نقد و بررسی
نقد ماجراهای پریسیلا، ملکهٔ صحرا (The Adventures of Priscilla, Queen of the Desert) | 1994
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفر جادهای بهمثابه آزمون هویت «ماجراهای پریسیلا، ملکهٔ صحرا» در ظاهر کمدی جادهای پرجنبوجوشی است دربارهٔ دو هنرمند درگ و برنادیت، زنی تراجنسیتی، که برای اجرای برنامه راهی سفری در پهنهٔ خشک و دورافتادهٔ استرالیا میشوند. اتوبوس بنفشرنگشان، پریسیلا، هم وسیلهٔ رفتوآمد است و هم صحنه، پناهگاه و نشانهای سیار از جهانی که شخصیتها برای خود ساختهاند.
اما سفر در این فیلم صرفاً پلی میان مبدأ و مقصد نیست: راه آنها را در برابر نگاههای متعصبانه، تنهایی، تفاوتهای درونی و پرسش از معنای تعلق قرار میدهد. فیلم از الگوی آشنای جادهای بهره میگیرد، اما به آن رنگوبویی ویژه میبخشد. جاده، شخصیتها را از فضای آشنای نمایش و شبزیستی بیرون میکشد و وارد محیطهایی میکند که حضورشان در آنها غریب و گاه ناخواسته است.
در این برخورد، سفر به آزمونی برای هویت بدل میشود: هر کدام باید تصمیم بگیرد چه چیزی را در برابر جهان پنهان کند، چه چیزی را آشکار سازد و تا کجا میتواند با دیگران همراه بماند. فیلم این پرسشها را بیآنکه از قالب سرگرمی بیرون بیاید مطرح میکند. سه شخصیت، سه شیوهٔ زیستن جذابیت محوری فیلم در این است که سه شخصیت را به یک تصویر واحد و یکدست فرو نمیکاهد.
تیک، که با نام هنری میتزی شناخته میشود، میان زندگی خانوادگی و هویت نمایشیاش فاصلهای دارد که بهتدریج اهمیت مییابد. آدام، یا فلیشیا، پرجنبوجوش، نمایشی و گاه تحریکآمیز است؛ شوخی و اغراق برای او راهی است تا توجه را به سود خود به کار گیرد. برنادیت در سوی دیگر، وقار و خستگیِ کسی را دارد که از بسیاری نقشها و نمایشهای تکراری عبور کرده و اکنون میخواهد زندگیاش را با معیارهای خودش بسنجد.
« فیلم از الگوی آشنای جادهای بهره میگیرد، اما به آن رنگوبویی ویژه میبخشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تفاوتها به دوستی آنها جان میدهد. صمیمیتشان از توافق همیشگی نمیآید، بلکه از دوام آوردن در کنار یکدیگر، پس از مشاجره و دلخوری، شکل میگیرد. شوخیهای تند و بحثهای کوچک، رابطهای را میسازند که نه آرمانی است و نه بینقص؛ همین ناهمواری آن را باورپذیر میکند. حضور هر سه، فیلم را از قصهای صرفاً دربارهٔ اجرا به داستانی دربارهٔ همراهی بدل میسازد: اینکه دوستی گاهی نه در فهم کامل دیگری، بلکه در پذیرفتن پیچیدگی او معنا پیدا میکند.
رنگ، لباس و بدنِ نمایشی مهمترین دستاورد بصری فیلم، لباسهای باشکوه، پرزرقوبرق و نامنتظر آن است. این جامهها فقط جاذبهٔ چشمنواز ندارند؛ آنها نوعی اعلام حضورند. در چشمانداز پهناور و کمرنگ بیابان، رنگهای تند و بافتهای اغراقآمیز مثل امضای شخصیتها جلوه میکنند. تضاد میان فضای باز و خشن پیرامون و ظاهر آراسته و نمایشی اجراگران، به تصاویر فیلم انرژی و طنزی خاص میبخشد.
پوشش در اینجا بخشی از شخصیتپردازی است. لباس میتواند زره باشد، بازی باشد، دعوتی به تماشا یا نوعی سرپیچی از معیارهای روزمره. فیلم بهخوبی میفهمد که نمایش درگ صرفاً پوشیدن لباسی متفاوت نیست؛ ساختن حضوری است که مخاطب ناچار شود آن را ببیند. بااینحال، فیلم همیشه فرصت نمییابد نسبت میان ظاهر نمایشی و تجربهٔ درونی شخصیتها را به یک اندازه بکاود.
گاه نیروی تصویر چنان غالب میشود که لایهٔ عاطفی پشت آن در سایه میماند؛ اما همین شکوه بصری یکی از دلایل ماندگاری اثر است. طراحی لباس فیلم نیز بهعنوان یکی از عناصر برجستهٔ آن شناخته شده است. موسیقی و منطق اجرا موسیقی و اجراهای کابارهای، ریتمی سرزنده به فیلم میدهند و اجازه نمیدهند سفر به زنجیرهای یکنواخت از گفتوگوها و توقفها تبدیل شود.
« صمیمیتشان از توافق همیشگی نمیآید، بلکه از دوام آوردن در کنار یکدیگر، پس از مشاجره و دلخوری، شکل میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
ترانههای آشنا، حرکت بدنها و بازی با اغراق، لحظههایی میآفرینند که هم خندهدارند و هم نمایشی به معنای کامل کلمه: شخصیتها در برابر تماشاگران داستان و تماشاگران فیلم، خود را دوباره میسازند. اجراها همیشه قرار نیست بینقص باشند؛ گاه دستپاچگی یا شکست در اجرای نمایشی خود به سرچشمهٔ کمدی بدل میشود.
این موسیقی فقط وسیلهٔ سرگرمی نیست، بلکه بخشی از شیوهٔ زیستن شخصیتهاست. آنان در فضایی که ممکن است با نگاه سرد یا خصمانه روبهرو شوند، صحنهای کوچک از آنِ خود میسازند. آواز و رقص برایشان هم پناه است و هم ابزار رویارویی. بااینهمه، فیلم گاهی به نیروی نوستالژیک ترانهها و جذابیت نمایش بسنده میکند و کمتر به این میپردازد که اجرای شادیآفرین در برابر فشار اجتماعی چه هزینهای دارد.
این محدودیت از لذت صحنهها نمیکاهد، اما پیچیدگی موضوع را اندکی مهار میکند. کمدی، تعصب و مرزهای شوخی طنز فیلم از برخورد شخصیتهای پرزرقوبرق با محیطهایی پدید میآید که برای حضور آنان آماده نیستند. برخی شوخیها از زبان و رفتار خود سه همراه سرچشمه میگیرد و به آنها اختیار میدهد که بهجای موضوع خنده بودن، خود قواعد شوخی را تعیین کنند.
در سوی دیگر، واکنشهای خصمانه و توهینآمیز اطرافیان نشان میدهد که سفر آنها فقط ماجرایی سرگرمکننده نیست؛ در هر ایستگاه، مسئلهٔ پذیرش و طرد نیز حضور دارد. اما این بخش از فیلم همیشه به ظرافت پیش نمیرود. برخوردهای نژادپرستانه و تحقیرآمیز میتوانند تماشاگر را آزرده کنند و گاه چنان ناگهانی یا پررنگ میشوند که از انسجام لحن میکاهند.
« اجراها همیشه قرار نیست بینقص باشند؛ گاه دستپاچگی یا شکست در اجرای نمایشی خود به سرچشمهٔ کمدی بدل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در مواجهه با تعصب، لحظههایی اثرگذار دارد، ولی همواره روشن نمیکند که میخواهد خشونت را نقد کند، از آن کمدی بسازد یا هر دو را همزمان پیش ببرد. همین دوگانگی گاهی نتیجهای ناخواسته میآفریند: صحنهای که باید مرز شوخی و آزار را آشکار کند، خود در همان مرز معلق میماند. روایت و پیوندهای نابرابر ساختار جادهای فیلم آزادی زیادی برای برخوردهای کوتاه و تغییر فضا فراهم میکند، اما در عوض خطر پراکندگی دارد.
برخی موقعیتها به تجربهٔ کلی سفر و رابطهٔ سه شخصیت عمق میدهند، درحالیکه بعضی خردهروایتها دیر وارد میشوند و پیوندشان با محور اصلی بهاندازهٔ کافی شکل نمیگیرد. بخش مربوط به سینتیا از همین دسته است: ورودش ناگهانی به نظر میرسد و فیلم برای گسترش معنای حضور او زمان چندانی ندارد.
در نتیجه، این ماجرا بیشتر شبیه قطعهای جداافتاده در مسیر است تا بخشی کاملاً تنیده در بافت داستان. ماجرای همسرِ سفارشی نیز از نظر پرداخت، محل تردید است. این خط روایی میکوشد وجهی خانوادگی و عاطفی به سفر ببخشد، اما انتخابهایش گاه کلیشهای و بیملاحظه جلوه میکند؛ بهویژه وقتی شخصیتهای فرعی بیش از آنکه انسانهایی مستقل باشند، به کارکرد داستانیشان محدود میشوند.
فیلم در بهترین لحظاتش به جزئیات رابطه و خستگی و شوخیهای روزمره اعتماد میکند؛ بنابراین هرجا برای پیشبرد پیرنگ به راهحلهای شتابزده متوسل میشود، فاصلهای میان گرمای شخصیتها و سازوکار قصه پدید میآید. بازیگری و لحن عاطفی سه بازیگر اصلی، هر یک به شیوهای متفاوت وزن فیلم را نگه میدارند.
« در نتیجه، این ماجرا بیشتر شبیه قطعهای جداافتاده در مسیر است تا بخشی کاملاً تنیده در بافت داستان. »
قوتها و کاستیها
هوگو ویوینگ میان خویشتنداری و آسیبپذیریِ تیک تعادل برقرار میکند؛ گای پیرس با انرژی و جسارت، آدام را به حضوری پرتحرک و گاهی آزارنده بدل میسازد؛ ترنس استمپ نیز به برنادیت وقاری میدهد که از شوخیهای فیلم فراتر میرود. نقش برنادیت بهویژه از آن جهت اهمیت دارد که شخصیت را به تیپی صرفاً خندهآور یا تزئینی تقلیل نمیدهد؛ خستگی، اندوه و میل او به شأن و استقلال در بازی چهره و مکثها محسوس است.
لحن فیلم میان کمدی، تلخی و لحظههای عاطفی حرکت میکند و همیشه این تغییرها هموار نیستند. بااینحال، گرمای رابطهٔ شخصیتها به اثر امکان میدهد پس از برخوردهای تلخ دوباره به سوی زندگی روزمره و شوخی بازگردد. فیلم نه تراژدیای تمامعیار است و نه کمدیای سبکوزن؛ ارزشش در همین آمیزه است، هرچند گذر از خنده به اندوه گاه ناگهانی به نظر میرسد.
جمعبندی «ماجراهای پریسیلا، ملکهٔ صحرا» اثری دیدنی و سرزنده است که جاده، موسیقی و لباس را به زبان بیان خود بدل میکند. مهمتر از جلوههای رنگارنگ، فیلم دوستی ناهموار سه شخصیت را میبیند و نشان میدهد که نمایش میتواند هم بازی و سرگرمی باشد و هم راهی برای مطالبهٔ دیدهشدن. در برابر، خردهروایتهای نابرابر، ماجرای کمپرداخت سینتیا، خط داستانی همسر و برخی برخوردهای آزاردهنده، از انسجام و حساسیت اثر میکاهند.
با وجود این کاستیها، فیلم هنوز نیرویی صمیمی دارد: از شکوه لباسها و ریتم اجراها لذت میبرد، اما در دل این سرزندگی، تنهایی و میل به پذیرفتهشدن را نیز فراموش نمیکند. پریسیلا بهعنوان اتوبوسی پرزرقوبرق، تصویری مناسب از خود فیلم است؛ وسیلهای نامتعارف که در جادهای دشوار پیش میرود و با رنگ و خنده، برای همراهانش فضایی از آنِ خود میسازد.
« لحن فیلم میان کمدی، تلخی و لحظههای عاطفی حرکت میکند و همیشه این تغییرها هموار نیستند. »



ثبت دیدگاه