نقد و بررسی
نقد مرا به جای خوبی ببر (Take Me Somewhere Nice) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفری به سوی مکانی که شاید وجود نداشته باشد فیلم «مرا به جایی زیبا ببر» ساختهٔ اِنا سِندیاریویچ، در ظاهر با آغازی آشنا پیش میرود: آلما، دختری جوان که در هلند بزرگ شده، راهی بوسنی میشود تا پدر بیمار و ازخودبیگانهاش را ببیند. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که مقصد این سفر، صرفاً بیمارستانی دورافتاده یا دیداری خانوادگی نیست.
آلما پا به سرزمینی میگذارد که هم به او تعلق دارد و هم برایش غریب است؛ جایی که گذشتهٔ خانوادگی، حافظهٔ مهاجرت و پرسش از هویت، در برخوردهای روزمره و مسیرهای ناتمام به هم گره میخورند. عنوان فیلم وعدهٔ رسیدن به مکانی زیبا را در خود دارد، اما زیبایی در اینجا هدفی قطعی و دستیافتنی نیست.
بیشتر شبیه آرزویی مبهم است؛ تمنایی برای یافتن جایی امن، دلپذیر و معنادار در جهانی که شخصیتها اغلب در آن سرگرداناند. همین فاصله میان وعدهٔ عنوان و تجربهٔ واقعی سفر، به فیلم نیرویی شاعرانه و اندکی تلخ میبخشد. آلما و دوگانگیِ تعلق آلما نه کاملاً به جهان هلندیِ محل زندگیاش تعلق دارد و نه میتواند بیواسطه خود را متعلق به بوسنی بداند.
او با کشوری روبهروست که از راه خانواده و پیشینهٔ فرهنگی به او رسیده، اما تجربهٔ زیستهاش در آن شکل نگرفته است. در نتیجه، بازگشتش بیش از آنکه بازگشت به خانه باشد، مواجهه با خلأیی است که نمیداند چگونه باید آن را پُر کند. فیلم این دوگانگی را به توضیحهای طولانی و گفتوگوهای مستقیم واگذار نمیکند.
« اما فیلم خیلی زود روشن میکند که مقصد این سفر، صرفاً بیمارستانی دورافتاده یا دیداری خانوادگی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بیگانگی آلما در رفتارهایش، در مکثهایش و در ناتوانیاش از فهم قواعد نانوشتهٔ محیط آشکار میشود. او گاه بیپروا به نظر میرسد و گاه مانند کسی که از هر انتخابی میگریزد؛ نه از سر بیاعتنایی، بلکه چون هنوز نمیداند چه چیزی را باید بخواهد. این سرگشتگی، به شخصیت او بُعدی قابللمس میدهد.
جاده، چشمانداز و منطقِ سرگردانی بوسنی در فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا برای حرکت شخصیتها نیست. راهها، شهرها، توقفگاهها و مناظر طبیعی، بخشی از تجربهٔ درونی سفر را میسازند. چشماندازهای کوهستانی و فضای جادهای، گاهی آرامشی رؤیایی دارند؛ اما این زیبایی لزوماً به آسودگی نمیانجامد.
مسیر میتواند چشمنواز باشد و در همان حال، مقصد همچنان دسترسناپذیر بماند. سندیاریویچ از جاده بهعنوان فضایی برای تعلیق استفاده میکند: شخصیتها در حرکتاند، اما حرکتشان الزاماً به پیشرفت روشن و خطی تبدیل نمیشود. سفر بیشتر شبیه پرسهزدن در میان موقعیتهایی است که ناگهان پدیدار میشوند و به همان سرعت جای خود را به موقعیتی دیگر میدهند.
این انتخاب، با حالوهوای گمگشتگی آلما هماهنگ است، هرچند در بعضی بخشها فاصلهٔ میان مقصدهای روایی، بیش از اندازه طولانی احساس میشود. طنز خشک و ناهماهنگیِ دلنشین یکی از ویژگیهای متمایز فیلم، طنز خشک و کمتأکید آن است. شوخیها اغلب از موقعیتهایی بیرون میآیند که در نگاه نخست نه خندهدار، بلکه معذبکننده یا حتی اندوهبارند.
« بیگانگی آلما در رفتارهایش، در مکثهایش و در ناتوانیاش از فهم قواعد نانوشتهٔ محیط آشکار میشود. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتها بهجای آنکه احساساتشان را آشکارا توضیح دهند، گاهی با سکوت، واکنشی سرد یا رفتاری نامنتظر پاسخ میدهند. حاصل، کمدیای است که نه برای سبککردن فضای داستان، بلکه برای برجستهکردن تناقضهای آن به کار میرود. این طنز به فیلم لحنی نامتعارف میدهد: نه درام خانوادگیِ متعارف است و نه کمدی جادهایِ سرخوش.
لحظهای ممکن است از بیاعتنایی شخصیتها لبخند بر لب بنشیند و لحظهای بعد، همان بیاعتنایی به صورت نشانهای از تنهایی یا ناتوانی عاطفی جلوه کند. بااینحال، تغییر لحنها همیشه به یک اندازه روان نیست. گاه عبور از موقعیتی سبک و مضحک به لحظهای سنگین، چنان ناگهانی است که بهجای پیچیدگی، نوعی گسست پدید میآورد.
سه جوان، سه شکل از بیقراری حضور پسرعموی آلما و دوست او، سفر را از روایتی فردی به برخورد سه شخصیت با جهانهای متفاوت تبدیل میکند. هر یک بهنحوی با آیندهای نامطمئن و فرصتهایی محدود روبهروست، اما فیلم دربارهٔ آنان حکمهای ساده صادر نمیکند. رفتارهایشان میتواند خودخواهانه، بیملاحظه یا گیجکننده باشد؛ در عین حال، پشت این رفتارها نوعی درماندگی و فرسودگی نیز حس میشود.
رابطهٔ میان سه جوان بر پایهٔ صمیمیتی آرام و شفاف شکل نمیگیرد. نزدیکی و فاصله، میل و بیاعتنایی، مدام جایشان را به یکدیگر میدهند. همین ناپایداری، حالوهوای دورهٔ گذار از نوجوانی به بزرگسالی را بازتاب میدهد؛ مرحلهای که آدمها گاه خود را مستقل میپندارند، اما هنوز نمیتوانند خواستههایشان را از ترسها و عادتهایشان جدا کنند.
« شخصیتها بهجای آنکه احساساتشان را آشکارا توضیح دهند، گاهی با سکوت، واکنشی سرد یا رفتاری نامنتظر پاسخ میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نقطهٔ قوت فیلم در این است که این بیثباتی را به زبانی قاطع و توضیحی فرو نمیکاهد؛ نقطهٔ ضعفش آن است که گاهی انگیزههای شخصیتها چنان پوشیده میماند که فاصلهٔ میان ابهام هنری و کمپرداختی باریک میشود. بازیها و حضور دوربین بازی سارا لونا زوریک در نقش آلما، مرکز ثقل فیلم است. او سرگشتگی و نارضایتی شخصیت را نه با اغراق، بلکه با کیفیتی ظریف و گاه متناقض منتقل میکند.
آلما میتواند در یک لحظه جسور و در لحظهای دیگر منفعل باشد؛ اما این جابهجایی بیشتر به بیثباتیِ درونی او تعلق دارد تا نوسانی تصنعی در بازی. حضور او کمک میکند که حتی زمانی که روایت از مسیر روشن فاصله میگیرد، مخاطب همچنان به تجربهٔ شخصیت اصلی نزدیک بماند. دوربین نیز بهجای آنکه صرفاً وقایع را ثبت کند، به خلق فاصله و بیگانگی یاری میرساند.
قاببندیهای نامتعارف و فضاهای خالی، گاهی شخصیتها را در محیط محصور یا از آن جدا نشان میدهند. ترکیببندیهای سنجیده با مناظر باز، تضادی جالب میسازد: جهان بیرون گسترده است، اما امکان حرکت روان در آن محدود به نظر میرسد. این زبان تصویری از مهمترین ابزارهای فیلم برای بیان چیزی است که شخصیتها بهسختی میتوانند بر زبان آورند.
ریتم و روایتِ اپیزودیک ساختار فیلم از یک خط روایی محکم و پیوسته پیروی نمیکند. اتفاقها گاه همچون ایستگاههایی پراکنده در مسیر ظاهر میشوند؛ برخوردهایی که حالوهوای جهان را غنیتر میکنند، اما همیشه به شکلی قانعکننده به یکدیگر وصل نمیشوند. این شکل اپیزودیک با مفهوم سرگردانی سازگار است، ولی سازگاریِ ایده با فرم، لزوماً مانع خستگی نمیشود.
« بازیها و حضور دوربین بازی سارا لونا زوریک در نقش آلما، مرکز ثقل فیلم است. »
قوتها و کاستیها
بعضی صحنهها بیش از آنچه برای اثرگذاری نیاز دارند امتداد مییابند و برخی خردهروایتها پیش از آنکه معنای روشنی پیدا کنند، کنار گذاشته میشوند. ریتم ناهماهنگ فیلم، هم بخشی از شخصیت هنری آن است و هم محدودیتی واقعی. مکثها گاه فرصت میدهند تا سکون و ملالِ جهان داستان در تماشاگر رسوب کند؛ اما در جاهایی، سکون از حالت معنادار بیرون میآید و حس کشآمدن پیدا میکند.
به همین ترتیب، ابهام روایی میتواند تصویری دقیق از آشفتگی جوانی باشد، اما اگر پیوند میان موقعیتها کمرنگ شود، مخاطب ممکن است بیش از آنکه در سرگشتگی آلما شریک شود، از بیرون نظارهگر پراکندگی داستان بماند. جمعبندی «مرا به جایی زیبا ببر» فیلمی دربارهٔ رسیدن نیست، بلکه دربارهٔ جستوجویی است که مسیرش از همان آغاز نامطمئن به نظر میرسد.
ارزش آن در ترکیب فضای جادهایِ خیالانگیز، طنز خشک، قاببندیهای متمایز و بازی باورپذیر سارا لونا زوریک نهفته است. فیلم با نگاهی شخصی به مهاجرت، تعلق و مواجهه با سرزمین موروثی، از پاسخهای ساده پرهیز میکند و بهجای آن، تجربهٔ معلق و گاه آزاردهندهٔ آلما را در مرکز قرار میدهد. در مقابل، ریتم نابرابر، روایت اپیزودیک و ابهام گاه بیشازحد دربارهٔ انگیزههای شخصیتها، مانع از آن میشود که همهٔ لحظههای فیلم به یک کلیت کاملاً منسجم برسند.
بااینهمه، همین ناتمامی بخشی از حالوهوای اثر است: سفری که لزوماً قرار نیست آرامش بیاورد یا پرسشها را حل کند. فیلم، با فاصلهگیری آگاهانه از روایتهای سرراست، تصویری از جوانی میسازد که هنوز نمیداند «جای خوب» کجاست؛ و شاید تنها میتواند راه را ادامه دهد.
« ریتم ناهماهنگ فیلم، هم بخشی از شخصیت هنری آن است و هم محدودیتی واقعی. »
ثبت دیدگاه