نقد و بررسی
نقد The American Friend | 1977
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان جنایت و تنهایی «دوست آمریکایی» ساختهٔ ویم وندرس، تریلری جنایی است که از همان ابتدا از قواعد آشنای ژانر فاصله میگیرد. فیلم با طرحی پرکشش آغاز میشود: تام ریپلی، آمریکاییِ گرفتار در بازار جعل آثار هنری، از قابسازی به نام جاناتان زیمرمن رنجیده است. کمی بعد، هنگامی که گانگستری به نام مینوت برای حذف رقیبی از او کمک میخواهد، ریپلی نام جاناتان را پیش میکشد؛ مردی که بیماری مرگبارش و نگرانی برای آیندهٔ خانواده، او را در برابر پیشنهادی هولناک آسیبپذیر کرده است.
اما این بستر داستانی، بیش از آنکه سکویی برای تعقیبوگریز و تعلیق کلاسیک باشد، راهی است برای ورود به جهانی سرد، بیقرار و اخلاقاً مبهم. فیلم از لحظههای جناییاش برای ساختن حس ناامنی بهره میگیرد، اما پرسش اصلیاش صرفاً این نیست که چه اتفاقی خواهد افتاد. مسئله این است که آدمها چگونه، گاه بیآنکه خودشان بدانند، از مرزهای پیشین زندگیشان عبور میکنند؛ و پس از آن، چه چیزی از هویت و انتخابهایشان باقی میماند.
همین تغییر زاویه، «دوست آمریکایی» را از یک قصهٔ تبهکارانهٔ معمول جدا میکند و آن را به مطالعهای دربارهٔ تنهایی، میل و سازش اخلاقی بدل میسازد. تام ریپلی؛ غریبهای در خانهٔ خویش تام ریپلیِ دنیس هاپر، با تصویرهای متعارفِ مغز متفکر جنایت فاصله دارد. او نه سرد و حسابگر است و نه بهسادگی میتوان او را در قالب شروری یکدست جای داد.
رفتارش گاه نمایشی، گاه نامأنوس و گاه کودکانه به نظر میرسد؛ انگار مردی است که نقش خودش را هم از بیرون تماشا میکند. کلاه کابوییاش در هامبورگ، خانهٔ بزرگ و کموسایلش و عادت او به ثبتکردن تصویر خود، همه به حس بیگانگیاش دامن میزنند. هاپر این تناقضها را با بازیای حسابشده به شخصیت میبخشد.
« تام ریپلی؛ غریبهای در خانهٔ خویش تام ریپلیِ دنیس هاپر، با تصویرهای متعارفِ مغز متفکر جنایت فاصله دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ریپلی میتواند در یک لحظه شوخ و جذاب باشد و در لحظهای دیگر، رفتاری تهدیدآمیز از خود نشان دهد؛ اما فیلم اجازه نمیدهد این دگرگونی به توضیحی ساده و روانشناختی فروکاسته شود. او مردی است که در محیطهای گوناگون رفتوآمد میکند، اما ظاهراً در هیچکدام سکنی ندارد. عنوان فیلم نیز از همین منظر طنین پیدا میکند: «آمریکایی» نه فقط نشانی از زادگاه ریپلی، بلکه کیفیتی غریب و بیرونی است که وارد جهان شخصیتها میشود و مرزهای عادی آن را برهم میزند.
جاناتان زیمرمن؛ زندگی در آستانهٔ گسست برونو گانتس در نقش جاناتان، نقطهٔ مقابل ظاهری ریپلی را میسازد: مردی خانوادهدوست، کمحرف و وابسته به کار روزمرهاش. قابسازی برای او کاری ملموس است؛ کاری که در آن میتوان چیزی را به پایان رساند و نتیجهاش را دید. همین پیوند با جهان مادی، او را در آغاز چهرهای زمینیتر از ریپلی نشان میدهد.
بااینحال، بیماری و هراس از آینده، آرامش زندگیاش را از درون تهی میکنند. گانتس این فرسایش را بیاغراق و با جزئیات ظریف اجرا میکند. جاناتان نه قهرمانی آماده برای خشونت است و نه صرفاً قربانیای بیاختیار. تصمیم او از ترکیب درماندگی، مسئولیتپذیری و نیاز مالی شکل میگیرد؛ انگیزههایی که در کنار هم، انتخابش را قابلفهم میکنند، بیآنکه آن را موجه سازند.
تماشاگر ممکن است با او همدلی کند، اما فیلم از تبدیل این همدلی به داوری اخلاقی آسان پرهیز دارد. ارزش بازی گانتس در همین حفظ دوگانگی است: مردی که میخواهد از خانوادهاش محافظت کند، اما راهی را برمیگزیند که او را از همان زندگی دورتر میبرد. دوستیای ناآرام و دشوارباور رابطهٔ ریپلی و جاناتان، کانون عاطفی فیلم است؛ بااینحال، این رابطه به شکلی متعارف و گرم پیش نمیرود.
« او مردی است که در محیطهای گوناگون رفتوآمد میکند، اما ظاهراً در هیچکدام سکنی ندارد. »
شخصیتها و اجرا
میان این دو مرد، اعتماد بیدردسر یا صمیمیتی آشکار شکل نمیگیرد. پیوندشان از دل رنجش، منفعت، کنجکاوی و فشار بیرونی پدید میآید و همینجا فیلم به عمد تماشاگر را در موقعیتی نامطمئن قرار میدهد: آیا آنچه میبینیم دوستی است، نوعی همدستی، یا نیاز متقابل دو آدم تنها به شاهدی برای وجود خود؟
فاصلهگذاری میان شخصیتها گاهی نقطهقوت اثر است؛ زیرا نمیگذارد رابطهشان به توضیحی روان و دلنشین تقلیل یابد. اما همین انتخاب میتواند مانعی عاطفی نیز باشد. لحظههایی هست که شکلگیری پیوند میان آنها بیش از آنکه از گفتوگوهای روشن و تحول تدریجی برآید، در سکوتها و رفتارهای پراکنده احساس میشود.
برای برخی تماشاگران، این ابهام سرچشمهٔ جذابیت خواهد بود؛ برای برخی دیگر، سبب دشواری در باورکردن صمیمیتی که فیلم در پی آن است. قابها، رنگها و جغرافیای بیگانگی تصویرپردازی فیلم، بهویژه در کار رابرت مولر، چیزی فراتر از زیبایی بصری است. قابها اغلب شخصیتها را در فضاهایی بزرگ، سرد یا خالی قرار میدهند؛ فضاهایی که بهجای آنکه پناه باشند، بر انزوای آنان تأکید میکنند.
شهرها و مکانهای فیلم فقط پسزمینهٔ ماجرا نیستند؛ هرکدام کیفیتی روانی دارند و به ناآرامی جهان اثر شکل میدهند. قطارها و متروها، با حرکت مداوم و فضای بستهشان، گذر میان زندگی عادی و قلمرو خطر را به تجربهای حسی تبدیل میکنند. رنگ قرمز در میان این فضای سرد جلوهای ویژه دارد. حضورش چشم را میگیرد، اما الزاماً به معنای شور یا امنیت نیست؛ گاه حتی بر تهدید و بیقراری میافزاید.
« میان این دو مرد، اعتماد بیدردسر یا صمیمیتی آشکار شکل نمیگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
میزانسن و رنگپردازی، جهان فیلم را اندکی رؤیاگون و ناآشنا میکنند؛ گویی شخصیتها در شهری واقعی زندگی میکنند، اما قواعد این واقعیت هر لحظه میتواند از دسترس خارج شود. به همین دلیل، بسیاری از تصویرها در ذهن میمانند، حتی زمانی که زنجیرهٔ علتومعلولی داستان کاملاً روشن نیست. خشونت؛ مضحک، خام و ترسناک خشونت در «دوست آمریکایی» با وقار قهرمانانه یا مهارت تماشاییِ آثار جنایی رایج عرضه نمیشود.
برخوردها گاه ناشیانه، کوتاه و حتی ناموزوناند؛ درست به همین دلیل میتوانند هم مضحک باشند و هم نگرانکننده. این خشونت، بیش از آنکه نمایش قدرت باشد، عملی غریب و بیمعنا جلوه میکند؛ چیزی که آدمهای عادی را وارد وضعیتی میکند که نه بر آن تسلط دارند و نه میتوانند پیامدهایش را بهسادگی مهار کنند.
این رویکرد با بازیهای فیلم نیز هماهنگ است. شخصیتها در جهان جنایت، حرفهای و مسلط به نظر نمیرسند؛ گویی هر لحظه ممکن است کنترل اوضاع از دستشان خارج شود. حاصل، تعلیقی است که نه فقط از خطر جسمانی، بلکه از ناتوانی آدمها در درک موقعیت خود نیرو میگیرد. سکانسهای قطار و مترو نمونههای برجستهای از این کیفیتاند: حرکت و فشردگی فضا، اضطراب را افزایش میدهند، اما فیلم از تبدیل آن به هیجانِ سرراست و پرشتاب خودداری میکند.
ابهام روایی و ریتم تأملی ساختار روایت، عمداً اندکی پراکنده و گسسته است. بعضی رخدادها توضیح کامل نمیگیرند و فیلم همیشه برای هر تصمیم، انگیزهای روشن و مرتب عرضه نمیکند. این ویژگی با حالوهوای اثر تناسب دارد: جهان ریپلی و جاناتان جهانی نیست که در آن همهچیز شفاف و قابلپیشبینی باشد.
« به همین دلیل، بسیاری از تصویرها در ذهن میمانند، حتی زمانی که زنجیرهٔ علتومعلولی داستان کاملاً روشن نیست. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، ابهام همیشه به معنای عمق نیست. گاهی تماشاگر ممکن است از خود بپرسد آیا باید جزئیات را از خلال نشانهها کنار هم بگذارد، یا فیلم بخشی از اطلاعات لازم را کنار گذاشته است. ریتم کند و مکثهای طولانی نیز همین دوگانگی را دارند. مکثها فرصت میدهند تصویرها و تنهایی شخصیتها رسوب کنند و فضای فیلم را بسازند؛ اما در بخشهایی ممکن است ضرباهنگ روایت را بیش از اندازه فرونشانند.
اگر تماشاگر در انتظار پیشروی پیوستهٔ قصه باشد، احتمال دارد فاصلهٔ میان رخدادها را کشدار بیابد. «دوست آمریکایی» بیشتر از آنکه با سرعت داستانگویی جذب کند، با لحن، تصویر و حس ناپایداریاش تماشاگر را نگه میدارد. جمعبندی «دوست آمریکایی» فیلمی است که جنایت را بهانهای برای کاوش در تنهایی و فرسایش هویت میکند.
تام ریپلیِ دنیس هاپر و جاناتان زیمرمنِ برونو گانتس، دو حضور متفاوت و در عین حال مکملاند: یکی آوارهٔ درونی و گریزان از ثبات، دیگری مردی که میکوشد پیش از فروپاشی زندگیاش آیندهای برای خانوادهاش فراهم کند. بازیهای قدرتمند، قاببندیهای ماندگار، رنگپردازی چشمگیر و خشونت نامتعارف، جهان ویژهٔ فیلم را میسازند.
در برابر این امتیازها، روایت مبهم، ریتم کند و فاصلهٔ عاطفی میان شخصیتها ممکن است تجربه را برای همه یکسان دلپذیر نکند. بااینحال، همین ناآسودگی بخشی از هویت اثر است: فیلم بهجای آنکه همهچیز را توضیح دهد یا رابطهای آسان و دلگرمکننده بسازد، تماشاگر را با آدمهایی تنها و انتخابهایی مبهم روبهرو میکند.
« بااینهمه، ابهام همیشه به معنای عمق نیست. »
جمعبندی
حاصل، تریلری نامتعارف و تأملبرانگیز است که شاید در لحظه کاملاً گشوده نشود، اما تصویرها و حالوهوایش پس از پایان در ذهن باقی میمانند.
ثبت دیدگاه