نقد و بررسی
نقد Sweet Smell of Success | 1957
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قدرتی که به حریم خصوصی راه مییابد «بوی خوش موفقیت» ساختهٔ الکساندر مکندریک، نوآر تلخی است دربارهٔ شهرت، نفوذ و معاملهکردن با حقیقت. فیلم در نیویورکی میگذرد که مطبوعات عامهپسند در آن صرفاً رویدادها را گزارش نمیکنند، بلکه بر شهرت آدمها شکل میدهند و گاه سرنوشتشان را به مسیری دیگر میرانند.
جی.جی. هانسکر، ستوننویسی بانفوذ، از همین توان بهره میگیرد؛ سیدنی فالکو، کارگزار روابط عمومیِ جاهطلب، نیز میکوشد خود را به مدار قدرت او نزدیک کند. میان این دو، رابطهای از فرماندادن و اطاعت، تحقیر و طمع شکل میگیرد؛ رابطهای که فیلم بهتدریج نشان میدهد از هر پیوند شخصی دیگری نافذتر است.
داستان، در ظاهر، حول مخالفت هانسکر با رابطهٔ خواهرش سوزان و استیو دالاس میچرخد. اما مرکز ثقل اثر نه ماجرای عاشقانه، بلکه سازوکار نفوذ است: چگونه خواستهٔ یک مرد قدرتمند به مأموریتی برای دیگری بدل میشود و چگونه این مأموریت، در پوشش کار حرفهای، به مداخله در زندگی خصوصی آدمها میانجامد.
فیلم بدون آنکه به خطابهای مستقیم فروبغلتد، قدرت رسانه را نه نیرویی دوردست، بلکه حضوری روزمره و خزنده تصویر میکند. دو چهرهٔ قدرت و جاهطلبی برت لنکستر در نقش هانسکر، اقتدار را با نوعی آرامش تهدیدآمیز میآمیزد. او لازم نیست صدایش را بلند کند تا بر دیگران مسلط باشد؛ وزن نگاه و سکوتش نیز بخشی از فرمان اوست.
« داستان، در ظاهر، حول مخالفت هانسکر با رابطهٔ خواهرش سوزان و استیو دالاس میچرخد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هانسکر در برابر عموم چهرهای پیروز و بینیاز دارد، اما فیلم زیر این ظاهر، ترس از ازدستدادن کنترل را آشکار میکند. این تضاد، او را از یک شرور یکبعدی فراتر میبرد: نفوذش واقعی است، اما آرامش درونیای که باید پشت این نفوذ باشد، وجود ندارد. تونی کرتیس در نقش سیدنی، سوی دیگر همین سازوکار را به نمایش میگذارد.
او قدرتی مستقل ندارد و برای دستیابی به آن، خود را در اختیار کسی میگذارد که میتواند نامش را در ستون روزنامه بیاورد یا نادیدهاش بگیرد. بازی کرتیس جاهطلبی را با اضطرابی پیوسته همراه میکند؛ سیدنی مدام میکوشد موقعیتی را حفظ کند که هرگز واقعاً صاحبش نیست. همین نابرابری، رابطهٔ او و هانسکر را به کشمکشی فرساینده بدل میکند: یکی دستور میدهد، دیگری راهی برای خشنودکردنش میجوید، و هر دو در بازیای گرفتارند که ارزش انسانها را با میزان سودمندیشان میسنجد.
دیالوگ؛ سلاحی با لبههای پنهان فیلمنامهٔ ارنست لمان و کلیفورد اودتس به گفتوگوهایی متکی است که در آنها کلمات، علاوه بر انتقال اطلاعات، جای ضربه را میگیرند. جملهها برقآسا و نیشدارند؛ هرکس میکوشد با یک عبارت، طرف مقابل را کوچک کند، و هر مکث میتواند نشانهٔ شکست یا فرصتی برای حمله باشد.
این زبان پرشتاب، به جهان فیلم هویت ویژهای میدهد: گفتوگوها همچون مسابقهای بیوقفهاند که در آن زیرکی زبانی، هم ابزار معاش است و هم راه اعمال خشونت. اهمیت این دیالوگها تنها در درخشش لفظیشان نیست. آنها نشان میدهند چگونه شایعه و نفوذ در روابط روزانه ریشه میدوانند. یک تهمت، یک اشاره یا حتی حذف نامی از ستون میتواند بر موقعیت آدمها اثر بگذارد.
« تونی کرتیس در نقش سیدنی، سوی دیگر همین سازوکار را به نمایش میگذارد. »
شخصیتها و اجرا
از این رو، زبان فیلم فقط زینت روایت نیست؛ بخشی از ماشین قدرت آن است. بااینحال، همین تراکم گاه به زیان اثر تمام میشود. گفتوگوها چنان سریع و فشردهاند که فرصت مکث و شکلگیری آرام احساسات کمتر به چشم میآید. فیلم بیشتر به ضرباهنگ برخوردها علاقه دارد تا سکونهایی که ممکن است پیچیدگی عاطفی را پررنگتر کنند.
نیویورک در قابهای سیاهوسفید فیلمبرداری جیمز وانگ هو، نیویورک را به فضایی زنده اما خفقانآور تبدیل میکند. خیابانها، کافهها و ساختمانهای شبانه فقط پسزمینهٔ کنش نیستند؛ آنها شهرِ نظارت، شتاب و محاصره را میسازند. سایههای سنگین و تضادهای تند روشنایی، چهرهها را گاه از محیط جدا میکنند و گاه در دل آن فرو میبرند.
قابها به تماشاگر مجال نمیدهند شهر را منظرهای آرام ببیند؛ همهچیز فشرده است، همهچیز نزدیک، و هیچکس از نگاه دیگران کاملاً دور نمیماند. این انتخاب بصری با مضمون فیلم پیوندی محکم دارد. همانطور که شخصیتها زیر فشار نگاه عمومی زندگی میکنند، شهر نیز در قابها بر آنها سایه میاندازد.
نورهای شبانه، دود و ازدحام، جلوهای پرزرقوبرق میسازند که درونش چیزی پوسیده و تهدیدآمیز جریان دارد. فیلمبرداری سیاهوسفید نه فقط حالوهوای نوآر را تقویت میکند، بلکه دوگانگی جهان اثر را نیز به تصویر میکشد: ظاهر آراستهٔ موفقیت در برابر واقعیتی که از تحقیر و دستکاری ساخته شده است.
« از این رو، زبان فیلم فقط زینت روایت نیست؛ بخشی از ماشین قدرت آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی جاز و نبض شبانهٔ روایت موسیقی جاز به فیلم انرژیای میبخشد که با شتاب و بیقراری محیط آن سازگار است. حضور اجرای گروه جازِ چیکو همیلتون، صدا را از سطح همراهی صرف فراتر میبرد و آن را به بخشی از بافت جهان داستان بدل میکند. موسیقی گاه حس حرکت و سرزندگی میآفریند، اما این سرزندگی به معنای رهایی نیست؛ در پس ضرباهنگ زنده، همان تنش و رقابتی جریان دارد که در گفتوگوهای شخصیتها دیده میشود.
تقابل موسیقی با تصاویر تاریک نیز مهم است. جاز میتواند وعدهٔ خودانگیختگی و آزادی بدهد، اما شخصیتها در مناسباتی گرفتارند که به ندرت مجال انتخابی بیهزینه برایشان باقی میگذارد. بدینترتیب، صدا و تصویر یکدیگر را سادهسازی نمیکنند؛ موسیقی به جهان فیلم شور میبخشد، درحالیکه قابها یادآور میشوند این شور در محیطی نابرابر و سرشار از فشار جریان دارد.
رابطهٔ عاشقانه زیر سایهٔ دیگران رابطهٔ سوزان و استیو، هستهٔ عاطفی داستان است، اما جایگاهی نابرابر در ساختار فیلم دارد. پیوند آنها زیر سایهٔ تصمیمها و بازیهای مردانی شکل میگیرد که خود را صاحب حق دخالت در زندگی دیگران میدانند. از همین رو، عاشقانهٔ فیلم چندان به خیال رهاییبخشِ عشق نمیپردازد؛ بیشتر نشان میدهد چگونه استقلال و انتخاب شخصی، وقتی در معرض نفوذ و شهرت قرار میگیرند، آسیبپذیر میشوند.
این تمرکز بر قدرت، البته بهایی دارد. سوزان و استیو گاه بهجای آنکه همچون شخصیتهایی با زندگی درونی مستقل بسط یابند، در نسبت با خواست هانسکر و نقشههای سیدنی تعریف میشوند. این محدودیت با نگاه تلخ فیلم به سلطه همخوان است، اما از ظرفیت عاطفی این رابطه نیز میکاهد. تماشاگر بیش از آنکه در دنیای خصوصی آنها ساکن شود، پیامدهای دخالت دیگران را دنبال میکند.
« موسیقی جاز و نبض شبانهٔ روایت موسیقی جاز به فیلم انرژیای میبخشد که با شتاب و بیقراری محیط آن سازگار است. »
قوتها و کاستیها
ریتم، لحن و محدودیتهای اثر فیلم با ریتمی تند پیش میرود و بهندرت از جدالهای لفظی و تغییر موازنهٔ قدرت فاصله میگیرد. این شتاب، حس فشار و بیوقفگی را تقویت میکند، اما گاهی مجال کافی برای رسوبکردن احساسات نمیگذارد. برخی شخصیتهای فرعی نیز بیشتر در خدمت حرکت داستاناند تا آنکه انگیزهها و جهان درونیشان بهطور کامل گشوده شود.
نتیجه، اثری است که بهجای پراکندن تمرکز میان چندین مسیر، نگاه خود را بر سازوکار قدرت و پیامدهای آن نگه میدارد؛ انتخابی مؤثر، هرچند نه بیهزینه. لحن بدبینانهٔ فیلم نیز ممکن است برای برخی تماشاگران یکنواخت یا فرساینده باشد. در این جهان، مهربانی و صداقت بهآسانی زیر فشار منفعت قرار میگیرند و امید، اگر پدیدار شود، معمولاً شکننده است.
بااینحال، تلخی اثر صرفاً برای شوکآفرینی نیست: از تصویری میآید که فیلم از جامعهای میسازد که در آن شهرت، حقیقت و روابط انسانی پیوسته در معرض معاملهاند. جمعبندی «بوی خوش موفقیت» تصویری ماندگار از دنیایی است که در آن قدرت رسانه از صفحهٔ روزنامه فراتر میرود و به حریم روابط، انتخابها و آبروی افراد نفوذ میکند.
بازیهای قدرتمند لنکستر و کرتیس، فیلمنامهٔ تیز و تصویرپردازی فشردهٔ وانگ هو، جهانی میسازند که هم خیرهکننده است و هم ناآرامکننده. شتاب دیالوگها و محدودماندن برخی شخصیتها، از فرصتهای عاطفی فیلم میکاهد؛ اما این کاستیها نیروی نگاه اصلی آن را از میان نمیبرند. اثر بهجای آنکه تنها سقوط یک فرد یا فساد یک حرفه را روایت کند، سازوکاری را نشان میدهد که در آن خواست شخصی به فرمان، خبر به ابزار و موفقیت به چیزی آلوده بدل میشود.
« این شتاب، حس فشار و بیوقفگی را تقویت میکند، اما گاهی مجال کافی برای رسوبکردن احساسات نمیگذارد. »
جمعبندی
تلخی «بوی خوش موفقیت» از همینجا میآید: از این دریافت که نفوذ، وقتی بیمهار شود، نهفقط تصویر عمومی آدمها، بلکه تواناییشان برای زیستن و انتخابکردن را نیز دگرگون میکند.



ثبت دیدگاه