که از درون شخصیت برخاسته باشد. »
شخصیتها و اجرا
این دو خط بالقوه میتوانند تنش روایی متناسبی بسازند، اما فیلم همیشه از برخوردشان بهره کامل نمیبرد. گاهی تعقیب و جستوجوی شارون بیشتر به ابزاری برای جلو بردن پیرنگ شبیه میشود تا بخشی از کشمکشی مستقل و پرورده. Peter Dinklage، Melissa Leo و Hamish Linklater نیز در نقش اعضای خانواده، به جهان هنری وجهی عاطفی میدهند.
مناسبات آنان با او پرسشی مهم را پیش میکشد: آیا یک بحران ناگهانی میتواند سالها فاصله و رنج را جبران کند؟ فیلم پاسخ سادهای نمیدهد، اما برای پرداخت تدریجی این رابطهها هم زمان کافی نمیگذارد. برخی شخصیتهای فرعی، از جمله فروشنده مغازه لوازم الکترونیکی، در چند صحنه رنگ و انرژی بیشتری وارد فیلم میکنند؛ همین لحظههای کوچک و بانمک گاه از بخشهایی که قرار است عمیقاً تکاندهنده باشند طبیعیتر به نظر میرسند.
کمدی و درام؛ نوسانی میان دو لحن جذابیت بالقوه فیلم در کنار هم نشاندن دو کیفیت متضاد است: خنده از رفتارهای افراطی و نامتعارف هنری، و اندوه ناشی از محدودیت زمان و امکان ازدسترفته آشتی. در بهترین لحظات، این دو کیفیت یکدیگر را غنی میکنند. شوخیها از شخصیت و موقعیت برمیآیند و اندوه نیز از همان روابطی شکل میگیرد که پیشتر مایه خنده بودهاند.
فیلم در این لحظهها نه کمدی را انکار میکند و نه احساس را بهانهای برای کنار گذاشتن آن میسازد. اما تعادل کلی ناپایدار است. گاه کمدی بهسرعت کنار میرود تا جای خود را به صحنهای آکنده از احساس بدهد؛ گاه نیز لحظهای که نیازمند مکث است با شوخی یا اغراق قطع میشود. این جابهجاییها الزاماً عیب نیستند، اما برای مؤثر بودن به ریتم و زمینهچینی دقیق نیاز دارند.
« این دو خط بالقوه میتوانند تنش روایی متناسبی بسازند، اما فیلم همیشه از برخوردشان بهره کامل نمیبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اینجا گذارها اغلب چنان ناگهانیاند که تماشاگر فرصت نمییابد از یک حالوهوا به حال دیگر عبور کند. ازاینرو، بعضی شوخیها بهاندازه کافی خندهدار و بعضی صحنههای احساسی بهاندازه کافی عمیق نمیشوند. ریتم و ساختار روایی با وجود مهلت کوتاهی که در مرکز داستان قرار دارد، فیلم همیشه حس شتاب و فوریت را به تماشاگر منتقل نمیکند.
رفتوآمد میان مکانها و دیدارهای هنری گاه کند پیش میرود و بعضی بخشها بیش از آنکه فشار زمان را افزایش دهند، حرکت داستان را متوقف میکنند. از سوی دیگر، برخی رویدادها و واکنشها بهسرعت از راه میرسند؛ گویا فیلم برای رسیدن به نتیجه عاطفی موردنظرش، از مرحلههای ضروری تحول شخصیت عبور میکند.
این تضاد، به شلختگی ساختاری میانجامد: داستان هم در بعضی لحظهها مکثی طولانی دارد و هم در لحظههای دیگر از پرورش کافیِ ایدههایش بازمیماند. تعدادی از شخصیتها و موقعیتهای فرعی میتوانستند به درک بهتر هنری یا خانوادهاش کمک کنند، اما گاه حضورشان گذراست و پیوندشان با محور اصلی سست میماند.
نتیجه آن است که فیلم، با وجود لحظات دلنشین و چند برخورد بهیادماندنی، رشتهای از صحنهها را پیش روی ما میگذارد که همیشه به یک مسیر دراماتیک واحد و محکم تبدیل نمیشوند. مضمونهای فیلم؛ فرصت، پشیمانی و آشتی در زیرِ ماجرای شتابزده هنری، پرسشی انسانی نهفته است: اگر ناگهان دریابیم فرصت چندانی باقی نمانده، از چه کسی دلجویی میکنیم و کدام حرف را سرانجام بر زبان میآوریم؟
« اینجا گذارها اغلب چنان ناگهانیاند که تماشاگر فرصت نمییابد از یک حالوهوا به حال دیگر عبور کند. »
قوتها و کاستیها
فیلم این پرسش را بیپرده مطرح میکند و تماشاگر را به تأمل درباره تصمیمهای زندگی، غرور و پیامدِ رنجاندن دیگران فرامیخواند. اندیشه محوری ساده است، اما همین سادگی میتواند اثرگذار باشد؛ زیرا بسیاری از روابط، نه با حادثهای بزرگ، بلکه با رنجشهای انباشته و سکوتهای طولانی فرسوده میشوند.
بااینحال، فیلم گاهی بیش از آنکه به کشف تدریجی این مضمون اعتماد کند، آن را در قالب گفتارها و لحظههای عاطفیِ برجسته عرضه میکند. پیام در برخی صحنهها روشن است، اما لزوماً از دلِ کنشها و تحول شخصیتها بهطور طبیعی زاده نمیشود. همین امر باعث میشود داستان بهجای آنکه پیوسته ما را با تجربه هنری همراه کند، گاه توضیح دهد که چه احساسی باید داشته باشیم.
خوشبختانه حضور ویلیامز و چند لحظه صمیمانه، از خشکی کامل اثر جلوگیری میکند. جمعبندی «The Angriest Man in Brooklyn» فیلمی است با هستهای عاطفی و بازیگری مرکزی که به آن جان میبخشد، اما اجرای آن به ظرفیت ایدهاش نمیرسد. رابین ویلیامز با ظرافت، خشمی را که زیر آن اندوه و نیاز به پیوند پنهان است به شخصیتی ملموس بدل میکند؛ بازیگران دیگر نیز در کنار او لحظههایی گرم و گاه خندهدار میآفرینند.
فیلم در بهترین حالت خود، یادآوری میکند که فرصت آشتی را نباید تا لحظهای نامعلوم به تعویق انداخت. در مقابل، ریتم کند، نوسان میان کمدی و درام و روایت نابرابر، مانع از آن میشوند که این یادآوری به تجربهای کاملاً منسجم و ماندگار بدل شود. حاصل، اثری ناهموار است: نه بیجاذبه و نه آنقدر پرداخته که ایده مرکزیاش را با تمام توان به سرانجام برساند.
« پیام در برخی صحنهها روشن است، اما لزوماً از دلِ کنشها و تحول شخصیتها بهطور طبیعی زاده نمیشود. »
جمعبندی
ارزش تماشایش بیش از هر چیز در حضور انسانی و صمیمی ویلیامز و در چند لحظهای است که فیلم، برای اندکی، از شلوغی روایت فاصله میگیرد و به سکوتِ پشیمانی و میل به جبران گوش میسپارد.



ثبت دیدگاه