نقد و بررسی
نقد نهمین زندگی لویی درکس (The 9th Life of Louis Drax) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان بیداری و کابوس «زندگی نهم لوئیس درَکس» از همان آغاز مخاطب را وارد جهانی میکند که در آن حادثه، خاطره و خیال بهآسانی از یکدیگر جدا نمیشوند. لوئیس، پسری که از چندین سانحهٔ نزدیک به مرگ جان بهدر برده، پس از سقوطی هولناک در کما فرو میرود. پزشک مغز و اعصاب، دکتر آلن پاسکال، در پی یافتن راهی برای فهم وضعیت اوست؛ درحالیکه پلیس نیز میکوشد راز حادثه را روشن کند.
این نقطهٔ شروع، هم ظرفیت یک معمای جنایی را دارد و هم زمینهٔ کاوشی روانشناختی دربارهٔ حافظه و ادراک فراهم میآورد. فیلم آشکارا وعده نمیدهد که تماشاگر با روایتی سرراست روبهرو خواهد شد؛ برعکس، از ابتدا مرزهای یقین را متزلزل میکند و پرسش اصلیاش را نه فقط دربارهٔ آنچه رخ داده، بلکه دربارهٔ چگونگی شناختن رخدادها بنا مینهد.
خلاصهٔ رسمی فیلم نیز بر همین کشاکش میان واقعیت و خیال تأکید دارد. معمایی با چند مسیر فیلم برای پیشبردن روایت از چند زاویه بهره میگیرد: وضعیت بالینی لوئیس، تحقیقات پلیسی، رابطهٔ پرتنش والدین او و تلاش پاسکال برای دسترسی به ذهن پسری که قادر به پاسخگویی نیست. این مسیرها در آغاز، لایههایی مکمل به نظر میرسند.
هر کدام اطلاعاتی تازه دربارهٔ گذشته و شخصیتها عرضه میکنند و همزمان، اطمینان تماشاگر به برداشت قبلیاش را کاهش میدهند. روایت میخواهد ما را در جایگاه کسی قرار دهد که باید از قطعات پراکنده، تصویری کامل بسازد؛ اما هر قطعه ممکن است به خاطرهای نامطمئن، تصوری ذهنی یا روایتی جانبدارانه تعلق داشته باشد.
« لوئیس، پسری که از چندین سانحهٔ نزدیک به مرگ جان بهدر برده، پس از سقوطی هولناک در کما فرو میرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب با مضمون فیلم تناسب دارد، ولی اجرای آن همیشه به همان اندازه دقیق نیست. داستان میان معمای جنایی، درام خانوادگی و خیالپردازی روانشناختی حرکت میکند، بیآنکه پیوند میان این لحنها در همهٔ لحظات طبیعی باشد. گاهی یک بخش چنان بر رمزآلودگی تأکید میکند که وجه عاطفی روابط به حاشیه میرود؛ گاهی نیز فیلم ناگهان از فضای واقعگرایانه فاصله میگیرد و به تصویری نمادین یا وهمآلود پناه میبرد.
حاصل، روایتی است که جذابیتش را از تعدد امکانها میگیرد، اما در انسجام کلی به دشواری برمیخورد. این همان نقطهٔ قوت و ضعف همزمان اثر است: کنجکاوی میآفریند، اما همیشه نمیتواند اجزایش را در یک کل هموار و متقاعدکننده جای دهد. خیال، ذهن و تصویر الکساندر آژا فضای فیلم را بر پایهٔ تقابل میان امر آشنا و امر ناآرام بنا میکند.
بیمارستان، خانه و چشماندازهای طبیعی، صرفاً پسزمینهٔ رویدادها نیستند؛ هر یک بهگونهای در ساختن حس تعلیق مشارکت دارند. مناظر مهآلود و ساحلی و قابهایی که گاه به رؤیا یا کابوس شباهت پیدا میکنند، جهانی میسازند که در آن ذهن لوئیس میتواند بهاندازهٔ واقعیت بیرونی حضور داشته باشد.
فیلم از این کیفیت بصری برای بازتاب حالتی استفاده میکند که در آن شخصیتها و تماشاگر هر دو در پی تشخیص حقیقتاند، اما هیچکدام به دانشی کامل دسترسی ندارند. با این حال، زیبایی تصویر همیشه به معنا و پیشرفت دراماتیک خدمت نمیکند. بعضی لحظهها بیش از آنکه لایهای تازه به روایت بیفزایند، بر جلوهٔ رازآمیز اثر میافزایند.
« این انتخاب با مضمون فیلم تناسب دارد، ولی اجرای آن همیشه به همان اندازه دقیق نیست. »
شخصیتها و اجرا
فیلم به تصاویر نمادین علاقهمند است و گاه چنان شیفتهٔ فضای ساختهشدهٔ خود میشود که پیوند میان نماد و کنش داستانی سست میگردد. موسیقی نیز در شکلدادن به این فضای دوگانه سهم دارد: لحنی که میتواند هم لطافت و شگفتی را تداعی کند و هم تهدیدی پنهان را. از این رو، تجربهٔ فیلم بیش از آنکه بر واقعنمایی متکی باشد، بر خلق حالوهوایی لغزان و نامطمئن استوار است.
لوئیس؛ مرکز عاطفی اثر با وجود ساختار چندشاخهٔ داستان، نیروی عاطفی اصلی فیلم در شخصیت لوئیس متمرکز است. آیدن لانگورث نقش پسری را بازی میکند که هم تیزهوش و زبانآور است و هم در موقعیتی عمیقاً آسیبپذیر قرار دارد. لوئیس در روایت صرفاً موضوع تحقیق دیگران نیست؛ ذهن و صدای او به بخشی از تجربهٔ تماشاگر بدل میشود.
بازی لانگورث میان شوخطبعی تلخ، کنجکاوی کودکانه و هراس پنهان تعادل برقرار میکند و مانع میشود شخصیت به مجموعهای از نشانههای معمایی فروکاسته شود. اهمیت این بازی در آن است که فیلم از مسیر لوئیس، تنش میان ظاهر و تجربهٔ درونی را ملموس میکند. دیگران دربارهٔ او حرف میزنند، گذشتهاش را بازسازی میکنند و برای رفتارهایش توضیح میجویند؛ اما اجرای لانگورث به شخصیت کیفیتی مستقل میبخشد.
او در برابر نگاه بزرگسالانی که میکوشند معنای زندگیاش را تعیین کنند، حضوری زنده و گاه سرسخت دارد. این حضور، بهویژه در بخشهایی که روایت به سوی خیال و نمادپردازی میرود، نقش لنگر عاطفی را ایفا میکند و به تماشاگر یادآور میشود که پشت معما، کودکی واقعی با ترسها و نیازهای انسانی قرار دارد.
« از این رو، تجربهٔ فیلم بیش از آنکه بر واقعنمایی متکی باشد، بر خلق حالوهوایی لغزان و نامطمئن استوار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بزرگسالان و روابط ناپایدار دکتر پاسکال، با بازی جیمی درنان، قرار است هم نمایندهٔ دانش پزشکی باشد و هم شخصیتی که در مواجهه با پروندهٔ لوئیس، از چارچوب حرفهای خود فاصله میگیرد. این دو وجه میتوانستند کشمکشی جذاب بسازند: پزشکی که باید بر شواهد تکیه کند، اما در برابر موضوعی قرار میگیرد که پاسخهای ساده را پس میزند.
بااینحال، تحول او همیشه از همان اندازهٔ زمینهسازی برخوردار نیست که تصمیمهایش طلب میکنند. در نتیجه، برخی کنشهای شخصی او بیش از آنکه از مسیر تدریجی شخصیتپردازی برآیند، به ابزار پیشبردن تعلیق شباهت پیدا میکنند. سارا گادون در نقش ناتالی نیز حضوری چشمگیر دارد؛ شخصیتی که ظاهر آرام و مرتبش نمیتواند تردیدهای اطرافیان را خاموش کند.
فیلم از این فاصله میان ظاهر و برداشت دیگران برای حفظ ابهام بهره میگیرد، اما گاهی شخصیتپردازی او را بیش از اندازه در خدمت پرسش «آیا باید به او اعتماد کرد؟» قرار میدهد. رابطهٔ فرعی میان پاسکال و ناتالی نیز از همین محدودیت آسیب میبیند: قرار است وجهی عاطفی به داستان اضافه کند، ولی شیمی میان دو شخصیت بهاندازهای شکل نمیگیرد که این رابطه به نیرویی مستقل بدل شود.
آگاهی از این کمبود، لزوماً فیلم را از حرکت بازنمیدارد، اما از عمق درام بزرگسالان میکاهد. تعلیق و مسئلهٔ باورپذیری «زندگی نهم لوئیس درَکس» تماشاگر را به خواندن سرنخها دعوت میکند، اما علاقهاش به غافلگیری گاهی بر منطق تدریجی روایت غلبه میکند. معما زمانی بیشترین اثر را دارد که اطلاعات تازه، آنچه را پیشتر دیدهایم روشنتر کند و درعینحال با قواعد دنیای اثر سازگار بماند.
« بااینحال، تحول او همیشه از همان اندازهٔ زمینهسازی برخوردار نیست که تصمیمهایش طلب میکنند. »
قوتها و کاستیها
این فیلم در بخشهایی چنین تأثیری ایجاد میکند؛ جزئیات کوچک و روایتهای متعارض، کنجکاوی را زنده نگه میدارند. اما هرچه داستان به توضیحهای نهایی خود نزدیکتر میشود، فاصلهٔ میان ایدهٔ جسورانه و باورپذیری دراماتیک بیشتر به چشم میآید. بدون ورود به پایان یا افشای پیچش اصلی، میتوان گفت که فیلم برای رسیدن به نتیجهٔ مورد نظرش از مسیری نامتعارف عبور میکند.
این انتخاب ممکن است برای مخاطبی که با منطق رؤیایی و نمادپردازانه همراه میشود، بخشی از جذابیت اثر باشد؛ اما برای کسی که در پی پاسخهایی محکم و منسجم به معمای جنایی است، احتمالاً رضایتبخش نخواهد بود. در اینجا مسئله صرفاً غیرواقعیبودن نیست؛ سینما میتواند از خیال بهشیوهای قانعکننده بهره ببرد.
مسئله آن است که پیوند میان قاعدههای روایی و نتیجهٔ احساسی باید بهاندازهٔ کافی محکم باشد، و این پیوند در فیلم همیشه استوار نمیماند. جمعبندی «زندگی نهم لوئیس درَکس» اثری نامتوازن، اما از نظر فضاسازی و ایدهپردازی قابلتوجه است. فیلم از تلاقی معمای روانشناختی، درام خانوادگی و خیالپردازی تصویری، جهانی رازآلود میسازد و با بازی بهیادماندنی آیدن لانگورث، برای شخصیت مرکزیاش حضوری عاطفی و انسانی فراهم میآورد.
مه، سکوت، تصویرهای وهمآلود و روایتهای ناقص نیز به آن هویتی بصری میبخشند که از یک معمای معمولی فراتر میرود. در مقابل، ناهماهنگی میان لحنها، کمرمقی رابطهٔ عاشقانهٔ فرعی و دشواری فیلم در پیوندزدن سرنخها و نتیجهٔ نهایی، مانع از آن میشود که همهٔ ظرفیتهایش به تجربهای کاملاً منسجم تبدیل شوند.
« این فیلم در بخشهایی چنین تأثیری ایجاد میکند؛ جزئیات کوچک و روایتهای متعارض، کنجکاوی را زنده نگه میدارند. »
جمعبندی
فیلم بیشتر در لحظههایی موفق است که به ابهام اجازه میدهد زنده بماند و کمتر در زمانی که میکوشد همهچیز را در قالب توضیحی قطعی جمع کند. بنابراین، ارزش تماشای آن بیش از آنکه در حل بینقص معما باشد، در سفر میان ترس، خاطره و خیال است؛ سفری که گاه گیرا و شاعرانه میشود و گاه از پیچیدگیهای خودش فاصله میگیرد.



ثبت دیدگاه