نقد و بررسی
نقد طلوع خورشید تکیلا (Tequila Sunrise) | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان جنایت و رؤیای رهایی «طلوع تکیلا» ساختهٔ رابرت تاون، در ظاهر فیلمی دربارهٔ تعقیب قاچاقچیان مواد مخدر و بازی موشوگربهٔ پلیس با جهان زیرزمینی است؛ اما نیروی اصلیاش نه در سازوکار پروندهٔ جنایی، بلکه در کشمکش میان گذشته و امکانِ گسستن از آن قرار دارد. مک، مردی که میکوشد از زندگی پیشینش فاصله بگیرد، و نیک، دوست دیرینهاش که اینک در سوی قانون ایستاده، دو قطب اخلاقی روشن و بیابهام نیستند.
فیلم آنها را در موقعیتی میگذارد که دوستی، وظیفه و منفعت شخصی پیوسته با یکدیگر تداخل پیدا میکنند. حاصل، اثری است که بیش از آنکه دربارهٔ حل یک معما باشد، دربارهٔ دشواری اعتماد کردن است؛ به دیگری، به قانون و حتی به تصمیمی که خود انسان برای تغییر زندگیاش گرفته است. تاون که پیشتر بهعنوان فیلمنامهنویسی برجسته شناخته میشد، در اینجا هم نویسنده و هم کارگردان است.
همین دوگانگی در فیلم احساس میشود: از یکسو صحنهها و دیالوگها اغلب با نرمی و ظرافت پیش میروند؛ از سوی دیگر، انبوه خطوط داستانی و اطلاعات جنایی گاهی چنان بر روایت فشار میآورد که انسجام آن سست میشود. فیلم میان دو میل در نوسان است: میخواهد هم تریلری پرگره باشد و هم ملودرامی عاشقانه دربارهٔ آدمهایی که نمیتوانند از گذشتهٔ مشترکشان خلاص شوند.
این دو میل همیشه به تعادل نمیرسند، اما همین ناتمامی بخشی از هویت اثر است. دوستیای که از قانون عبور میکند رابطهٔ مک و نیک مرکز عاطفی فیلم است. آنها صرفاً دو مرد با شغلها و موقعیتهای متضاد نیستند؛ گذشتهای مشترک دارند که هنوز بر رفتار و داوریشان سایه انداخته است. قانون از نیک میخواهد مک را زیر نظر بگیرد، اما پیوند شخصیشان این وظیفه را به مسئلهای اخلاقی بدل میکند.
« فیلم آنها را در موقعیتی میگذارد که دوستی، وظیفه و منفعت شخصی پیوسته با یکدیگر تداخل پیدا میکنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از سوی دیگر، مک نیز نمیتواند بهسادگی از نیک بخواهد که دوستی را بر مسئولیت حرفهای مقدم بداند. همین تناقض، رابطهشان را از یک تقابل سادهٔ پلیس و مجرم فراتر میبرد. فیلم در ترسیم این رفاقت گاه موفقتر از پیشبرد ماجرای جنایی است. لحظههای کوتاه میان دو مرد، مکثها و گفتوگوهای ظاهراً روزمره، حس صمیمیتی میسازند که به گذشتهٔ مشترکشان وزن میدهد.
در این جهان، خیانت لزوماً در قالب اقدامی آشکار و قطعی رخ نمیدهد؛ گاه نتیجهٔ یک پنهانکاری، یک انتخاب مصلحتآمیز یا کوشش برای حفظ همزمان چند رابطه است. به همین دلیل، تنش میان مک و نیک بیشتر از آنکه بر خشم استوار باشد، از شرم و تردید نیرو میگیرد. مثلث عاطفی و مسئلهٔ اختیار ورود جو آن به این پیوند دیرپا، تعادل میان دو مرد را برهم میزند.
او نه فقط معشوقهای میان دو رقیب، بلکه نقطهای است که خواستههای شخصی آنان را آشکار میکند. مک در او امکان زندگی دیگری را میبیند؛ نیک نیز رابطهاش با او را از مسیر مأموریت و کنجکاوی حرفهای آغاز میکند، اما مرز میان وظیفه و میل بهسرعت محو میشود. این وضعیت، فیلم را به ملودرامی دربارهٔ وفاداری و خودفریبی نزدیک میکند: شخصیتها گمان میکنند میتوانند احساساتشان را از پیامدهای عملی جدا نگه دارند، حال آنکه هر انتخاب، شبکهٔ اعتماد و سوءظن را پیچیدهتر میکند.
با این حال، بخش عاشقانهٔ فیلم همیشه به اندازهٔ ایدهاش باورپذیر از کار درنمیآید. برخی تصمیمها ناگهانی به نظر میرسند و رابطهها گاهی بیش از آنکه در روندی تدریجی شکل بگیرند، با جاذبهٔ ستارگان و اقتضای مثلث عشقی پیش میروند. جو آن نیز، با آنکه صاحب رستوران و زنی مستقل در فضای داستان است، در لحظههایی بیش از اندازه به محور کشمکش مردان تبدیل میشود.
« از سوی دیگر، مک نیز نمیتواند بهسادگی از نیک بخواهد که دوستی را بر مسئولیت حرفهای مقدم بداند. »
شخصیتها و اجرا
حضور میشل فایفر به شخصیت جذابیت و وقار میدهد، اما فیلمنامه همیشه فرصت نمیکند خواستهها و تناقضهای او را با همان دقتی بپرورد که رابطهٔ دو مرد را میکاود. بازیگران؛ نیرویی فراتر از طرح داستان مل گیبسون، کرت راسل و میشل فایفر ترکیبی از حضورهای متفاوت میسازند. گیبسون به مک نوعی جذابیت خسته و درعینحال امیدوار میبخشد؛ مردی که میخواهد از گذشته فاصله بگیرد، اما هنوز از پیوندهای قدیمی و بدهیهای عاطفی رها نشده است.
راسل در نقش نیک بر خونسردی و اعتمادبهنفس کارآگاهی تکیه میکند، ولی زیر این ظاهر، ناپایداری و میل به عبور از مرزها دیده میشود. تفاوت این دو بازیگر به رابطهشان جان میدهد: یکی میکوشد خود را از گذشته بیرون بکشد و دیگری گمان میکند میتواند آن را مهار کند. فایفر در مرکز مثلث عاطفی حضوری چشمگیر دارد، بیآنکه فیلم در همهٔ لحظهها بتواند از ظرفیت شخصیتش بهتمامی بهره ببرد.
در کنار این سه نفر، رائول جولیا در نقش کارلوس اثری فراتر از زمان حضورش برجا میگذارد. او شخصیت را به سردستهای یکبعدی تقلیل نمیدهد و با ترکیبی از گرمی، شوخطبعی و تهدید، ابهامی به او میبخشد که حضورش را بهیادماندنی میکند. همین بازیها هستند که در بخشهایی که قصهٔ جنایی گرههایش را بیش از حد فشرده میکند، تماشاگر را همچنان درگیر نگه میدارند.
روایت جنایی؛ گرههایی بیش از گشودن داستان پیرامون رابطهٔ مک با کارلوس و تلاش پلیس برای به دام انداختن او شکل میگیرد، اما فیلم در مدیریت جزئیات این خط داستانی همیشه یکدست نیست. اطلاعات و سوءظنها انباشته میشوند، افراد مختلف با انگیزههایی نهچندان شفاف وارد بازی میشوند و بعضی جابهجاییهای روایی فرصت کافی برای جاافتادن پیدا نمیکنند.
« بازیگران؛ نیرویی فراتر از طرح داستان مل گیبسون، کرت راسل و میشل فایفر ترکیبی از حضورهای متفاوت میسازند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، تماشاگر ممکن است در بخشهایی بهجای دنبال کردن خطر و پیامدهای اخلاقی، سرگرم مرتبکردن اطلاعات شود. این پیچیدگی میتوانست سرچشمهٔ تعلیق باشد، اما گاهی به ابهامی بدل میشود که انرژی درام را پراکنده میکند. ریتم نیز از همین نابرابری آسیب میبیند. فیلم با فضاسازی و معرفی روابطش آرام پیش میرود؛ این کندی در آغاز به ساختن حالوهوا کمک میکند، اما در میانه، خط جنایی گاه از حرکت بازمیایستد و برخی موقعیتها بیش از اندازه کش پیدا میکنند.
شتابدادن به نیمهٔ دوم احتمالاً میتوانست ضرباهنگ را مؤثرتر کند، ولی مسئله فقط سرعت نیست: هرچه روایت به گرهگشایی نزدیکتر میشود، فیلم باید میان تعلیق و روشنی توازن برقرار کند و در این کار همیشه موفق نمیشود. بااینهمه، اثر را نمیتوان صرفاً بهسبب این لغزشها نادیده گرفت؛ جذابیت آن بیشتر در تنشهای انسانی و فضای رواییاش نهفته است تا در مهندسی بینقص معما.
تصویر و موسیقی؛ کالیفرنیای آفتابی با سایههای تیره فیلم از جغرافیای ساحلی کالیفرنیا برای ساختن تضادی مؤثر بهره میبرد. روشنایی روز، رستورانها و فضاهای باز، در کنار جهان پنهان مواد مخدر و نظارت پلیسی قرار میگیرند. این تقابل، اثر را از فضای شهریِ تیره و بستهٔ برخی فیلمهای جنایی دور میکند و نوعی نوآر آفتابی میسازد: خطر در دل چشماندازی دلپذیر حضور دارد، بیآنکه همواره خود را آشکار کند.
تصویربرداری کنراد هال به این فضا انسجام بصری میدهد و قابها را به بستری برای نگاهها، فاصلهها و سکوتهای میان شخصیتها بدل میسازد. موسیقی دیو گرusin نیز در تثبیت حالوهوای فیلم نقشی مهم دارد. صدای ساکسوفون و رنگآمیزی موسیقایی اثر برای برخی تماشاگران ممکن است پررنگ و تکرارشونده باشد؛ اما همین انتخاب، آن را بهوضوح به سینمای تجاری و رمانتیک دههٔ هشتاد پیوند میزند.
« در نتیجه، تماشاگر ممکن است در بخشهایی بهجای دنبال کردن خطر و پیامدهای اخلاقی، سرگرم مرتبکردن اطلاعات شود. »
قوتها و کاستیها
موسیقی کمتر به تعقیب هیجان محض میرود و بیشتر فضایی حسبرانگیز میسازد؛ فضایی که در آن جذابیت و اندوه همزمان حضور دارند. این جنبهٔ نوستالژیک، از نقاط قوت فیلم است، هرچند ممکن است برای تماشاگرانی که با آن لحن ارتباط نمیگیرند، به تأکیدی بیش از حد بدل شود. جمعبندی «طلوع تکیلا» فیلمی است که شکوهش را نه از یک روایت جنایی بینقص، بلکه از برخورد میان ستارهها، رابطههای آشفته و فضایی خوشساخت به دست میآورد.
داستان در بعضی بخشها بیش از اندازه پیچیده و در بخشهایی دیگر کمشتاب است؛ روابط عاشقانه نیز گاه به کمک جاذبهٔ بازیگران پیش میروند، نه با پرداختی کاملاً متقاعدکننده. اما فیلم در ترسیم رفاقتی زخمی، در ساختن کشمکش میان وفاداری و وظیفه و در ثبت حالوهوای آفتابی و ملانکولیک کالیفرنیا لحظههایی ماندگار دارد.
تماشاگرانی که از تریلری دقیق و پرشتاب انتظار دارند، ممکن است با پراکندگی روایت و کندی بخشهایی از فیلم بیحوصله شوند. در مقابل، کسانی که به سینمای شخصیتمحور، دیالوگهای روان، حضور ستارگان و رمانتیسم آمیخته با نوآر علاقه دارند، احتمالاً از آن بیش از یک قصهٔ جنایی معمولی دریافت میکنند.
«طلوع تکیلا» اثری ناهموار اما خوشجاذبه است؛ فیلمی که بیش از آنکه با گرههایش در ذهن بماند، با نگاهها، صداها و حس تلخِ دوستیای بهیاد میآید که قانون و میل، هر دو آن را به آزمون میکشند.
ثبت دیدگاه