نقد و بررسی
نقد داستانهای شهر (Tales of the City) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سانفرانسیسکو؛ شهری که به شخصیت بدل میشود مینیسریال «Tales of the City» محصول ۱۹۹۳، از همان ابتدا روشن میکند که داستانش تنها دربارهٔ ورود زنی جوان به شهری تازه نیست؛ اینجا خودِ سانفرانسیسکو نیرویی زنده است که آدمها را به هم میرساند، عادتهایشان را به پرسش میگیرد و امکانهای تازهای پیش رویشان میگذارد.
روایت در دههٔ هفتاد میلادی میگذرد و شهر را نه پسزمینهای تزئینی، بلکه فضایی اجتماعی و عاطفی میسازد: مکانی که آزادی و بیقراری، تنهایی و تعلق، در کنار هم جریان دارند. این تصویر شهری از راه جزئیات روزمره جان میگیرد؛ از رفتوآمدهای محلهای تا خلوت خانهها و برخوردهایی که گاه سرنوشتساز و گاه صرفاً دلنشیناند.
فضای گرم و رنگارنگ سانفرانسیسکو به سریال کیفیتی نوستالژیک میبخشد، اما جذابیتش فقط در بازسازی یک دوره خلاصه نمیشود. شهر در این اثر، وعدهٔ امکانِ زیستن به شیوهای دیگر است؛ وعدهای که برای مری اَن و بسیاری از ساکنان خیابان باربری لین، هم هیجانانگیز است و هم دشوار. خانهٔ شمارهٔ ۲۸؛ پناهگاهی برای آدمهای نامتعارف خانهٔ آپارتمانی شمارهٔ ۲۸ بیش از آنکه مجموعهای از واحدهای مسکونی باشد، جامعهای کوچک و خودبسنده است.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ساکنانش با تفاوتهای آشکار و پنهان، از دل معاشرت و تنش، پیوندهایی میسازند که بهتدریج رنگ خانواده میگیرد. سریال در این تصویر، بر ایدهای عاطفی و مهم تکیه میکند: خانواده الزاماً از خویشاوندی پدید نمیآید؛ گاهی از انتخاب، مراقبت و حضور مداوم دیگران ساخته میشود. جذابیت خانه در بینقصبودن ساکنانش نیست.
آنها راز دارند، اشتباه میکنند، گاهی خودخواه یا شتابزدهاند و همیشه راه درست را نمیشناسند. بااینحال، فضای روایت بهجای داوری شتابزده، فرصت میدهد تا هر فرد در پیچیدگی خودش دیده شود. این نگاهِ پذیرا یکی از نقاط قوت ماندگار اثر است. گرمای خانه نیز از همین جا میآید: از این احساس که آدمهای متفاوت، با وجود آشفتگیها و اختلافها، میتوانند برای یکدیگر جا باز کنند.
مری اَن؛ نگاه تازه به جهانی ناآشنا مری اَن سینگلتون، با سادگی و کنجکاویاش، دروازهٔ ورود مخاطب به این جهان است. او در آغاز، از آن دسته شخصیتهایی است که هنوز زبان نانوشتهٔ محیط تازه را نمیداند؛ به همین سبب، برخوردهایش با ساکنان خانه هم امکان شناخت فضا را فراهم میکند و هم تفاوت میان تصورات پیشینش و واقعیت زندگی را برجسته میسازد.
« ساکنانش با تفاوتهای آشکار و پنهان، از دل معاشرت و تنش، پیوندهایی میسازند که بهتدریج رنگ خانواده میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
مهم آن است که سریال او را صرفاً تماشاگرِ منفعلِ ماجراها نگه نمیدارد. تجربهها بهتدریج نگاهش را تغییر میدهند و او را به سوی انتخابهایی تازه میبرند. بااینحال، نیروی اصلی اثر تنها در مسیر شخصیت مرکزی نیست. هر یک از ساکنان خانه زندگی و کشمکش خود را دارد و روایت میکوشد میان آنها توازن برقرار کند.
گاه این جمعِ شخصیتها به سریال غنا میبخشد و گاه تمرکز را از مری اَن میگیرد؛ اما همین پراکندگی بخشی از منطق داستان است. در این جهان، هیچکس مرکز مطلق نیست و زندگی دیگران درست در همان لحظهای که قهرمان اصلی سرگرم مسئلهٔ خودش است، ادامه پیدا میکند. بازیها و گفتوگوها؛ صمیمیت به جای نمایشگری بازیگران به قصه لحنی انسانی میدهند و کمک میکنند شخصیتها از قالب تیپهای آشنا فراتر بروند.
اجراها در لحظههای آرام و روزمره، بهویژه آنجا که روابط دوستانه یا عاطفی شکل میگیرد، بیشترین اثر را دارند. گفتوگوها نیز از مهمترین ابزارهای سریالاند: شخصیتها با شوخی، طعنه، اعتراف یا طفرهرفتن، نه فقط اطلاعات داستانی، بلکه تصویری از شیوهٔ نزدیکشدن و فاصلهگرفتن خود میسازند.
« مهم آن است که سریال او را صرفاً تماشاگرِ منفعلِ ماجراها نگه نمیدارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این صمیمیت سبب میشود برخی پیوندها باورپذیر و دلچسب باشند، حتی وقتی پیرنگ به سوی رخدادهای پرهیاهو میرود. سریال در بسیاری از لحظهها به جای توضیح مستقیم احساسات، اجازه میدهد آنها در لحن و رفتار شخصیتها آشکار شوند. البته گاهی تعدد شخصیتها و خطهای داستانی باعث میشود بعضی نقشها کمتر از آنچه ظرفیت دارند مجال پیدا کنند؛ بااینهمه، بازیها غالباً به حفظ حسِ زندگی در خانه کمک میکنند و مانع میشوند ماجراها صرفاً به مجموعهای از گرههای روایی تقلیل یابند.
ملودرام، راز و ریتم روایت «Tales of the City» از ملودرام پرهیز نمیکند. عاشقانهها، رازها و دردسرهای پیدرپی، به داستان ضرباهنگی سرگرمکننده میدهند و کنجکاوی مخاطب را زنده نگه میدارند. گاهی هر گفتوگو یا رابطهٔ تازه دریچهای به یک ماجرای دیگر باز میکند و همین انباشتِ کشمکشها، حسِ شلوغ و پرجنبوجوش زندگی را بازمیتاباند.
این شلوغی بخشی از هویت اثر است و برای مخاطبی که از قصههای آرام و خطی خسته میشود، میتواند جذاب باشد. اما همین ویژگی گاه به افراط میرسد. بعضی اتفاقها چنان عجیب یا ناگهانیاند که از واقعنمایی فاصله میگیرند و حالوهوایی صابونی پیدا میکنند. برخی خطهای داستانی نیز بیش از اندازه امتداد مییابند و انرژی رواییشان را از دست میدهند.
« این صمیمیت سبب میشود برخی پیوندها باورپذیر و دلچسب باشند، حتی وقتی پیرنگ به سوی رخدادهای پرهیاهو میرود. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، ریتم سریال یکدست نیست: لحظههایی پرکشش و پرشتاب در کنار بخشهایی قرار میگیرند که میشد فشردهتر روایت شوند. این نوسان، از لذت تماشا نمیکاهد، اما نشان میدهد که اثر همیشه میان ملودرام و انسجام روایی تعادل کامل برقرار نمیکند. نگاهی کهنه و حساسیتهای امروز یکی از مهمترین فاصلههای میان سریال و مخاطب امروز، به برخی خطهای داستانی و شیوهٔ بازنمایی آنها مربوط است.
اثری که در زمان خود میتوانست با جسارت به سراغ زندگی
« اثری که در زمان خود میتوانست با جسارت به سراغ زندگی »
ثبت دیدگاه