نقد و بررسی
نقد ابرنواختر (Supernova) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای آشنا، با روزنی از امکان «سوپرنووا» از موقعیتی دراماتیک روشن و مؤثر آغاز میکند: السا، نوجوانی که با ابتلا به سرطان خون ناگهان با شکنندگی آیندهاش روبهرو میشود، برای پیوند مغز استخوان به پدری نیاز دارد که هرگز او را ندیده است. اِدو، نوجوانی که در بیمارستان با او آشنا میشود، راهی برای فرار از انفعال و ورود به سفری پرمخاطره پیش پایش میگذارد.
فیلم از همینجا دو مسیر را به هم گره میزند: جستوجوی خویشاوندی گمشده و میل به تجربهکردن زندگی، درست وقتی که آینده نامطمئنتر از همیشه است. این نقطهی آغاز ظرفیت عاطفی زیادی دارد، اما «سوپرنووا» بهندرت از آن برای رسیدن به کشفی تازه بهره میگیرد. قصه با مصالح آشنای درام نوجوانانه و عاشقانهی بیماریمحور پیش میرود؛ همان الگویی که در آن بیماری، دو شخصیت را به هم نزدیک میکند و سفر به فرصتی برای صمیمیت، دگرگونی و مواجهه با فقدان بدل میشود.
آشنایی این الگو میتواند بهخودیخود مانع اثرگذاری نباشد، اما فیلم باید در عوض، جزئیات شخصیتها و تجربهی زیستهی آنان را با دقتی بیشتر بسازد. اینجا آن دقت همواره حاضر نیست. السا؛ نیروی عاطفی فیلم بخش مهمی از کشش فیلم به السا بازمیگردد. او صرفاً موضوع ترحم یا قربانی بیماری نیست؛ کنجکاوی، سرسختی و میلش به تصمیمگرفتن، به شخصیت او جاذبه میدهد.
« این نقطهی آغاز ظرفیت عاطفی زیادی دارد، اما «سوپرنووا» بهندرت از آن برای رسیدن به کشفی تازه بهره میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضورش در قاب، بهویژه در لحظاتی که از نقش بیمار فاصله میگیرد و همچون نوجوانی با خواستها و واکنشهای مستقل ظاهر میشود، فیلم را زندهتر میکند. بازی کارولینا سالا نیز در همین زمینه نقشی اساسی دارد: او میکوشد تضاد میان脆ندگی جسمانی و ارادهی السا را ملموس کند، بیآنکه شخصیت را به مجموعهای از نشانههای آشکارِ رنج فروبکاهد.
بااینحال، فیلم فرصت کافی برای پرورش درونیات السا فراهم نمیآورد. بیماری او محرک اصلی پیرنگ است، اما تجربهی روانیاش گاه در پس شتاب وقایع محو میشود. تماشاگر از وضعیت دشوار او آگاه است، ولی آگاهی از بحران الزاماً به معنای همدلی عمیق نیست؛ برای همدلی، باید زمان بیشتری صرف ترسها، انکارها، امیدها و تناقضهای او شود.
در نتیجه، السا از نظر حضور و جذابیت از بسیاری لحظههای فیلم فراتر میرود، اما عمق عاطفیای که داستان وعده میدهد همیشه به همان اندازه شکل نمیگیرد. اِدو و رابطهای که باید ساخته شود اِدو با انرژی و بیپرواییاش، نقطهی مقابل السا به نظر میرسد و همین تفاوت در آغاز میتواند موتور رابطهی آن دو باشد.
« بااینحال، فیلم فرصت کافی برای پرورش درونیات السا فراهم نمیآورد. »
شخصیتها و اجرا
رُکو فازانو به شخصیت سرزندگی میبخشد و در کنار سالا، هماهنگی قابلقبولی ایجاد میکند. رابطهی بازیگران در بهترین لحظات، گرمایی دارد که از دل گفتوگوها و حضور مشترکشان پدید میآید، نه فقط از اعلام صریحِ نزدیکی عاطفی. اما فیلمنامه گاه به این رابطه بیش از آنکه مجال رشد بدهد، آن را از پیش مفروض میگیرد.
نزدیکی دو نوجوان باید از جزئیات کوچک، اعتماد تدریجی و برخوردهای متقابل برآید؛ اینجا گاهی گذار از آشنایی به صمیمیت سریعتر از آن است که احساسات باورپذیرانه جا بیفتند. اِدو نیز در مقایسه با السا کمتر به شخصیتی چندوجهی بدل میشود. شور و شوخیهایش کارکردی روشن در سبککردن فضای داستان دارند، ولی گاه به جای آنکه دریچهای به جهان درونی او باشند، صرفاً ابزار پیشبرد صحنهاند.
نتیجه، رابطهای است که جرقه دارد، اما همهی آنچه میتوانست باشد بهتمامی ساخته نمیشود. سفر؛ حرکت بیرونی و خلأهای درونی سفر جستوجوی پدر، از نظر ساختاری فرصت مناسبی است تا شخصیتها از فضای بیمارستان خارج شوند و جهان داستان گسترش یابد. حرکت در جغرافیا میتواند همزمان حرکتی درونی باشد: هر دیدار، مانعی تازه یا کشفی کوچک، تصویری از گذشتهی السا و خواستههای اِدو به دست دهد.
« رُکو فازانو به شخصیت سرزندگی میبخشد و در کنار سالا، هماهنگی قابلقبولی ایجاد میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم گاه از این امکان بهره میبرد و سفر را به زمینهای برای تغییر نسبت میان دو شخصیت بدل میکند. بااینهمه، روایت در بخشهایی شتابزده است و میان رخدادهای مهم، حلقههای واسط کافی نمیگذارد. برخی اطلاعات یا تغییرات عاطفی آنقدر سریع از راه میرسند که تماشاگر فرصت نمییابد پیامدشان را در شخصیتها ببیند.
این کاستی صرفاً مسئلهی سرعت نیست؛ خلأ میان صحنهها باعث میشود وزن بعضی تصمیمها و احساسات کمتر از آنچه باید باشد. فیلم گویی میخواهد به ایستگاههای اصلی داستان برسد، اما گاهی از مکثهایی که آن ایستگاهها را معنادار میکنند عبور میکند. سایهی الگوهای آشنا مقایسهی «سوپرنووا» با آثاری چون «بخت پریشان» تقریباً اجتنابناپذیر است: نوجوانان بیمار، پیوند عاطفی، زمان محدود و تلاش برای یافتن معنا در دل وضعیت دشوار.
این شباهت بهتنهایی حکم به شکست فیلم نمیدهد؛ آثار بسیاری از الگوهای مشترک بهره میبرند و با صدای شخصی خود از آنها فراتر میروند. مسئله آن است که «سوپرنووا» کمتر میتواند فاصلهی خود را با این سنت تثبیت کند. روایت در مقاطعی به جای بازآفرینی عناصر آشنا، به بازچینی کموبیش مستقیم آنها نزدیک میشود.
« فیلم گاه از این امکان بهره میبرد و سفر را به زمینهای برای تغییر نسبت میان دو شخصیت بدل میکند. »
قوتها و کاستیها
در کنار این، حالوهوای درام نوجوانانهی ایتالیایی نیز در لحن و رفتار شخصیتها احساس میشود. این آمیزه میتوانست به فیلم هویتی ویژه ببخشد، اما گاه دو گرایش داستانی بهجای آنکه یکدیگر را غنی کنند، در کنار هم باقی میمانند. حاصل، اثری است که اجزای آشنایش بهآسانی قابلشناساییاند، اما ترکیب آنها کمتر به لحنی تازه یا نگاهی متمایز میانجامد.
از همین رو، برخی لحظات تأثیرگذارند و برخی دیگر پیش از آنکه فرصت رسوب پیدا کنند، جای خود را به رخداد بعدی میدهند. اجرا، موسیقی و لحن عاطفی بازیها یکی از تکیهگاههای مهم فیلماند. سالا به السا جاذبه و استقلال میبخشد و فازانو انرژی لازم را برای اِدو فراهم میکند؛ هماهنگی این دو نیز در لحظاتی که فیلم از توضیحدادن احساسات دست میکشد و اجازه میدهد آنها در تعاملشان آشکار شوند، اثرگذار است.
بازیگران مکمل، از جمله فابیو تروئانو در نقش پیترو، به جهان قصه بُعد میدهند، هرچند محدودیت فیلمنامه گاهی مجال چندانی برای گسترش نقشهای فرعی باقی نمیگذارد. موسیقی و پایانبندی، از عناصر بهیادماندنی فیلماند؛ موسیقی در بخشهایی به حس عاطفی صحنهها نیرو میدهد و پایان، بدون آنکه لازم باشد جزئیاتش بازگو شود، میتواند تأثیری پس از تماشا باقی بگذارد.
« در کنار این، حالوهوای درام نوجوانانهی ایتالیایی نیز در لحن و رفتار شخصیتها احساس میشود. »
جمعبندی
بااینحال، موسیقی همیشه با ظرافت عمل نمیکند. هرگاه احساس از پیش در تصویر و بازی حضور دارد، تأکید موسیقاییِ پررنگ ممکن است همان حس را بیش از اندازه برجسته کند. این نوسان در لحن، میان تأثر صادقانه و ملودرام آشکار، از ویژگیهای دوگانهی فیلم است: گاهی به عاطفه راه میدهد و گاهی آن را بهجای پرورش، مستقیماً مطالبه میکند.
جمعبندی «سوپرنووا» در بهترین لحظاتش فیلمی دربارهی دو نوجوان است که میکوشند در وضعیتی محدودکننده، اختیار زندگی خود را پس بگیرند. جذابیت السا، بازیهای زنده و پیوند میان او و اِدو به فیلم گرما میبخشد؛ موسیقی و پایانبندی نیز ردّی عاطفی بر جا میگذارند. در مقابل، طرح داستانی آشنا، روایت شتابزده و کمبود زمان برای شکلگیری احساسات، مانع میشود این ظرفیتها به تجربهای کاملاً ماندگار بدل شوند.
فیلم نه بیاثر است و نه به تمامی موفق. اگر تماشاگر با درامهای نوجوانانهی بیماریمحور ارتباط برقرار کند، احتمالاً لحظات صمیمانه و بازیهایش را ارج مینهد؛ اما ممکن است در برابر کلیشهها و گذارهای ناگهانی نیز احساس فاصله کند. «سوپرنووا» بیش از آنکه با تازگی قصهاش در خاطر بماند، با حضور السا و چند لحظهی عاطفیِ خوشساخت به یاد میآید؛ دستاوردی قابلاعتنا، هرچند کوچکتر از آن چیزی که ایدهی مرکزیاش نوید میدهد.
« بااینحال، موسیقی همیشه با ظرافت عمل نمیکند. »
ثبت دیدگاه