نقد و بررسی
نقد تارتوف (Tartuffe) | 1926
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تارتوف؛ نمایشِ ریاکاری در آینهٔ سینما فیلم صامتِ «تارتوف» ساختهٔ فریدریش ویلهلم مورنائو، اقتباسی آزاد از نمایشنامهٔ مشهور مولیر است؛ اثری که با جابهجایی هوشمندانهٔ جایگاه تماشاگر، میان روایت معاصر و قصهٔ کلاسیک پلی میزند. جوانی میکوشد پدربزرگ ثروتمندش را از نفوذ سرپرستی فریبکار نجات دهد و برای این کار، فیلمی دربارهٔ تارتوفِ ریاکار به او نشان میدهد.
آنچه در ظاهر تمهیدی داستانی برای پیشبردن ماجراست، بهتدریج به ایدهٔ مرکزی فیلم بدل میشود: چگونه میتوان حقیقت را به کسی نشان داد که ترجیح میدهد فریب را باور کند؟ مورنائو و کارل مایر، نویسندهٔ فیلمنامه، جهان پرشخصیت نمایشنامه را فشرده کردهاند تا کشمکش اصلی برجسته بماند. این انتخاب، روایت را روشن و متمرکز میکند، اما همزمان بخشی از پیچیدگی اجتماعی و طنز گستردهٔ اثر مولیر را کنار میگذارد.
حاصل، نه بازسازی وفادارانهٔ صحنه، بلکه بازآفرینی سینماییِ مضمون آن است: جدال میان ظاهرِ فضیلت و میلِ پنهان به قدرت و منفعت. روایتِ تودرتو و قدرتِ تماشا مهمترین ابتکار فیلم، ساختار فیلم در فیلم است. داستان قاب، دربارهٔ جوانی است که بهجای آنکه صرفاً به پدربزرگش هشدار بدهد، برای او تصویری میسازد تا حقیقت را از راه دیدن دریابد.
این انتخاب، به سینما نقشی فراتر از سرگرمی میدهد: تصویر به ابزار افشاگری و نوعی استدلال بدل میشود. تماشاگرِ درون فیلم و تماشاگرِ بیرون آن، همزمان با مسئلهای واحد روبهرو هستند؛ آیا آنچه میبینیم برای کنار زدن فریب کافی است؟ این ساختار به اثر لایهای خودآگاه میبخشد. نمایش قصهٔ مولیر در دل روایت معاصر، نشان میدهد که ریاکاری به دورهای خاص تعلق ندارد و میتواند با لباسها و مناسبات تازه بازگردد.
« مورنائو و کارل مایر، نویسندهٔ فیلمنامه، جهان پرشخصیت نمایشنامه را فشرده کردهاند تا کشمکش اصلی برجسته بماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، همین قاببندی گاهی توجه را از خط اصلی منحرف میکند. گویی فیلم میان دو مرکز ثقل در رفتوآمد است: حکایت کلاسیک تارتوف و ماجرای خانوادگیِ پیرامون نمایش آن. پیوند میان این دو روشن است، اما همیشه از نظر عاطفی به یک اندازه نیرومند نیست. ریاکاری؛ سیاستِ چهره و رفتار تارتوف فقط یک فرد فریبکار نیست؛ او نمونهای از سازوکاری اجتماعی است که در آن، زبان اخلاقی به ابزار نفوذ تبدیل میشود.
فیلم بر فاصلهٔ میان گفتار و کنش او تکیه دارد: ظاهرِ خویشتندار و پارسا، در برابر میلهایی که زیر سطح پنهان ماندهاند. این تضاد، مضمون مولیر را به زبان تصویر برمیگرداند. در سینمای صامت، چهره، حرکت دست، مکث و فاصلهٔ بدنها باید جای گفتوگوی پیچیده را بگیرند؛ ازاینرو، بازی و میزانسن حامل بار استدلالی قصه میشوند.
نکتهٔ قابلتأمل آن است که فیلم فریب را صرفاً حاصل نیرنگِ فریبکار نمیداند. قربانی نیز در پذیرش آن سهم دارد: میل به اطاعت، اعتمادِ بیپرسش و شیفتگی به نمایش فضیلت، راه را برای سوءاستفاده باز میکند. در این نگاه، مسئله فقط شناسایی آدم بد نیست؛ مسئله، سازوکار باور کردن اوست. این بُعد اخلاقی سبب میشود که قصه، با وجود فاصلهٔ تاریخیاش، همچنان قابلفهم و زنده بماند.
امیل یانینگز و هنرِ فریبندگی امیل یانینگز در نقش تارتوف حضوری سنگین و بهیادماندنی دارد. او شخصیت را با بدنِ بزرگ، ژستهای حسابشده و چهرهای که میان وقار ساختگی و لغزشهای آشکار نوسان میکند، میسازد. بازی او بهجای آنکه بر ظرافت روانشناختیِ کمنمایش تکیه کند، از اغراقِ آگاهانه بهره میگیرد؛ اغراقی که در سنت بازیگری سینمای صامت کارکردی بیانی دارد.
« بااینحال، همین قاببندی گاهی توجه را از خط اصلی منحرف میکند. »
شخصیتها و اجرا
هر حرکت باید خوانا باشد و هر تغییر چهره بتواند جای جملهای کامل را بگیرد. این شیوه در لحظاتی به نیروی کمیک و طعنهآمیز فیلم میافزاید، اما ممکن است برای مخاطب امروز نیز فاصلهساز باشد. بازی یانینگز گاه چنان آشکارا نمایشی است که پیچیدگی شخصیت را به نشانههایی درشت تقلیل میدهد. بااینهمه، همین حضور پررنگ، تضاد میان نمایشِ پارسایی و واقعیتِ میل را دیدنی میکند.
تارتوف باید باورپذیر باشد تا بتواند دیگران را بفریبد، اما فیلم همزمان میخواهد تماشاگر نشانههای فریب را ببیند؛ بازی یانینگز میان این دو خواسته حرکت میکند. تصویر، فضا و تنش جذابیت بصری «تارتوف» در خلق فضایی بسته و مراقبتشده نهفته است. خانه و اتاقها به میدان کشمکش بدل میشوند؛ محیطی که در آن نگاهها، درها و فاصلهها معنایی روایی پیدا میکنند.
قاببندیهای مورنائو، بهجای آنکه صرفاً زیبایی تصویری بیافرینند، روابط قدرت را صورتبندی میکنند: چه کسی مرکز قاب را در اختیار دارد، چه کسی از حاشیه نظاره میکند و چه کسی پشت مانعی پنهان میشود؟ این هندسهٔ بصری، حس محاصره و سوءظن را تقویت میکند. فضای فیلم در مقایسه با برخی آثار پرتحرکتر مورنائو، متکیتر به فضاهای داخلی و حرکتهای سنجیده است.
همین خویشتنداری به اثر حالوهوایی منظم و فشرده میدهد. در عوض، تماشاگر نباید انتظار حرکتهای دوربینِ نمایشی یا گسترش چشماندازهای بیرونی را داشته باشد. نیروی فیلم بیشتر از ترکیببندی و کنترل صحنه میآید: تصویر، چون اتاقی بسته، اطلاعات را قطرهقطره در اختیار میگذارد و تنش را از دلِ انتظار میسازد.
« هر حرکت باید خوانا باشد و هر تغییر چهره بتواند جای جملهای کامل را بگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اقتباس و بهای فشردهسازی حذف بسیاری از شخصیتهای فرعی، یکی از روشنترین تفاوتهای این اقتباس با نمایشنامهٔ مولیر است. این فشردهسازی به فیلم امکان میدهد که از پراکندگی بپرهیزد و بر رویاروییهای اصلی متمرکز بماند؛ بهویژه در قالبی که برای روایت سینماییِ صامت نیازمند اقتصاد و وضوح است.
اما این انتخاب بهایی هم دارد: مناسبات اجتماعی گستردهترِ نمایشنامه کمرنگ میشود و برخی از ضرباهنگها و ظرافتهای طنز کلامی، که در اجرای صحنهای اهمیت دارند، مجال حضور نمییابند. فیلم بهجای بازتولید شوخطبعی زبانی مولیر، میکوشد طنز را از راه کنش، چهره و موقعیت بصری منتقل کند. این ترجمه در بسیاری از لحظات مؤثر است، ولی نمیتواند تمام پیچیدگی گفتوگوهای اصلی را جایگزین کند.
بنابراین، «تارتوف» را بهتر است نه نسخهٔ تصویریِ کامل نمایشنامه، بلکه تفسیر مستقلی دانست که مضمون محوری آن را حفظ میکند و برای سینما بازآراییاش میکند. تماشای امروزین و محدودیتهای فرم صامت برای تماشاگر امروزی، ریتم و شیوهٔ بیان فیلم ممکن است نیازمند اندکی سازگاری باشد. میاننویسها بار اطلاعاتی دارند و بازیها، مطابق قراردادهای سینمای صامت، آشکارتر از بازیگری واقعگرایانهٔ امروزند.
اگر مخاطب انتظار گفتوگوی پیوسته، حرکت روایی سریع و روانشناسیِ ظریفِ کمبیان داشته باشد، ممکن است در آغاز با فاصلهای سبکی روبهرو شود. اما وقتی این قراردادها پذیرفته شوند، میتوان دید که فیلم چگونه تصویر را به زبان اصلی خود بدل میکند. محدودیتهایش نیز بخشی از تجربهاند. فشردگی روایت گاه سادهسازی میآفریند؛ قاببندی تودرتو ممکن است تمرکز را تقسیم کند؛ و بازیهای اغراقشده همیشه با ذائقهٔ معاصر سازگار نیستند.
« فیلم بهجای بازتولید شوخطبعی زبانی مولیر، میکوشد طنز را از راه کنش، چهره و موقعیت بصری منتقل کند. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، این کاستیها توانایی اثر را در ساختن پیوندی میان اخلاق، نمایش و تصویر از میان نمیبرند. فیلم بیش از آنکه بخواهد با پیچیدگی پیرنگ غافلگیر کند، بر خوانش بصریِ ریاکاری تکیه دارد. جمعبندی «تارتوف» اثری است که ایدهٔ اقتباس را با خودِ سازوکار سینما گره میزند: داستانی دربارهٔ رسوا کردن فریب، از راه نمایش تصویریِ فریب.
ساختار فیلم در فیلم، اجرای پرقدرت امیل یانینگز و قاببندیهای سنجیدهٔ مورنائو، آن را به تجربهای متمایز در سینمای صامت بدل میکنند. در برابر، فشردهسازی شخصیتها، تقسیم توجه میان روایت قاب و قصهٔ مولیر، و سبک بازیگریِ دور از واقعگرایی امروز، از محدودیتهای آناند. ارزش ماندگار فیلم نه در وفاداری کامل به نمایشنامه، بلکه در تواناییاش برای یافتن صورت سینماییِ مضمون آن است.
«تارتوف» یادآوری میکند که ظاهرِ فضیلت میتواند پوششی برای منفعتطلبی باشد و دیدنِ حقیقت، گاه نیازمند آن است که آن را در قالبی تازه پیش روی خود ببینیم.
« بااینحال، این کاستیها توانایی اثر را در ساختن پیوندی میان اخلاق، نمایش و تصویر از میان نمیبرند. »
ثبت دیدگاه