نقد و بررسی
نقد تاکسی (Taxi) | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شتابی که جای روایت را میگیرد «تاکسی» ساختهٔ ژرار پیرس، بیش از آنکه بخواهد داستانی دقیق و چندلایه تعریف کند، بهانهای برای حرکت، سرعت و برخورد دو شخصیت ناهمگون فراهم میآورد. دانیل، رانندهای که در خیابانهای مارسی با مهارت و جسارت میراند، در پی تخلفی جدی با خطر از دستدادن گواهینامه و حرفهاش روبهرو میشود.
راه نجات او همکاری با امیلیَن است؛ بازرس پلیسی که در رانندگی ناتوان است و برای تعقیب گروهی از سارقان بانک به کمک او نیاز دارد. این تقابل، موتور اصلی فیلم است: یکی در خیابانها آسوده و چیرهدست است، دیگری در جایگاه رسمی قدرت ایستاده، اما در عمل دستوپایش بسته است. فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست قواعد واقعگرایی را با وسواس رعایت کند.
منطق ماجرا بیشتر تابع ریتم و شوخی است تا زنجیرهای محکم از علت و معلول. اگر تماشاگر این قرارداد را بپذیرد، «تاکسی» بهعنوان سرگرمی پرتحرکی که از موقعیتهای عجیب و رویارویی شخصیتها نیرو میگیرد، کارکرد خود را پیدا میکند. اگر انتظار قصهای منسجم و حسابشده داشته باشد، شکافهای روایت زود به چشم میآیند.
مارسی بهمثابه میدان بازی یکی از امتیازهای فیلم، استفاده از مارسی نه صرفاً بهعنوان پسزمینه، بلکه بهمنزلهٔ فضای زندهٔ کنش است. خیابانها، میدانها و مسیرهای شهری، به صحنههایی برای نمایش مهارت رانندگی دانیل بدل میشوند؛ شهری که در آن خودروها، ترافیک و رفتوآمد، خود بخشی از بازی هستند.
« فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست قواعد واقعگرایی را با وسواس رعایت کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب به فیلم کیفیتی محلی و ملموس میدهد و آن را از اکشنهایی که در فضایی بینام و بیهویت میگذرند، متمایز میکند. بااینحال، شهر کمتر بهعنوان جامعهای با لایههای اجتماعی یا تاریخی کاویده میشود. مارسی عمدتاً سطحی پرجنبوجوش برای تعقیبوگریزهاست؛ مکانی که باید سرعت را ممکن کند و فرصت شوخی بسازد.
فیلم بهجای مکث بر جزئیات زندگی شهری، شتاب را اصل میگیرد. همین رویکرد، هم بخشی از جذابیت آن است و هم محدودیتش: فضای محلی به اثر رنگ میدهد، اما به جهان داستان عمق چندانی نمیبخشد. دوگانهٔ دانیل و امیلیَن رابطهٔ دانیل و امیلیَن ستون کمدی فیلم است. دانیل با اعتمادبهنفس و واکنشهای غریزیاش نمایندهٔ مهارتی غیررسمی است؛ امیلیَن، در برابر او، کارمندی قانونمدار اما دستوپاچلفتی به نظر میرسد.
این جابهجاییِ انتظارها ــ رانندهای که از پلیسها خوشش نمیآید اما در عمل از آنان کارآمدتر جلوه میکند ــ سرچشمهٔ بسیاری از لحظات بامزهٔ فیلم است. سامـی ناصری و فردریک دیفنتال از تفاوتهای اجرایی خود بهخوبی بهره میگیرند. ناصری دانیل را با انرژی و سرزندگی پیش میبرد، درحالیکه دیفنتال با اضطراب، مکثها و درماندگیهای امیلیَن، سویهٔ کمیک رابطه را تقویت میکند.
شیمی میان این دو، ناهماهنگیهای فیلمنامه را تا اندازهای میپوشاند: حتی وقتی موقعیتها تصنعیاند، واکنشهای متقابلشان میتواند صحنه را زنده نگه دارد. طنز فیلم بیش از آنکه بر ظرافت کلامی تکیه کند، از تضاد منش و رفتار آنها پدید میآید. ماشین؛ ستارهٔ پنهان فیلم تاکسی دانیل صرفاً وسیلهٔ رفتوآمد نیست؛ مرکز خیالپردازی فیلم است.
« بااینحال، شهر کمتر بهعنوان جامعهای با لایههای اجتماعی یا تاریخی کاویده میشود. »
شخصیتها و اجرا
خودرو به نشانهٔ آزادی و مهارت شخصی تبدیل میشود و هر بار که وارد قاب میشود، انتظار حرکت و آشوبی تازه شکل میگیرد. طراحی تعقیبوگریزها بر همین ایده استوار است: ماشین در دست دانیل امتداد بدن و ارادهٔ اوست، حال آنکه برای دیگران ابزاری دشوار و گاه دستوپاگیر باقی میماند. صحنههای رانندگی بهواسطهٔ تدوین تند، تغییر مسیرهای ناگهانی و اغراق کمیک، نیروی سرگرمکنندهٔ اصلی فیلم را فراهم میکنند.
«تاکسی» در این لحظات کمتر به تعلیق جدی میاندیشد و بیشتر میخواهد تماشاگر را با سرخوشیِ سرعت همراه کند. همین ویژگی ممکن است برای برخی یادآور فیلمهای بعدیِ پرتعقیبوگریز باشد، اما لحن اثر در اساس سبکتر و شوخطبعانهتر است. ماشینها در اینجا ابزار تهدید نیستند؛ اسباب نمایش، رقابت و بازیاند.
ریتم، موسیقی و طنز فیلم میکوشد شوخی، اکشن و موسیقی را با فاصلههای کوتاه به یکدیگر پیوند بزند. این تراکم، به اثر ضرباهنگی پرانرژی میبخشد و کمک میکند صحنههای کماهمیتتر نیز از حرکت بازنمانند. موسیقی به خلق حالوهوای جوانانه و پرهیجان یاری میرساند و در کنار صدای موتور و بوقها، جهان فیلم را به تجربهای شنیداری و دیداری بدل میکند.
اما همین پیوستگیِ بیوقفه گاهی به یکنواختی میانجامد. فیلم فرصت چندانی برای سکوت، تأمل یا تغییر لحن نمیگذارد؛ گویا نگران است که اگر لحظهای از شتاب بیفتد، توجه تماشاگر را از دست بدهد. برخی شوخیها نیز بهجای آنکه از شخصیتپردازی یا موقعیت بهطور طبیعی سربرآورند، بیش از اندازه بر اغراق و رفتارهای بچگانه متکیاند.
« تاکسی» در این لحظات کمتر به تعلیق جدی میاندیشد و بیشتر میخواهد تماشاگر را با سرخوشیِ سرعت همراه کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، بخشی از طنز برای بعضی تماشاگران شیرین و سبکبال است و برای برخی دیگر سطحی یا کممزه جلوه میکند. فیلمنامه و مسئلهٔ انسجام ضعف اصلی «تاکسی» را باید در فیلمنامه جستوجو کرد. ماجراها با سرعت به هم وصل میشوند، اما این سرعت همیشه به معنای پیشرفت روایی نیست. گاه رخدادها بیشتر برای مهیاکردن یک تعقیبوگریز یا شوخی تازه کنار هم قرار گرفتهاند تا آنکه از تصمیمهای شخصیتها و پیامدهایشان به شکلی طبیعی پدید آمده باشند.
ازاینرو، تعلیق داستانی به اندازهٔ انرژی صحنهها قدرت نمیگیرد. شخصیتهای فرعی نیز عمدتاً کارکردی دارند: حضورشان به پیشبرد موقعیت، ایجاد مانع یا افزودن شوخی کمک میکند، اما کمتر مجال مییابند به چهرههایی مستقل و پیچیده تبدیل شوند. دانیل و امیلیَن نیز بیش از آنکه مسیر دگرگونی عمیقی را طی کنند، در همان تضاد جذابی باقی میمانند که از ابتدا تعریف شده است.
این امر برای کمدی اکشنِ سبک الزاماً عیب مرگبار نیست، اما دامنهٔ عاطفی و معنایی فیلم را محدود میکند. بازیگران و ظرفیتهای نابرابر حضور ماریون کوتیار در نقش لیلی، به فیلم چهرهای آشنا و جذاب میبخشد، هرچند داستان مجال چندانی برای پرورش مستقل این شخصیت فراهم نمیکند. نقش او بیش از آنکه نیرویی تعیینکننده در ساختار روایت باشد، بخشی از زندگی شخصی دانیل و جهان پیرامون او را نمایندگی میکند.
همین محدودیت دربارهٔ شماری از شخصیتهای دیگر نیز دیده میشود: بازیگران میتوانند لحظاتی به فیلم رنگ بدهند، اما فیلمنامه بهندرت به آنان فرصت میدهد از چارچوب وظیفهٔ رواییشان فراتر بروند. در مقابل، زوج اصلی تقریباً تمام بار اجرایی فیلم را بر دوش میکشد. صحنههایی که دانیل و امیلیَن در کنار هم قرار میگیرند، عموماً زندهتر از لحظاتی هستند که روایت به توضیح یا جابهجایی میان بخشهای داستان میپردازد.
« در نتیجه، بخشی از طنز برای بعضی تماشاگران شیرین و سبکبال است و برای برخی دیگر سطحی یا کممزه جلوه میکند. »
قوتها و کاستیها
این برتری نشان میدهد که «تاکسی» نه با پیچیدگی پیرنگ، بلکه با حضور و کشمکش دو بازیگر اصلی کامیاب میشود. جمعبندی «تاکسی» فیلمی است که بر نیروی سرعت، جذابیت ماشین و شیمی دو بازیگر اصلی تکیه میکند و از همین عناصر، سرگرمیای سبک و پرجنبوجوش میسازد. تعقیبوگریزهایش انرژی دارند، مارسی به آن هویتی دیداری میبخشد و تضاد دانیل و امیلیَن بارها موقعیتهای کمیک مؤثری میآفریند.
در برابر این امتیازها، قصه از انسجام و منطق کافی برخوردار نیست، بعضی شوخیها به اغراق کممایه نزدیک میشوند و چند صحنه بیش از اندازه کش میآیند. ارزش فیلم در این نیست که روایت پلیسی تازه یا شخصیتهایی پیچیده عرضه میکند؛ ارزشش در سرخوشیِ بیتکلف و تواناییاش برای سرگرمکردن از راه حرکت است.
برای تماشاگرانی که با همین انتظار سراغش میروند، «تاکسی» میتواند سواری پرهیجانی باشد؛ اما کسانی که از کمدی اکشن، پیوستگی روایی و طنزی سنجیدهتر میخواهند، احتمالاً بیش از آنکه از قصه لذت ببرند، چشمبهراه صحنهٔ بعدی رانندگی خواهند ماند.
« این برتری نشان میدهد که «تاکسی» نه با پیچیدگی پیرنگ، بلکه با حضور و کشمکش دو بازیگر اصلی کامیاب میشود. »



ثبت دیدگاه