نقد و بررسی
نقد تانگو (Tango) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تانگو بهمثابه زبان رابطه در این فیلم، تانگو صرفاً سرگرمی یا آرایهای دیداری نیست؛ به زبانی بدل میشود که شخصیتها با آن دربارهٔ نزدیکی، فاصله و ناتوانی در فهم یکدیگر سخن میگویند. چهار رقصنده، هر یک با تجربه و باوری متفاوت، به دشواریهای عشق و شیوهٔ زیستن در کنار شریک عاطفیشان میپردازند.
گفتوگوهای آنان پیرامون رابطه، بهتدریج از تأملی روزمره فراتر میرود و به مواجههای با معنای جدایی و امکان ادامهدادن زندگی تبدیل میشود. انتخاب تانگو برای چنین روایتی سنجیده است. این رقص بر هماهنگی و اعتماد تکیه دارد، اما همزمان از کشمکش، مکث، عقبنشینی و بازگشت نیرو میگیرد. دو بدن باید همدیگر را دنبال کنند، بیآنکه کاملاً در یکدیگر حل شوند.
فیلم این ویژگی را به تصویری از رابطه بدل میکند: پیوندی که در آن نزدیکی و استقلال، خواستن و پسکشیدن، پیوسته با یکدیگر در تعارضاند. از این منظر، فضای رقص نه پسزمینهٔ بحثها، بلکه امتداد جسمانی آنهاست. ساختار روایی و لایههای معنا روایت با کنار هم قراردادن دیدگاههای متفاوت، از صدور حکم ساده دربارهٔ عشق پرهیز میکند.
« چهار رقصنده، هر یک با تجربه و باوری متفاوت، به دشواریهای عشق و شیوهٔ زیستن در کنار شریک عاطفیشان میپردازند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر یک از چهار رقصنده به مسئلهٔ رابطه و پایان آن از زاویهای دیگر نزدیک میشود؛ بنابراین تماشاگر بهجای دریافت یک پاسخ قطعی، با مجموعهای از موضعگیریها روبهروست که گاه با یکدیگر سازگارند و گاه تعارضی آشکار دارند. این ساختار چندصدایی، به فیلم امکان میدهد موضوعی آشنا را بدون فروکاستنش به موعظهای یکسویه بررسی کند.
هوشمندی روایت در آن است که اختلاف نظرها را صرفاً در سطح گفتار نگه نمیدارد. سخنان شخصیتها از منش، ترسها و شیوهٔ مواجههشان با صمیمیت خبر میدهد؛ در نتیجه هر گفتوگو به قطعهای از تصویر بزرگتر بدل میشود. تماشاگر میتواند میان گفتهها و رفتارها فاصله بگذارد و از خود بپرسد که آیا هر شخصیت واقعاً به آنچه میگوید باور دارد، یا سخنش راهی برای پنهانکردن هراس و ناتوانی اوست.
همین فاصله، روایت را از یک مناظرهٔ خشک دور میکند و به آن حالتی روانشناختی میبخشد. شخصیتها و بازیها قدرت اصلی فیلم در باورپذیری بازیها و زندهنمایی شخصیتهاست. رقصندگان نه نمونههایی انتزاعی برای اثبات یک نظریه، بلکه آدمهایی با واکنشهای متناقضاند؛ کسانی که ممکن است در یک لحظه منطقی و سنجیده به نظر برسند و در لحظهای دیگر از سر رنج یا خشم به موضعی افراطی پناه ببرند.
« این ساختار چندصدایی، به فیلم امکان میدهد موضوعی آشنا را بدون فروکاستنش به موعظهای یکسویه بررسی کند. »
شخصیتها و اجرا
بازیها به این تناقضها وزن میدهند و مانع میشوند که گفتوگوها تنها حامل اندیشههای نویسنده باقی بمانند. بااینحال، واقعنمایی همیشه به معنای دلپذیری نیست. شخصیتها ممکن است از نظر بصری کمجاذبه یا ناخوشایند به نظر برسند و فیلم نیز ظاهراً در پی آراستن آنان به چهرههایی آرمانی نیست.
این انتخاب، اگرچه به حس خام و بیپیرایهٔ اثر کمک میکند، میتواند برای بخشی از مخاطبان فاصلهساز باشد. تماشاگرانی که انتظار دارند جذابیت ظاهری یا کاریزمای آشکار نقش مهمی در کشش شخصیتها داشته باشد، شاید در آغاز نتوانند بهآسانی با آنها همراه شوند. در عوض، فیلم از مخاطب میخواهد به جای شیفتگی فوری، به رفتار و گفتارشان گوش بسپارد.
تنش اخلاقی و اندیشهٔ تکاندهنده مرکز ثقل بحثها، نظری است که یکی از رقصندگان دربارهٔ پایان عشق مطرح میکند: این باور که پس از پایان رابطه، خودکشی بهترین راه است. فیلم این گزاره را بهعنوان اندیشهای تکاندهنده و ناسازگار با باورهای دیگران وارد جمع میکند و از این راه، گفتوگویی دربارهٔ عشق را به پرسشی جدیتر بدل میسازد: وقتی پیوندی که فرد آن را اساس زندگی خود میدانسته از میان میرود، چه چیزی باقی میماند؟
« بازیها به این تناقضها وزن میدهند و مانع میشوند که گفتوگوها تنها حامل اندیشههای نویسنده باقی بمانند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اهمیت این موضع در آن نیست که آن را نسخهای معتبر یا راهحلی قابلقبول جلوه دهد؛ اهمیتش از شکافی میآید که میان گوینده و دیگران ایجاد میکند. این گفته، واکنشها را برمیانگیزد و باورهای شخصیتها را در معرض آزمون میگذارد. در عین حال، فیلم با طرح چنین موضوع سنگینی ناگزیر مسئولیتی روایی پیدا میکند: باید روشن سازد که رنج عاطفی را جدی میگیرد، بیآنکه خودویرانگری را رمانتیک یا اجتنابناپذیر تصویر کند.
بیشترین نیروی اثر زمانی پدیدار میشود که تماشاگر این سخن را نه پاسخی نهایی، بلکه نشانهای از بحرانی عمیق و حلنشده ببیند. میزانسن، تکرار و ریتم فضاسازی پرتنش فیلم، با موضوع و ساختار آن سازگار است. جمعشدن شخصیتها در موقعیتی مشترک، فرصت را برای گریز از بحث فراهم نمیکند؛ گفتوگوها در فضایی شکل میگیرند که هر نگاه، مکث یا تغییر لحن میتواند به بخشی از کشمکش بدل شود.
حضور رقص نیز به صحنهها کیفیتی آیینی میدهد: حرکتها از یک سو حامل زیبایی و نظماند و از سوی دیگر یادآور تکرار الگوهایی که شخصیتها در زندگی روزمره از آنها رهایی نمییابند. همین تکرار، هم امتیاز فیلم است و هم محدودیت آن. چرخهٔ حرکتها و بازگشت به موقعیتهای مشابه، میتواند مفهوم گرفتارشدن در عادتها و روابط فرسوده را تقویت کند.
« این گفته، واکنشها را برمیانگیزد و باورهای شخصیتها را در معرض آزمون میگذارد. »
قوتها و کاستیها
در این خوانش، یکنواختی بخشی از معنای اثر است: آدمها گاه همان راهی را میروند که پیشتر به بنبست رسیدهاند. اما اگر مخاطب این تکرار را بیشتر انتخابی صوری بداند تا تمهیدی معنادار، ریتم فیلم ممکن است فرساینده شود. برخی صحنهها بیش از آنکه کشف تازهای به همراه آورند، بر حالوهوای موجود تأکید میکنند؛ از همین رو، فیلم در حفظ شتاب روایی همواره یکدست نیست.
پایانبندی و نسبت آن با ایدهٔ بصری بدون آشکارکردن جزئیات پایانی، میتوان گفت فیلم در ساختن ایدهای بصری دربارهٔ رابطه و حرکت، کامیابتر از آن است که آن ایده را در پایان به فرود احساسی همسنگی برساند. تصویرها و تکرارهای حرکتی، زمینهٔ انتظاری روشن میسازند؛ انتظار برای آنکه فرم و مضمون در نقطهای به جمعبندیای قاطع برسند.
اما پایانبندی، در مقایسه با ظرفیت تصویری اثر، ممکن است کماثرتر یا کمتر بهیادماندنی جلوه کند. این فاصله لزوماً به معنای بیارزشی پایان نیست. گاهی گسست میان نیروی ایده و تأثیر پایانی نشان میدهد که فیلم در طرح پرسشها تواناتر از بستن آنهاست. بااینحال، چون روایت به موضوعی پرخطر و عاطفی نزدیک میشود، مخاطب ممکن است انتظار داشته باشد فرجام اثر وزن عاطفی بحثها را روشنتر منعکس کند.
« در این خوانش، یکنواختی بخشی از معنای اثر است: آدمها گاه همان راهی را میروند که پیشتر به بنبست رسیدهاند. »
جمعبندی
این ناهمترازی، یکی از کاستیهای مهم فیلم است و سبب میشود بخشی از تأثیری که در طول مسیر شکل گرفته، در لحظهٔ جمعبندی تثبیت نشود. جمعبندی «Tango (2018)» اثری استوار بر گفتوگو، تقابل دیدگاهها و پیوند میان حرکت و اندیشه است. فیلم با بازیهای باورپذیر و فضایی پرتنش، رابطه را نه داستانی ساده دربارهٔ وصال یا جدایی، بلکه میدان کشاکش میان نیاز به دیگری و هراس از فقدان تصویر میکند.
ساختار چندلایهاش اجازه میدهد شخصیتها در برابر یکدیگر قرار گیرند و تماشاگر خود دربارهٔ ادعاهایشان داوری کند؛ در این میان، دیدگاه تکاندهندهٔ یکی از آنان، لحن بحث را به سطحی تاریکتر و جدیتر میبرد. در مقابل، تکرار حرکتها ممکن است برای بعضی تماشاگران خستهکننده شود و پایانبندی نیز شاید از ظرفیت بصری فیلم بهرهٔ کامل نبرد.
شخصیتهای زندهنما و گاه ناخوشایند آن هم بهجای آنکه بیدرنگ جاذبهای عاطفی بسازند، فاصلهای آگاهانه میان مخاطب و جهان اثر ایجاد میکنند. با وجود این محدودیتها، فیلم در ساختن فضایی برای اندیشیدن به عشق، عادت و جدایی موفق است. دستاورد اصلیاش ارائهٔ پاسخی قطعی نیست؛ بلکه نشاندادن این واقعیت است که آدمها حتی هنگام رقصیدن با یکدیگر، ممکن است به سوی ضربآهنگهایی کاملاً متفاوت حرکت کنند.
« جمعبندی «Tango (2018)» اثری استوار بر گفتوگو، تقابل دیدگاهها و پیوند میان حرکت و اندیشه است. »



ثبت دیدگاه