نقد و بررسی
نقد بادام و اسب دریایی (The Almond and the Seahorse) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
حافظه بهمثابه سرزمین ازدسترفته «بادام و اسب دریایی» درامی بریتانیایی به کارگردانی کلین جونز و تام استرن است که بر پایه نمایشنامهای از کیتی اورایلی ساخته شده؛ اثری درباره دو زوج که زندگیشان زیر سایه آسیب مغزی و دگرگونی حافظه قرار گرفته است. عنوان فیلم به دو بخش مهم مغز اشاره دارد: بادامواره و هیپوکامپ؛ اما استعاره مرکزی فیلم فراتر از نامگذاری زیستی است.
پرسش اصلی آن است که اگر خاطرهها فروبریزند، پیوندهای عاطفی چه چیزی را برای ادامهدادن در اختیار دارند؟ آیا عشق به شناختن و بهیادآوردن وابسته است، یا میتواند در اکنونِ ناپایدار نیز شکلی از حضور پیدا کند؟ این پرسش ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارد و فیلم از همان ابتدا جهانی میسازد که در آن زمان برای بعضی شخصیتها خطی و مشترک نیست؛ گذشته ممکن است در ذهن کسی متوقف شده باشد، درحالیکه اطرافیانش هر روز با تغییرات تازه روبهرو میشوند.
دو زوج، دو صورت از فقدان روایت میان سارا و جو، و تونی و گوئن رفتوآمد میکند. سارا میترسد همسرش، جو، روزی او را از یاد ببرد؛ گوئن نیز پس از آسیب مغزی، در جهانی زندگی میکند که گویی بخشی از زمان از آن حذف شده است و چهرهها و روابط آشنایش میتوانند برایش غریب بنمایند. در برابر هر یک از این دو، شریکی قرار دارد که باید همزمان با عشق، مراقبت، فرسودگی و سوگِ چیزی که هنوز کاملاً از میان نرفته کنار بیاید.
این چینش روایی امکان میدهد فیلم تجربه فقدان را از یک زاویه واحد بیرون بیاورد. آسیب مغزی فقط مسئله فردی نیست؛ در فضای خانه، در گفتوگوهای روزمره و در تصور زوجها از آینده نفوذ میکند. بااینحال، دو خط داستانی همیشه به یک اندازه جان نمیگیرند. برخی لحظهها پیوند میان تجربههای شخصیتها را روشن و معنادار میکنند، اما در بخشهایی دیگر، رفتوآمد میان آنها بیش از آنکه عمق تازهای بسازد، حس پراکندگی ایجاد میکند.
« پرسش اصلی آن است که اگر خاطرهها فروبریزند، پیوندهای عاطفی چه چیزی را برای ادامهدادن در اختیار دارند؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم ایدههایی فراوان برای کاوش دارد، ولی همیشه فرصت نمییابد هرکدام را به تجربهای کاملاً ملموس بدل کند. ربِل ویلسون و غافلگیریِ نقش جدی یکی از مهمترین جاذبههای فیلم، بازی ربِل ویلسون در نقش سارا است. شهرت او بیش از همه با نقشهای کمدی پیوند خورده، اما اینجا از آن انتظار آشنا فاصله میگیرد و نقشی را بر دوش میکشد که مرکز ثقلش ترس، خستگی و اندوه است.
بازی او نه بر جلوهگری تکیه دارد و نه میکوشد رنج شخصیت را به نمایش بیرونی و پرهیاهو تبدیل کند. آنچه اثرگذار میشود، تغییرات ظریف میان مراقبت روزانه و درماندگی پنهان است: کسی که هنوز دوست میدارد، اما از فراموششدن میترسد؛ کسی که میخواهد به رابطه وفادار بماند، ولی نمیتواند بیوقفه بار آن را بهتنهایی حمل کند.
این چرخش هنری مهم است، حتی اگر فیلم در همه صحنهها به بهترین شکل از توانایی او بهره نگیرد. گاه لحن و موقعیتها بیش از اندازه بر اعلام احساس تکیه میکنند و اجازه نمیدهند سکوت یا رفتار روزمره بهتنهایی معنای عاطفی را منتقل کند. بااینهمه، حضور ویلسون نشان میدهد که میتواند از تصویر کمدیِ تثبیتشدهاش فاصله بگیرد و در محدودهای جدیتر، آسیبپذیری و خویشتنداری را به نمایش بگذارد.
بازی او از آن دست انتخابهایی است که حتی هنگام تردید نسبت به خود فیلم، در ذهن باقی میماند. بازیگران در دل روابط ناآرام شارلوت گنزبور و ترینه دورهولم نیز در دو وجه متفاوت از بحران عاطفی ظاهر میشوند. تونی با واقعیتی روبهرو است که گوئن هر روز ممکن است آن را از نو تجربه کند؛ درنتیجه، صمیمیت میانشان فقط خاطرهای از گذشته نیست، بلکه کاری دشوار و تکرارشونده در اکنون است.
« فیلم ایدههایی فراوان برای کاوش دارد، ولی همیشه فرصت نمییابد هرکدام را به تجربهای کاملاً ملموس بدل کند. »
شخصیتها و اجرا
دورهولم در ترس و سردرگمی گوئن حضور فیزیکی و عاطفی قابلتوجهی میسازد، هرچند شخصیتپردازی فیلم همیشه به او مجال نمیدهد از محدوده موقعیت مرکزیاش فراتر برود. گنزبور نیز خویشتنداری و اندوه تونی را با کیفیتی کمادعا پیش میبرد. بااینحال، باورپذیری رابطهها یکی از نقاط بحثبرانگیز فیلم است.
فیلم گاهی میخواهد نزدیکی میان شخصیتها را بهسرعت به مرحلهای عاطفی برساند، بیآنکه پیشتر نشانههای کافی از شکلگیری آن را فراهم کند. برای برخی مخاطبان، این روابط میتوانند صادقانه و پرتنش به نظر برسند؛ برای برخی دیگر، پیوندها شتابزده یا کمرمق جلوه میکنند. این دوگانگی به اجراها نیز سرایت میکند: بازیگران اغلب مواد خام عاطفی نیرومندی دارند، اما متن و ساختار همیشه آن مواد را در قالب رابطهای طبیعی و پیوسته سامان نمیدهند.
حافظه، مراقبت و اخلاقِ حضور ارزش اندیشهای فیلم در آن است که آسیب را فقط بهصورت حادثهای پزشکی عرضه نمیکند. مسئله اصلی، زندگی پس از حادثه است: تقسیم دوباره مسئولیتها، تغییر نقشها در رابطه و دشواریِ پذیرفتن اینکه شخص محبوب ممکن است دیگر همان کسی نباشد که پیشتر میشناختیم. در چنین وضعی، مراقبت عملی روزانه میتواند هم نشانه مهر باشد و هم سرچشمه فرسودگی.
فیلم به این تناقض توجه دارد و از ایده سادهانگارانهای فاصله میگیرد که عشق را درمانی کافی برای همه زخمها میداند. در عین حال، «بادام و اسب دریایی» گاهی به جای آنکه پیچیدگی این تجربه را از دل جزئیات زندگی بیرون بکشد، آن را در گفتوگوهای توضیحی یا موقعیتهای پرتنش فشرده میکند. به همین سبب، برخی پرسشهای اخلاقی و عاطفی مطرح میشوند، اما مجال کافی برای رسوبکردن نمییابند.
« گنزبور نیز خویشتنداری و اندوه تونی را با کیفیتی کمادعا پیش میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم میخواهد درباره مرز میان وفاداری و فرسودگی، و تفاوت میان عشق به شخص و دلبستگی به نسخه پیشین او بیندیشد؛ دستاوردش در طرح این پرسشها از پاسخگویی کامل به آنها بیشتر است. ریتم، دیالوگ و پیوستگی روایت آغاز فیلم آرام است و این آرامش در مقاطعی به کندی بدل میشود. تماشاگر باید مدتی منتظر بماند تا خطوط داستانی به هم نزدیک شوند و وزن عاطفی آنها آشکارتر شود.
چنین مکثی میتوانست با فضاسازی دقیق و مشاهده جزئیات روزمره کارآمد باشد، اما فیلم همیشه از سکون خود بهره نمیگیرد. بعضی صحنهها طولانیتر از نیروی دراماتیکشان ادامه مییابند و عبور میان دو داستان نیز گاه به جای ایجاد پژواک، ضرباهنگ را از هم میگسلد. دیالوگها در لحظات موفق، درد و تنش شخصیتها را بیپیرایه منتقل میکنند؛ اما در بخشهایی دیگر، گفتوگوها حالتی بیش از حد صریح و نمایشی مییابند.
بهویژه هنگام بالاگرفتن اختلافها، تلخی کلام گاهی جای سکوت، مکث و رفتار را میگیرد؛ همان عناصری که میتوانستند تجربه زندگی با فراموشی را بدون توضیح مستقیم، ملموستر کنند. این ناهمواری در اجرا باعث میشود فیلم گاهی میان درام صمیمی و ملودرامی آشکار مردد بماند. فضاسازی و ظرفیت برآوردهنشده عنوان فیلم نوید شبکهای از استعارهها و تداعیها را میدهد، و ساختار دوگانه داستان نیز امکان ساختن تصویری چندلایه از زمان و حافظه را فراهم میکند.
بااینحال، بیان بصری اثر همواره به اندازه موضوعش خلاق یا پرطنین نیست. فیلم بیشتر بر بازیها و موقعیتهای عاطفی تکیه دارد تا بر زبانی تصویری که تماشاگر را در آشفتگی زمانِ شخصیتها شریک کند. در نتیجه، برخی ایدههای زیبای روایی در حد طرح باقی میمانند و به تجربهای یکپارچه بدل نمیشوند.
« ریتم، دیالوگ و پیوستگی روایت آغاز فیلم آرام است و این آرامش در مقاطعی به کندی بدل میشود. »
قوتها و کاستیها
این فاصله میان ظرفیت و اجرا، هم منشأ ناکامیهای فیلم است و هم بخشی از جذابیت ناتمام آن. اثر موضوعی کمتر معمول را به مرکز میآورد و از ستارهای چون ویلسون اجرایی خلاف انتظار میگیرد؛ اما تازگی ایده بهتنهایی تضمین نمیکند که همه اجزای روایت هموزن و همنفس شوند. فیلم در لحظات آرام و صادقانهاش از نیروی عاطفی واقعی برخوردار است، ولی پیوستگی و عمق لازم را در سراسر مسیر حفظ نمیکند.
جمعبندی «بادام و اسب دریایی» فیلمی نابرابر، اما قابلتأمل است: اثری با موضوعی تازه و انسانی که در بهترین لحظات، پرسشهایی جدی درباره حافظه، عشق و معنای مراقبت پیش میکشد. بازی ربِل ویلسون، همراه با حضور تأثیرگذار دیگر بازیگران، به آن نیرویی میدهد که گاه از محدودیتهای متن و ریتم فراتر میرود.
در سوی دیگر، شروع کند، روابطی که همیشه فرصت کافی برای باورپذیرشدن نمییابند و دیالوگهای گاه بیش از اندازه صریح، مانع شکلگیری درامی کاملاً منسجم میشوند. تجربه فیلم، در نهایت، بیش از آنکه بر گرهگشایی یا پاسخ قطعی تکیه کند، بر دشواریِ ماندن کنار کسی است که بخشی از گذشته و گاه بخشی از خویشتن خود را از دست داده است.
همین هسته عاطفی سبب میشود با وجود لغزشهای اجرایی، اثر از ذهن بیرون نرود: نه بهعنوان درامی بینقص، بلکه بهعنوان تلاشی صادقانه برای دیدن عشقی که باید بارها، در اکنونی شکننده، دوباره شکل بگیرد.
« این فاصله میان ظرفیت و اجرا، هم منشأ ناکامیهای فیلم است و هم بخشی از جذابیت ناتمام آن. »



ثبت دیدگاه