نقد و بررسی
نقد تلاطم (Surge) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فورانِ زندگی در دل ابتذال «سِرج» ساختهٔ آنیل کاریا، فیلمی دربارهٔ لحظهای است که زندگیِ مهارشده و بیرمق ناگهان از مدار عادی خود خارج میشود. جوزف، با بازی بن ویشاو، در کاری یکنواخت و بیروح در فرودگاه مشغول است؛ روزهایش در تکرار وظایف، سکوت و ارتباطهای سطحی میگذرند. فیلم، در حدود یک شبانهروز از زندگی او، مسیر مردی را دنبال میکند که پس از یک کنش ناگهانی، در لندن به سفری بیمحابا پا میگذارد و گویی میکوشد برای نخستینبار احساس کند که زنده است.
«سِرج» در ظاهر تریلری شهری است، اما در عمق، مطالعهای ناآرام دربارهٔ انزوا، فشار روانی و میل به گریز از زندگیای است که دیگر به فرد تعلق ندارد. جوزف؛ مردی در آستانهٔ گسست فیلم پیش از هر چیز ما را با انسانی روبهرو میکند که انگار حضورش در جهان به چشم کسی نمیآید. جوزف نه با گفتارهای توضیحی، بلکه با مکثها، حرکات ناموزون، نگاههای گریزپا و دشواریاش در برقراری ارتباط شناسانده میشود.
او در محیط کار میان دیگران است، اما به جمع تعلق ندارد؛ در خانه نیز آرامش و صمیمیتی نمییابد. این فاصلهگرفتن از اجتماع، زمینهٔ انفجار بعدی را میسازد، بیآنکه فیلم برای آن توضیحی ساده یا تشخیصی قطعی پیش بگذارد. در اینجا اهمیت دارد که جوزف را نه به هیئتی مرموز برای ایجاد هیجان، بلکه بهمنزلهٔ انسانی گرفتار ببینیم.
رفتارهایش میتوانند آزارنده یا هراسانگیز باشند، اما فیلم با نزدیکماندن به او ما را وادار میکند پیش از داوری، فشار انباشتهشده در وجودش را حس کنیم. این نزدیکی، البته به معنای توجیه همهٔ اعمال او نیست؛ نیروی فیلم در آن است که همزمان امکان همدلی و احساس خطر را زنده نگه میدارد. بازی بن ویشاو؛ بدن بهجای شرححال اجرای بن ویشاو ستون اصلی فیلم است.
« او در محیط کار میان دیگران است، اما به جمع تعلق ندارد؛ در خانه نیز آرامش و صمیمیتی نمییابد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او جوزف را با مجموعهای از نشانههای کوچک میسازد: تنش در شانهها، حرکات ناگهانی، لبخندهای نامتناسب و ناتوانی در آرامگرفتن. بازی او بیش از آنکه بر گفتوگو تکیه کند، بدنی و حسی است؛ گویی بدن شخصیت پیش از زبانش از آشفتگی خبر میدهد. همین انتخاب باعث میشود تماشاگر نهفقط شاهد دگرگونی جوزف، بلکه همراه با او گرفتار شتاب و بیقراری شود.
ویشاو از اغراق نمایشی فاصله میگیرد و در عوض، ناپایداری شخصیت را در جزئیات پیدرپی میپروراند. جوزف گاه کودکانه، گاه تهدیدآمیز و گاه بهشکلی دردناک آسیبپذیر جلوه میکند؛ این حالتها در اجرایی یکدست به هم میرسند، نه در قالب چند چهرهٔ جداگانه. قدرت این بازی در آن است که شخصیت را به معمایی حلشده تبدیل نمیکند.
حتی وقتی رفتار او از کنترل خارج میشود، همچنان میتوان حس کرد که پشت آن آشوب، انسانی هست که راهی برای بیان رنج خود نیافته است. دوربین دستی؛ نزدیکیای که خسته میکند تصویربرداری دستی و نزدیک، امضای بصری «سِرج» است. دوربین غالباً به جوزف میچسبد و در حرکتهایش از خیابانها و فضاهای عمومی پیروی میکند؛ گاهی چنان نزدیک که گویی جهان بیرون فقط از حاشیهٔ ادراک او قابل دسترسی است.
این شیوه، تماشاگر را در فاصلهای امن و ناظرانه باقی نمیگذارد. تکانها، تغییر مسیرها و قاببندیهای ناپایدار، نوعی اضطراب جسمانی میسازند و با آشفتگی شخصیت پیوند میخورند. اما همین انتخاب هنری ممکن است به مانعی جدی بدل شود. دوربین لرزانِ مداوم برای برخی تماشاگران، بیش از آنکه تجربهٔ ذهنی جوزف را منتقل کند، فرساینده است.
« بازی او بیش از آنکه بر گفتوگو تکیه کند، بدنی و حسی است؛ گویی بدن شخصیت پیش از زبانش از آشفتگی خبر میدهد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم بهندرت فرصت میدهد چشم و ذهن از این بیقراری فاصله بگیرند؛ بنابراین آنچه در آغاز برانگیزاننده است، گاهی به یکنواختی حسی میرسد. این تداوم، از نظر مفهومی قابل دفاع است، اما اثرگذاریاش به تحمل تماشاگر وابسته میشود و ممکن است بخشی از مخاطبان را پیش از آنکه به لایههای عاطفی فیلم برسند، خسته کند.
لندن؛ شهری که از کنار آدمها میگذرد لندن در فیلم نه منظرهای باشکوه، بلکه شبکهای از مسیرها، مغازهها، خیابانها و فضاهای گذری است. شهر شلوغ است، اما این شلوغی الزاماً به معنای پیوند انسانی نیست. جوزف در میان مردم حرکت میکند و بهنوعی در دل جمعیت نامرئی میماند؛ دیگران در میدان دید او ظاهر میشوند، اما کمتر به رابطهای پایدار بدل میگردند.
این تصویر از شهر، با وضعیت او هماهنگ است: محیط پیوسته در حرکت است، بیآنکه برای او جایی امن یا تعلقی روشن فراهم کند. در بخشهایی، کنشهای جوزف در فضاهای عمومی حس پیشبینیناپذیری پیدا میکنند؛ واکنش اطرافیان و برخوردهای روزمره به بخشی از تعلیق بدل میشود. همین ویژگی به فیلم کیفیتی خام و نزدیک به مشاهدهٔ مستند میبخشد.
در عین حال، تکیهٔ پررنگ بر حرکت فیزیکی و موقعیتهای پیاپی، گاه به قیمت کاستن از عمق روابط تمام میشود. شهر را میبینیم، اما همیشه به اندازهٔ کافی فرصت نداریم بفهمیم پیوندهای جوزف با آدمهای پیرامونش چگونه شکل گرفته یا چرا تا این اندازه شکننده است. ریتم و صدا؛ اضطرابِ انباشته «سِرج» در آغاز با حوصله به جهان روزمرهٔ جوزف نزدیک میشود و از تکرار کار و بیاعتنایی پیرامون او، حس خفگی میسازد.
« شهر شلوغ است، اما این شلوغی الزاماً به معنای پیوند انسانی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این مقدمه برای فهم گسست بعدی اهمیت دارد، اما ریتم فیلم در بخشهایی کند و مردد به نظر میرسد. اثر زمان میخواهد تا لحن خود را تثبیت کند؛ گاهی این مکثها به ساختن فشار پنهان کمک میکنند و گاهی چنین مینماید که روایت هنوز تصمیم نگرفته با چه سرعتی پیش برود. صدا نیز در شکلدادن به تجربهٔ فیلم نقش دارد.
سکوتها و صداهای محیطی فقط پسزمینه نیستند؛ آنها بهتدریج حالوهوایی نامطمئن و ناآرام میسازند. هرچه جوزف بیشتر از نظم معمول فاصله میگیرد، پیرامونش نیز حسی متراکمتر و هجومآورتر پیدا میکند. این طراحی، بهویژه در همراهی با دوربین نزدیک، تماشاگر را در تجربهای حسی قرار میدهد؛ تجربهای که قرار نیست صرفاً دربارهٔ اضطراب باشد، بلکه میخواهد اضطراب را تا حدی به بدن مخاطب منتقل کند.
بیپروایی در برابر اقناع روایی فیلم با انتخابی جسورانه، از تماشاگر نمیخواهد تنها شاهد ماجرا باشد؛ او را در کنار مردی میگذارد که تصمیمهایش هرچه پیشتر میروند، کمتر قابل پیشبینی میشوند. همین بیپروایی به «سِرج» انرژی میبخشد، اما ضعفهایی هم به همراه دارد. بعضی رفتارها و اتفاقها نامعقول یا کمزمینه به نظر میرسند و پیوند میان آشفتگی درونی جوزف و برخی رخدادهای بیرونی همیشه به اندازهٔ کافی محکم نیست.
گاهی فیلم بیشتر به نیروی تکانهٔ لحظه متکی است تا به منطق دراماتیکی که آن تکانه را کاملاً جا بیندازد. پایانبندی نیز از همین رو دوگانه است: از یکسو با حالوهوای خام و ناآرام اثر سازگار میماند، و از سوی دیگر ممکن است برای مخاطبی که انتظار فرود روایی روشنتری دارد، رضایتبخش نباشد.
« این مقدمه برای فهم گسست بعدی اهمیت دارد، اما ریتم فیلم در بخشهایی کند و مردد به نظر میرسد. »
قوتها و کاستیها
فیلم بهجای آنکه همهٔ پرسشها را مرتب پاسخ دهد، بخشی از ابهام را باقی میگذارد. این تصمیم میتواند در ذهن بماند، اما اثر عاطفیاش برای همه یکسان نیست؛ برخی آن را صادقانه و پرهیزکننده از توضیحدادن خواهند یافت و برخی دیگر، ناتمام یا ناکافی. جمعبندی «سِرج» تجربهای پرتنش و نابرابر است؛ فیلمی که مهمترین دستاوردش را در بازی درخشان بن ویشاو و انتخابهای فرمیاش مییابد.
دوربین دستی، فضای شهری و طراحی صوتی، آشفتگی جوزف را به تجربهای ملموس بدل میکنند، اما همین شدت پیوسته میتواند فرسودهکننده باشد. ریتم دیر به تعادل میرسد، برخی رخدادها از اقناع کافی برخوردار نیستند و پایانبندی نیز ممکن است حس گشودگی بیش از اندازه بر جای بگذارد. بااینهمه، فیلم در ترسیم انسانی که از فرط نادیدهماندن به سوی کنشی بیمحابا رانده میشود، نیرویی قابلتوجه دارد.
«سِرج» بیش از آنکه دربارهٔ رهایی ساده باشد، دربارهٔ هزینه و بیثباتیِ تلاش برای رهایی است؛ دربارهٔ لحظهای که شکستن قفس، لزوماً به یافتن خانهای تازه نمیانجامد. تماشای آن آسان نیست، اما اجرای ویشاو و جسارت سینمایی کاریا آن را به اثری قابل تأمل تبدیل میکنند.
« فیلم بهجای آنکه همهٔ پرسشها را مرتب پاسخ دهد، بخشی از ابهام را باقی میگذارد. »
ثبت دیدگاه