نقد و بررسی
نقد That Cold Day in the Park | 1969
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سرمای بیرون، سرمای درون فیلم «That Cold Day in the Park» ساختهٔ رابرت آلتمن، بیش از آنکه بر معمایی پرشتاب یا هراسهای آشکار تکیه کند، از وضعیتی ساده و ناآرامکننده آغاز میشود: فرانسس آستن، زنی مرفه و تنها، نوجوانی را در پارکی بارانخورده و سرد میبیند و او را به خانه میبرد. از همان لحظه، مهربانیِ ظاهری این دعوت با چیزی نامطمئن درهم میآمیزد.
پناهدادن به غریبه میتواند عملی انسانی باشد، اما در این خانهٔ بزرگ و خاموش، بهتدریج معلوم میشود که نیاز فرانسس به دیگری شاید بیش از آنکه از شفقت برخیزد، از خلأیی عمیق سرچشمه میگیرد. فضای ونکوورِ بارانی به فیلم حالوهوایی میدهد که در آن سرما فقط یک وضعیت جوی نیست؛ کیفیتی روانی است.
شهر از پشت پنجرهها دور و دستنیافتنی جلوه میکند و خانه، با همهٔ آسایش مادیاش، به پناهگاهی امن بدل نمیشود. برعکس، هرچه جهان بیرون دورتر به نظر برسد، سکون فضای داخلی سنگینتر میشود. آلتمن از تضاد میان خیابانهای خیس و اتاقهای مرتب استفاده میکند تا نشان دهد آسایش ظاهری نمیتواند تنهایی را از میان ببرد.
فیلم در این معنا، سرمای پارک را به درون آپارتمان میآورد و آن را به وضعیت زندگی فرانسس بدل میکند. فیلم در ونکوور فیلمبرداری شده و از محیط شهری آن برای ساختن همین حسِ انزوا بهره میگیرد. آپارتمان بهمثابه قفس بخش مهمی از نیروی فیلم در شیوهای است که خانه را به فضایی دوپهلو تبدیل میکند.
« از همان لحظه، مهربانیِ ظاهری این دعوت با چیزی نامطمئن درهم میآمیزد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آپارتمان فرانسس در آغاز مرتب، روشن و مرفه به نظر میرسد؛ اما نظم آن بهجای آرامش، نوعی بیحرکتی را القا میکند. اتاقها و پنجرهها مرزهایی میسازند میان آدمها، نه راههایی برای نزدیکشدنشان. پنجره، بهخصوص، هم ابزار مشاهده است و هم نشانهٔ جدایی: فرانسس از آنجا نوجوان را میبیند، اما این نگاه نخستین گامِ رابطهای نیست که بر شناخت متقابل بنا شود.
آلتمن بارها شخصیتها را از فاصله و از خلال موانع بصری به ما نشان میدهد. این انتخاب، تماشاگر را در موقعیت ناظری قرار میدهد که هم به درون خانه راه یافته و هم از آن بیرون مانده است. حاصل، حسی از محصوربودن است؛ گویی افراد در قابهایی جداگانه نگه داشته شدهاند و امکان ارتباط واقعی مدام عقب میرود.
فیلم بهجای آنکه خانه را پسزمینهٔ کنش بداند، از آن برای شکلدادن به فشار روانی روایت استفاده میکند. سکوت و شکست ارتباط رابطهٔ فرانسس و نوجوان، بر سکوت و ناتوانی در برقراری ارتباط استوار است. این سکوت در آغاز میتواند معنایی انسانی و حتی لطیف داشته باشد: زنی به کسی پناه میدهد که ظاهراً به کمک نیاز دارد.
اما هرچه رابطه ادامه پیدا میکند، نبود گفتوگوی روشن به مسئلهای نگرانکننده بدل میشود. فرانسس نمیتواند نیازهای خود را بهسادگی بیان کند و نوجوان نیز برای او به شخصیتی دشوارفهم و مبهم تبدیل میشود. در نتیجه، جای گفتوگوی دوطرفه را خیالپردازی و تفسیر یکجانبه میگیرد. این خلأ ارتباطی، یکی از دقیقترین ایدههای فیلم است.
« اتاقها و پنجرهها مرزهایی میسازند میان آدمها، نه راههایی برای نزدیکشدنشان. »
شخصیتها و اجرا
فرانسس نه صرفاً با فردی خاموش، بلکه با تصویری روبهروست که میتواند خواستههای خودش را بر آن بیفکند. هرچه کمتر از دیگری بداند، بیشتر مجال دارد او را مطابق نیاز خود تصور کند. فیلم از این راه نشان میدهد چگونه تنهایی میتواند رابطه را از پیوندی انسانی به نوعی تصاحب بدل سازد. نوجوان در خانه حضور دارد، اما نزدیکیِ جسمانی الزاماً به شناخت یا صمیمیت نمیانجامد؛ گاهی فقط فاصلهٔ عاطفی را آشکارتر میکند.
بازی سندی دنیس سندی دنیس مرکز ثقل فیلم است و اجرای اوست که رفتارهای دشوار فرانسس را به تجربهای قابلتأمل تبدیل میکند. او شخصیت را با اغراق آشکار یا نمایش مستقیمِ آشفتگی نمیسازد. در عوض، فرسودگی و انزوای فرانسس را در مکثها، نگاههای خیره و تغییرهای کوچک حالت چهره جای میدهد. گاه فقط یک مکث کوتاه کافی است تا معلوم شود مهربانیِ او با اضطرابی پنهان آمیخته است؛ گاه نگاهش از مراقبت به چیزی مالکانهتر تغییر میکند، بیآنکه فیلم آن را با توضیحی صریح تثبیت کند.
این بازی بهویژه از آن جهت مؤثر است که تماشاگر را میان همدلی و پسزدن معلق نگه میدارد. میتوان تنهایی فرانسس را فهمید، اما این فهم لزوماً رفتارهای او را توجیه نمیکند. دنیس به شخصیتش آسیبپذیری میبخشد، بیآنکه او را بیگناه یا صرفاً قربانی شرایط نشان دهد. در برابر او، مایکل برنز نقش کمحرف نوجوان را با حضوری مبهم پیش میبرد؛ ابهامی که به فضای فیلم خدمت میکند، هرچند سهم بازی او در ساختن لایههای روانشناختی، بهاندازهٔ دنیس برجسته نیست.
ریتم و شکلگیری تعلیق ضرباهنگ آرام فیلم هم بخشی از جهان آن است و هم یکی از نقاط آسیبپذیرش. آلتمن برای ایجاد اضطراب، به جهشهای سریع و رویدادهای پیدرپی متوسل نمیشود؛ بیشتر میگذارد سکوت، تکرار و انتظار روی هم انباشته شوند. این روش در لحظاتی خوب جواب میدهد: عادتهای روزمرهٔ فرانسس ناگهان رنگی تهدیدآمیز پیدا میکنند و فضای خانه از امنیت فاصله میگیرد.
« فرانسس نه صرفاً با فردی خاموش، بلکه با تصویری روبهروست که میتواند خواستههای خودش را بر آن بیفکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما این انباشت همیشه به تنشی همسنگ با زمان صرفشده نمیرسد. برخی بخشها بیش از اندازه مکث میکنند، در حالی که اضطراب در زیرلایه باقی میماند و بهندرت به اوج ملموسی بدل میشود. از این رو، ممکن است تماشاگرانی که انتظار تریلری پرتحرک دارند، فاصلهای محسوس میان ایدهٔ جذاب فیلم و شدت تعلیق آن احساس کنند.
فیلم دیرتر از آنچه شاید لازم باشد مسیر هراس را برجسته میکند؛ نتیجه آن است که لحظههای نگرانکننده گاه بیشتر از دلِ فضا و بازی بیرون میآیند تا از ساختمان دقیقِ تعلیق. البته همین تأخیر برای برخی بینندگان به جذابیت اثر تبدیل میشود: احساس خطر آرامآرام شکل میگیرد، بیآنکه روایت برای جلب توجه به آن شتاب کند.
سبک بصری و لحظههای تصنع زبان تصویری فیلم در انتقال بیگانگی و نظارت موفق است، اما همیشه یکدست عمل نمیکند. قاببندیهای حسابشده و فاصلهگذاری دوربین، میتوانند خانه را به محفظهای بسته و شخصیتها را به موضوع نگاه بدل کنند. در بعضی لحظهها، این سبکپردازی به مضمون فیلم پیوند میخورد: تماشاگر نیز مانند فرانسس مینگرد، اما از آنچه میبیند مطمئن نیست.
چنین رویکردی اضطراب اخلاقی ایجاد میکند؛ ما فقط دربارهٔ رفتار او داوری نمیکنیم، بلکه از جایگاهِ نگاه خودمان نیز آگاه میشویم. بااینحال، بعضی انتخابهای نمایشی و اشارههای پراکنده به موضوعات حساس، چنان برجسته میشوند که خطر تصنع را به همراه دارند. گاهی فیلم بهجای آنکه بگذارد روانشناسی شخصیتها از دل رفتارهایشان پدیدار شود، با نشانههایی پررنگتر به سوی معنایی خاص اشاره میکند.
« اما این انباشت همیشه به تنشی همسنگ با زمان صرفشده نمیرسد. »
قوتها و کاستیها
در چنین لحظاتی، ابهامِ ثمربخش به رمزگذاریِ بیش از حد نزدیک میشود و روایت کمتر طبیعی به نظر میرسد. همچنین شماری از اتفاقها برای پیشبردن وضعیت داستان به تسهیلهایی متکیاند که باورپذیری را تضعیف میکنند. ایدهٔ مرکزی فیلم همچنان نیرومند است، اما همهٔ اجزای روایت به یک اندازه قانعکننده نیستند.
جمعبندی «That Cold Day in the Park» اثری نابرابر، اما بهیادماندنی است؛ فیلمی که قدرتش را بیش از هر چیز از فضای سرد و محصور، مضمون تنهایی و بازی برجستهٔ سندی دنیس میگیرد. رابرت آلتمن داستان را بهصورت برخوردی ساده میان دو آدم روایت نمیکند، بلکه آن را به کاوشی در نیاز انسان به دیدهشدن و خطرِ جایگزینکردن شناخت با خیال تبدیل میسازد.
وقتی ارتباط واقعی شکل نمیگیرد، میل به نزدیکی میتواند به کنترل و تصاحب تغییر ماهیت دهد؛ همین دگرگونی آرام است که به فیلم نیروی روانشناختی میبخشد. در مقابل، ریتم کند، تعلیقی که دیر جان میگیرد و برخی رفتارها و موقعیتهای کمباور، مانع از آن میشوند که فیلم در تمام مدت به اندازهٔ ایدهٔ مرکزیاش اثرگذار باشد.
سبکپردازیهای نمایشی نیز گاهی عمق موردنظر را تقویت نمیکنند و به تصنع نزدیک میشوند. بااینهمه، اثر در ساختن نوعی معذببودن پایدار موفق است: حسی که نه از ترس آشکار، بلکه از سکوت، فاصله و نگاههای ناآرام برمیخیزد. فیلمی نیست که همهٔ اجزایش بهیکسان قانعکننده باشند؛ اما جهان سرد و حضور فرسوده و نافذ فرانسس، مدتها پس از پایان تماشا در ذهن باقی میماند.
« در چنین لحظاتی، ابهامِ ثمربخش به رمزگذاریِ بیش از حد نزدیک میشود و روایت کمتر طبیعی به نظر میرسد. »
ثبت دیدگاه