نقد و بررسی
نقد The Abadanis | 1994
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایت کوچک، فقدانی بزرگ «آبادانیها» با واقعهای روزمره و روشن آغاز میشود: خودروی مردی آواره از جنگ، که اکنون در تهران زندگی میکند، به سرقت میرود. او همراه پسرش برنا برای یافتن آن به راه میافتد؛ جستوجویی که در کنار آن، پسر نیز در پی عینک گمشدهاش است. این طرح ساده، در دستان کیانوش عیاری به داستانی درباره چیزی فراتر از دو شیء گمشده بدل میشود: آدمهایی که پس از جنگ، خانه و آشناییهای پیشین را پشت سر گذاشتهاند و میکوشند در شهری تازه جای خود را پیدا کنند.
فیلم از همان ابتدا میان نیاز عملی و معنای عاطفی فاصله نمیگذارد. خودرو وسیلهای برای رفتوآمد و گذران زندگی است؛ گمشدنش گرفتاری واقعی میآفریند، نه صرفاً تمهیدی برای پیشبردن قصه. اما هرچه جستوجو طولانیتر میشود، روشنتر میگردد که مسئله فقط بازگرداندن یک مال نیست. پدر و پسر در مسیر خود با شهری روبهرو میشوند که برایشان هنوز بیگانه است؛ شهری که در آن باید از نو راهها، آدمها و امکانهای زندگی را شناخت.
جستوجو بهمثابه تجربه آوارگی یکی از قوتهای فیلم، تبدیل جستوجویی محدود به تجربهای فراگیر از سرگردانی است. پدر و برنا مقصدی مشخص دارند، اما مسیر رسیدن به آن نه مستقیم است و نه مطمئن. هر برخورد ممکن است دری به سوی راهحل بگشاید یا آنان را به بنبستی تازه برساند. همین رفتوآمدها، بیآنکه فیلم به خطابهای درباره جنگ و پیامدهایش متوسل شود، دشواری آغاز دوباره را ملموس میکند.
عنوان فیلم نیز دامنه این معنا را گسترش میدهد. «آبادانیها» تنها نامی برای خاستگاه شخصیتها نیست؛ واژهای است که حس تعلق را هم با خود میآورد و هم از دسترس دور میکند. شخصیتها در تهران حضور دارند، اما حضور فیزیکی به معنای احساس خانهبودن نیست. فیلم بهجای آنکه آوارگی را به مفهوم انتزاعی بدل کند، آن را در کارهای کوچک روزانه، در نیاز به خودرو و در وابستگی به دیگران نشان میدهد.
« او همراه پسرش برنا برای یافتن آن به راه میافتد؛ جستوجویی که در کنار آن، پسر نیز در پی عینک گمشدهاش است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همین رو رنج شخصیتها نه استثنایی و دور، بلکه در جزئیات زندگی عادی ریشهدار است. پدر و پسر؛ مرکز عاطفی فیلم رابطه پدر و برنا نیرویی است که روایت را از پراکندگی نجات میدهد. تفاوت سن، نگاه و شیوه مواجهه آنها با گرفتاریها به رابطهشان کیفیتی زنده میبخشد. پدر، که درگیر مسئولیت و فشار زندگی است، جستوجو را از دریچه ضرورت میبیند؛ برای برنا، عینک گمشده مسئلهای فوری و ملموس است.
این تفاوت کوچک، بدون آنکه به تعارضی نمایشی و تصنعی تبدیل شود، فاصله دو نسل را نمایان میکند. گرمای رابطهشان از لحظههای پرشور و احساساتی نمیآید، بلکه در همراهی و واکنشهای روزمره شکل میگیرد. آنها ممکن است از یک موقعیت برداشتهای متفاوتی داشته باشند، اما همچنان در کنار یکدیگر حرکت میکنند.
طنز تلخ فیلم نیز در همین پیوند جای میگیرد: خنده از دل گرفتاری بیرون میآید، نه برای پاککردن آن. به این ترتیب، رابطه پدر و پسر هم پناهی عاطفی در برابر بیثباتی شهر است و هم معیاری برای سنجش هزینهای که این بیثباتی بر زندگیشان تحمیل میکند. تهران؛ شهری که بیطرف نمیماند تهران در «آبادانیها» صرفاً پسزمینه رخدادها نیست.
شلوغی و بیقراری شهر، مسیر جستوجو را دشوار و تجربه غربت را محسوس میکند. آدمها، خیابانها و برخوردهای گذرا، تصویری از محیطی میسازند که در آن هرکس درگیر گرفتاری خویش است و کمکگرفتن از دیگران همواره ساده یا بیهزینه نیست. فیلم بهجای آنکه شهر را با منظرههایی چشمگیر و توضیحهای مفصل معرفی کند، آن را از خلال حرکت شخصیتها میشناساند.
« از همین رو رنج شخصیتها نه استثنایی و دور، بلکه در جزئیات زندگی عادی ریشهدار است. »
شخصیتها و اجرا
تهران در نگاه آنان شهری است که باید در آن راه پیدا کرد، اما نقشهاش هنوز در ذهنشان کامل نشده است. این شیوه، میان جغرافیای بیرونی و وضعیت درونی شخصیتها پیوند میسازد: خیابانهای ناآشنا، صورت عینی همان بیقراریای هستند که پس از کوچ در زندگیشان رسوب کرده است. در کنار این فضا، توجه به اشیای فرسوده و محیطهای خسته، به جهان فیلم بافتی ملموس میدهد.
این عناصر بهجای آنکه صرفاً نشانه فقر باشند، از استمرار زندگی در شرایط دشوار حکایت میکنند. آدمها در میان چیزهایی حرکت میکنند که مصرف شدهاند، اما هنوز کارکرد دارند؛ خودشان نیز، به شکلی، میکوشند از دل فرسودگی راهی برای ادامه پیدا کنند. اشیا، نیاز و استعاره خودرو و عینک دو محور رواییاند که در سطحی عملی اهمیت دارند و در سطحی دیگر معنایی نمادین پیدا میکنند.
خودرو امکان حرکت و استقلال را نمایندگی میکند؛ گمشدنش پدر را از بخشی از توان اداره زندگی محروم میسازد. عینک برنا نیز پیوندی ظریف با دیدن و شناختن دارد. پسر چیزی را از دست داده که برای نگاهکردن به جهان به آن نیاز دارد، درست همانطور که پدر میکوشد در شهری تازه راه و موقعیت خود را تشخیص دهد.
هوشمندی این دو جستوجوی موازی در آن است که معنا از دل کنش بیرون میآید. فیلم لازم نیست هر بار اهمیت نمادین اشیا را توضیح دهد؛ خودِ همراهی دو فقدان، تماشاگر را به تأمل وامیدارد. بااینحال، این لایه گاه بیش از اندازه آشکار میشود. در بعضی لحظات، پیوند میان شیء گمشده و گمگشتگی انسان چنان برجسته است که مجال کشف شخصی مخاطب را محدود میکند.
« تهران در نگاه آنان شهری است که باید در آن راه پیدا کرد، اما نقشهاش هنوز در ذهنشان کامل نشده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
استعاره همچنان مؤثر است، اما هرچه کمتر بر آن تأکید شود، طبیعیتر در بافت داستان جا میافتد. واقعگرایی و لحن دوگانه فیلم در توجه به زندگی روزمره و آدمهای معمولی، به نوعی واقعگرایی اجتماعی نزدیک میشود. اهمیتش در تقلید صرف از یک الگوی سینمایی نیست، بلکه در بومیکردن مسئلهای انسانی در زمینهای ایرانی است: محرومیت، کوچ و تلاش برای حفظ پیوندهای خانوادگی.
عیاری، بهجای آنکه رنج شخصیتها را به منظرهای تماشایی بدل کند، آن را به نیازهای ملموس و موقعیتهای عادی گره میزند. همین انتخاب به قصه وزن اجتماعی میدهد، بیآنکه از سادگی اولیهاش فاصله بگیرد. طنز و اندوه در این جهان همزمان حضور دارند. طنز، گاه از ناسازگاری موقعیتها و فاصله میان انتظار شخصیتها و واقعیت بیرونی زاده میشود؛ اندوه نیز از دشواریِ تغییرناپذیری شرایط میآید.
این ترکیب میتواند از افتادن فیلم به دام ملودرام جلوگیری کند، اما همیشه کاملاً متوازن نیست. در برخی لحظهها، شوخی ناگهان از فضای تلخ و فرسوده روایت فاصله میگیرد؛ در لحظههایی دیگر نیز اندوه چنان سنگین میشود که لطافت طنز کمتر به چشم میآید. بااینهمه، همین نوسان به جهان فیلم بیثباتیای میدهد که با تجربه شخصیتها همخوان است.
ساختار روایی و محدودیتهای آن سادگی قصه یکی از امتیازهای فیلم است، اما همین سادگی خطر پراکندگی را نیز در پی دارد. روایت برای پیشبرد جستوجو به برخوردهای گوناگون و موقعیتهای گذرا متکی است. این برخوردها فرصت میدهند گوشههایی از شهر و مناسبات اجتماعی آشکار شوند، ولی گاه تصادفی به نظر میرسند و پیوند میان بخشهای مختلف را سست میکنند.
« استعاره همچنان مؤثر است، اما هرچه کمتر بر آن تأکید شود، طبیعیتر در بافت داستان جا میافتد. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، جستوجو در بعضی مقاطع بیشتر به رشتهای از اتفاقهای پراکنده شباهت پیدا میکند تا مسیری با ضرباهنگ یکنواخت. این مسئله ممکن است از کشش روایت بکاهد، بهخصوص برای تماشاگری که انتظار دارد هر صحنه بیدرنگ مسیر اصلی را جلو ببرد. بااینحال، پراکندگی تا اندازهای با تجربه سرگردانی شخصیتها تناسب دارد: در زندگی آنان نیز راهحلها از پیش مرتب نشدهاند و هر قدم ممکن است به فرصتی موقت یا اتلاف وقت بینجامد.
نقطه ضعف فیلم جایی است که این کیفیتِ زیسته به کندی روایی تبدیل میشود و دیگر چیزی تازه به شناخت شخصیتها یا فضای شهر نمیافزاید. جمعبندی «آبادانیها» قصهای کوچک را به تأملی انسانی درباره فقدان، غربت و دشواریِ ساختن زندگی در جایی تازه تبدیل میکند. نقطه قوت اصلیاش پیوند میان جستوجوی بیرونی و آوارگی درونی است؛ پیوندی که در رابطه گرم پدر و برنا، در حضور پرتنش تهران و در اهمیت خودرو و عینک شکل میگیرد.
فیلم در بهترین لحظههایش بهجای توضیحدادن رنج، اجازه میدهد از رفتارها و نیازهای ساده شخصیتها آن را حس کنیم. در سوی دیگر، برخی برخوردهای روایی انسجام مسیر را کاهش میدهند و نوسان میان طنز و اندوه گاه توازن لحن را برهم میزند. همچنین، نمادپردازی اشیا در بعضی بخشها بیش از اندازه روشن و مستقیم میشود.
با وجود این لغزشها، حاصل فیلم اثری است که به تجربه آدمهای عادی و پیامدهای ماندگار کوچ توجهی صبورانه دارد. جستوجوی خودرو و عینک در نهایت نه فقط حرکت در خیابانهای شهر، بلکه کوشش برای بازیافتن امکان دیدن، حرکتکردن و احساس تعلق است.
« فیلم در بهترین لحظههایش بهجای توضیحدادن رنج، اجازه میدهد از رفتارها و نیازهای ساده شخصیتها آن را حس کنیم. »

ثبت دیدگاه