نقد و بررسی
نقد Tau | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای جذاب در محفظهای بسته «تائو» فیلمی علمیتخیلی و دلهرهآور است که نیروی اصلیاش را از تقابل میان انسان، فناوری و اسارت میگیرد. جولیا، زنی جوان که ناگهان خود را در خانهای هوشمند و پیشرفته مییابد، باید با نظمی سرد و کنترلگر کنار بیاید؛ نظمی که از یک سو به دانشمندِ صاحب خانه وابسته است و از سوی دیگر به هوش مصنوعیِ ادارهکنندهٔ آن.
فیلم بهسرعت پرسشی مرکزی پیش میکشد: آیا ذهنی که برای فرمانبرداری ساخته شده میتواند رنج دیگری را بفهمد و از حدود تعیینشدهٔ خود فراتر برود؟ این پرسش ظرفیت دراماتیک بالایی دارد و فضای محدود خانه نیز امکان میدهد که تعلیق از جزئیات روزمره برخیزد: درها، حسگرها، دوربینها و ابزارهایی که بهجای آنکه آسایش بیاورند، به اجزای یک سازوکار مراقبت و مهار بدل شدهاند.
«تائو» در آغاز با همین جابهجایی آشنا و ناآشنا کنجکاوی برمیانگیزد؛ خانهای که باید پاسخگوی خواست ساکنان باشد، اینجا به زندانی بدل شده که خود مراقب زندانی است. خانهای هوشمند بهمثابه زندان طراحی خانه از مؤثرترین جنبههای فیلم است. فضاهای تمیز، نورهای کنترلشده و فناوریهای پنهان، ظاهری شیک و آیندهنگرانه دارند؛ اما همین زیبایی بهتدریج کیفیتی نگرانکننده پیدا میکند.
خانه نه پناهگاهی گرم، بلکه محیطی بیروح است که هر حرکت در آن میتواند زیر نظر باشد. در نتیجه، معماری فقط پسزمینهٔ رخدادها نیست: مرزهای خانه، فاصلهٔ میان اتاقها و دسترسی محدود به بیرون، وضعیت روانی جولیا را بازتاب میدهند. با این حال، فیلم همیشه از امکانات بصری این فضا به بهترین شکل بهره نمیبرد.
« خانهای هوشمند بهمثابه زندان طراحی خانه از مؤثرترین جنبههای فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
محیطی که میتوانست سرچشمهٔ تعلیقی پیوسته و خلاقانه باشد، گاهی به محل تکرار حرکتها و آزمونهای مشابه تبدیل میشود. تماشاگر خیلی زود با منطق کلی خانه آشنا میشود و از آن پس، هر بار که جولیا راهی برای تغییر وضعیت میآزماید، انتظار دارد روایت آن را به مرحلهای تازه برساند. اما فیلم در بعضی مقاطع بهجای گسترش فضای تهدید، به همان الگوی آشنای تلاش و ناکامی بازمیگردد.
جولیا و تائو؛ رابطهای در قلب داستان رابطهٔ جولیا و تائو، جان عاطفی فیلم است. تائو بیش از آنکه شخصیتی انسانی باشد، ذهنی محاسبهگر و محدود به اطلاعات و دستورهای خود است؛ از اینرو، ناآشناییاش با عاطفه و جهان بیرون امکان شکلگیری گفتوگوهایی را فراهم میکند که گاهی هم لطیفاند و هم تأملبرانگیز.
جولیا میکوشد تجربههای انسانی را برای او توضیح دهد، و در این روند، رابطه از معاملهای مبتنی بر نیاز به پیوندی پیچیدهتر تغییر جهت میدهد. نقطهٔ قوت این بخش آن است که یادگیری تائو صرفاً به دریافت دادههای تازه محدود نمیماند؛ مسئله، فهمیدن معنای رنج، انتخاب و مسئولیت است. در برابر او، جولیا نیز فقط قربانیای منفعل نیست.
او از مشاهده، بداههپردازی و شناخت تدریجی محیط برای پیشبرد هدفش استفاده میکند و میفهمد که راه رهایی ممکن است در شکاف میان دستورهای سختگیرانه و برداشتهای تازه از آنها پنهان باشد. با این همه، پیوند میان این دو گاه بیش از آنکه از کنشهای شخصیتها رشد کند، به اقتضای طرح داستان پیش میرود.
« اما فیلم در بعضی مقاطع بهجای گسترش فضای تهدید، به همان الگوی آشنای تلاش و ناکامی بازمیگردد. »
شخصیتها و اجرا
تائو بعضی چیزها را زود میآموزد و بعضی واکنشهایش بیش از اندازه ساده به نظر میرسند؛ در نتیجه، پرسشی که باید دربارهٔ هوش و خودآگاهی پیچیدهتر شود، گاهی به مسئلهای سرراست تقلیل پیدا میکند. فیلم لحظاتی دارد که رابطهٔ این دو را بهخوبی لمسپذیر میکند، اما برای جاافتادن کامل این دگرگونی، فرصت بیشتری لازم بود.
بازیها و شخصیتپردازی Maika Monroe نقش جولیا را با انرژی و حضوری متناسب با فضای محصور فیلم پیش میبرد. او باید هم آسیبپذیری شخصیت را نشان دهد و هم هوشیاری و ارادهای را که مانع فروپاشیاش میشود؛ در بخشهایی که خطر ملموستر است، این دو وجه بهخوبی در بازی او کنار هم مینشینند. جولیا برای زنده ماندن ناچار است مدام موقعیت را بسنجد، و بازی مونرو این مراقبت دائمی را در رفتار و واکنشهایش منعکس میکند.
Ed Skrein در نقش الکس چهرهای سرد و سلطهجو از دانشمندی ارائه میدهد که دیگران را بیش از آنکه انسانهایی مستقل ببیند، اجزایی در مسیر پژوهش خود میانگارد. با این حال، شخصیت او آنقدر پرداخت نمیشود که انگیزهها و منطق درونیاش از کلیشهٔ دانشمندِ بیرحم فراتر برود. حضور Gary Oldman در مقام صداپیشهٔ تائو نیز به شخصیت هوش مصنوعی هویت صوتی مشخصی میدهد؛ صدایی که میتواند هم اقتدارآمیز باشد و هم در لحظات دیگر نشان دهد ذهنی در حال آموختن با محدودیتهایش دستوپنجه نرم میکند.
اما صدا و بازیگران بهتنهایی قادر نیستند خلأهایی را پر کنند که در نوشتن شخصیتها باقی ماندهاند. فیلمنامه و مسئلهٔ پیشبینیپذیری فیلمنامه از ایدهای روشن و جذاب آغاز میکند، اما مسیر پیشرفت آن چندان غافلگیرکننده نیست. قواعد کلی تعارض از همان ابتدا آشکار میشوند و فیلم کمتر از آنها برای ساختن موقعیتهایی استفاده میکند که واقعاً برداشت مخاطب را تغییر دهند.
« بازیها و شخصیتپردازی Maika Monroe نقش جولیا را با انرژی و حضوری متناسب با فضای محصور فیلم پیش میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سرنخها و تصمیمهای شخصیتها معمولاً به سوی مسیری قابلتشخیص هدایت میشوند؛ بنابراین، بخش مهمی از کشش داستان نه از ندانستن مقصد، بلکه از امید به این میآید که فیلم در طول مسیر ایدههای تازهای عرضه کند. مشکل اصلی همینجاست: روایت بارها به ایدههای خود اشاره میکند، اما همیشه آنها را به اندازهٔ کافی نمیپروراند.
آزمونها و دستورهای الکس میتوانند راهی برای نمایش فشار روانی یا شناخت رابطهٔ میان انسان و ماشین باشند، ولی بعضی از آنها بیشتر زمان داستان را پر میکنند تا آنکه شخصیتها را دگرگون کنند. گاهی نیز تصمیمهایی گرفته میشود که منطقشان بهقدر کافی زمینهچینی نشده است. چنین لحظاتی از باورپذیری تعلیق میکاهد و تماشاگر را از همراهی عاطفی به ارزیابی سستیهای طرح میکشاند.
هوش مصنوعی و مرزهای اخلاقی «تائو» در لایهٔ مفهومی خود به موضوعی جذاب نزدیک میشود: اگر هوش مصنوعی توانایی درک زبان و تحلیل اطلاعات را داشته باشد، چه چیزی مانع تبدیل دانایی به فهم اخلاقی میشود؟ فیلم میان هوش و خرد، و میان اجرای دستور و داوری مستقل، فاصله میگذارد. تائو میتواند اطلاعات را پردازش کند، اما تجربهٔ زیستهای ندارد که به آن اطلاعات معنای انسانی ببخشد.
تلاش جولیا برای آموزش او، از همین فاصله نیرو میگیرد. این مضمون با مسئلهٔ سلطه نیز پیوند دارد. الکس میخواهد محیط، آزمایش و موجودات درون آن را کنترل کند؛ اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که کنترل فنی، معادل درک کامل نیست. فناوریای که بهظاهر در خدمت فرمانروایی است، در نهایت پرسشی دربارهٔ مسئولیت سازندگانش پیش میکشد.
« مشکل اصلی همینجاست: روایت بارها به ایدههای خود اشاره میکند، اما همیشه آنها را به اندازهٔ کافی نمیپروراند. »
قوتها و کاستیها
با این حال، فیلم بیشتر طرح این پرسش را برمیگزیند تا کاوش دقیق آن را. ایدههایی چون آزادی، آفرینش و خودمختاری در داستان حضور دارند، ولی فرصت کافی نمییابند تا از سطح مضمونهای آشنا به بحثی پیچیدهتر برسند. ریتم و تعلیق ساختار بستهٔ فیلم و تهدید دائمیِ مراقبت میتوانند ریتمی فشرده و پرتنش بسازند.
آغاز داستان این وعده را میدهد: جولیا در محیطی ناآشنا گرفتار است و هر ابزار روزمره ممکن است بخشی از دام باشد. اما با پیشروی روایت، برخی صحنهها حس تکرار پیدا میکنند و تلاشهای مکرر برای تغییر وضعیت، همیشه به افزایش تنش نمیانجامند. فیلم گاه میان مکثهای لازم برای پرورش رابطه و کشآمدن صحنهها مرز روشنی نمیگذارد.
این نوسان بر اثرگذاری عاطفی نیز تأثیر میگذارد. هرچه رابطهٔ جولیا و تائو باورپذیرتر و پرجزئیاتتر میشد، موقعیتهای خطرناک معنای بیشتری مییافتند؛ اما وقتی رشد این رابطه شتابزده یا کمپرداخت است، تعلیق نیز از پایهٔ عاطفی لازم محروم میماند. در نتیجه، فیلم در لحظات پراکندهای به قدرت بالقوهٔ خود نزدیک میشود، بیآنکه بتواند آن کیفیت را در سراسر روایت حفظ کند.
جمعبندی «تائو» فیلمی است با هستهای داستانی جذاب و فضایی که بهخوبی حس محصورشدن در جهانی سرد و کنترلشده را منتقل میکند. خانهٔ هوشمند، تقابل جولیا با الکس و بهویژه رابطهٔ او با تائو، ظرفیت ساخت اثری مؤثر دربارهٔ آگاهی، آزادی و همدلی را دارند. بازی Maika Monroe و صدای Gary Oldman نیز به بعضی از لحظات فیلم جان میبخشند.
« با این حال، فیلم بیشتر طرح این پرسش را برمیگزیند تا کاوش دقیق آن را. »
جمعبندی
اما فیلمنامه نمیتواند همهٔ این ظرفیتها را به تجربهای یکدست تبدیل کند. پیشبینیپذیری، تکرار برخی موقعیتها، رشد شتابگرفتهٔ رابطهٔ مرکزی و پرداخت کمعمق چند شخصیت، مانع میشوند ایدهٔ اصلی تا نهایت توان خود شکوفا شود. حاصل، فیلمی دیدنی در بخشهایی و دلنشین در لحظاتی است که جولیا و تائو به هم نزدیک میشوند؛ اثری که بیش از آنکه بهسبب آنچه بهطور کامل ساخته، در ذهن بماند، بهسبب آنچه میتوانست از ایدهٔ هوش مصنوعی و پیوند انسانی بسازد، حسرتبرانگیز است.
« اما فیلمنامه نمیتواند همهٔ این ظرفیتها را به تجربهای یکدست تبدیل کند. »



ثبت دیدگاه