نقد و بررسی
نقد Sunflower | 1970
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشق در سایهٔ جنگ «آفتابگردان» ساختهٔ ویتوریو دسیکا، در ظاهر قصهای عاشقانه دربارهٔ زنی است که سالها پس از ناپدیدشدن شوهرش، در جستوجوی او راهی سرزمینی دور میشود. اما نیروی اصلی فیلم نه معمای یافتن یک مرد، بلکه پرسشی دشوارتر است: عشق چگونه در برابر جنگ، زمان و زندگیِ ناگزیرِ دیگران دوام میآورد؟
دسیکا این پرسش را در قالب ملودرامی گسترده و پرشور طرح میکند؛ فیلمی که گاه در احساساتش اغراق میکند، اما در لحظههای مؤثر، اندوه فقدان را به تجربهای ملموس بدل میسازد. داستان از روزگار جنگ جهانی دوم آغاز میشود. جیووانا و آنتونیو در روزهایی کوتاه و پرشتاب به هم دل میبندند و ازدواج میکنند؛ سپس آنتونیو به جبههٔ روسیه فرستاده میشود و پس از پایان جنگ بازنمیگردد.
جیووانا، که حاضر نیست ناپدیدشدن او را با مرگش یکی بداند، با عکسی از شوهرش به جستوجوی او میرود. فیلم از همان ابتدا میان خاطرات آغاز رابطه و زمانِ جدایی رفتوآمد میکند. این رفتوبرگشت، نه فقط اطلاعات داستانی، بلکه تضاد میان گرمای صمیمیت و سرمای فقدان را میسازد. روایتی میان خاطره و انتظار ساختار فیلم بر دو زمان عاطفی استوار است: گذشتهای کوتاه که در آن عشق هنوز امکانِ زندگی مشترک را نوید میدهد، و اکنونی طولانی که جیووانا را در انتظار نگه میدارد.
« داستان از روزگار جنگ جهانی دوم آغاز میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در بخشهای مربوط به آغاز رابطه، شتاب و بازیگوشیِ دو شخصیت با سایهٔ جنگ درآمیخته است. شادی آنها هرگز کاملاً بیدغدغه نیست؛ شرایط تاریخی مدام یادآوری میکند که این خوشبختی موقتی است. همین آگاهی، لحظههای ساده را ارزشمند میکند و به خاطرههایی که بعدتر بازمیگردند، بار اندوه میبخشد.
بااینحال، آغاز فیلم از حیث ریتم یکدست نیست. گذارها گاه ناگهانیاند و رابطه پیش از آنکه فرصت کافی برای شکلگیری آرام و طبیعی پیدا کند، به مرحلهای تعیینکننده میرسد. فیلم از مخاطب میخواهد شدت دلبستگی این دو را بپذیرد، اما همیشه جزئیات کافی برای ژرفترکردن آن فراهم نمیکند. این شتاب در بخشهای بعدی، که انتظار و جستوجو به محور روایت بدل میشوند، کمتر آزاردهنده است؛ زیرا خودِ تعلیق عاطفی، حرکت داستان را بر دوش میگیرد.
بازیهایی که قصه را زنده میکنند سوفیا لورن در نقش جیووانا، ترکیبی از سرسختی و آسیبپذیری میآفریند. او زنی نیست که رنج را منفعلانه تحمل کند: تصمیم میگیرد، راه میافتد و در برابر توضیحهای ناکافی تسلیم نمیشود. لورن احساسات شخصیت را آشکار و پرقدرت بازی میکند؛ گاه این شدت به مرز اغراق نزدیک میشود، اما در بخشهایی که جیووانا با اضطراب و امید همزمان روبهروست، همین حضور پرحرارت نقش را باورپذیر میسازد.
« در بخشهای مربوط به آغاز رابطه، شتاب و بازیگوشیِ دو شخصیت با سایهٔ جنگ درآمیخته است. »
شخصیتها و اجرا
بدن، نگاه و سکوتهای او اغلب بیش از گفتوگوها از تداوم دلبستگی خبر میدهند. مارچلو ماسترویانی در برابر او حضوری نرمتر و کمنمایشتر دارد. آنتونیو در آغاز شوخطبع و سرزنده است، اما فیلم او را صرفاً به خاطرهای رمانتیک تقلیل نمیدهد؛ گذر زمان، انتخابها و فاصلهای که جنگ پدید آورده، شخصیت را در وضعیتی پیچیده قرار میدهند.
تفاوت شیوهٔ بازی این دو به رابطهشان بُعد میدهد: جیووانا با عاطفهای آشکار به سوی گذشته بازمیگردد، حالآنکه آنتونیو بیشتر در سکوت و مکث حضور دارد. لیودمیلا ساولیوا نیز در نقشی که به تعادل عاطفی روایت کمک میکند، حضوری آرام و مؤثر دارد. جنگ؛ غایبی که همهجا حاضر است «آفتابگردان» فیلمی جنگی به معنای متعارف نیست.
میدان نبرد و عملیات نظامی مرکز توجه آن نیستند؛ جنگ را باید در پیامدهایش دید: در جدایی، در انتظار خانوادهها، در خانههایی که کسی از آنها رفته و در زندگیهایی که ناچارند بدون پاسخ روشن ادامه یابند. از این منظر، عنوان فیلم نیز طنین نمادین پیدا میکند. پهنهٔ آفتابگردانها یادآور زیبایی طبیعت است، اما این زیبایی در کنار فقدان و خاطره قرار میگیرد و به تصویری دوگانه بدل میشود؛ منظرهای دلفریب که نمیتواند رنجی را که تاریخ بر جای گذاشته، محو کند.
« بدن، نگاه و سکوتهای او اغلب بیش از گفتوگوها از تداوم دلبستگی خبر میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نگاه انسانی، نقطهٔ قوت فیلم است، ولی محدودیت آن نیز به شمار میرود. جنگ بیشتر نیرویی عاطفی و سرنوشتساز است تا موضوعی که فیلم با جزئیات تاریخی یا سیاسی بررسی کند. بنابراین، وقتی روایت به توضیحهای طولانی دربارهٔ گذشته و پیامدهای جنگ تکیه میکند، گاهی پیچیدگی آن را به موانعی برای عشق تقلیل میدهد.
فیلم در ترسیم رنج فردی موفقتر از تحلیل سازوکارهای جنگ است؛ تأکیدش بر زخمهای خصوصی، قدرت احساسی دارد، اما تصویر کلانتری از تجربهٔ تاریخی عرضه نمیکند. تصویر و موسیقی تصویربرداریِ جوزپه روتونو به فیلم کیفیتی شاعرانه میبخشد. قابهای باز و منظرههای گسترده در برابر فضاهای بسته و چهرههای نزدیک قرار میگیرند؛ گویی زندگی شخصیتها همواره میان وسعت جهان و تنگنای سرنوشت گرفتار است.
جابهجایی میان ایتالیا و اتحاد شوروی نیز فقط تغییر جغرافیا نیست، بلکه فاصلهای عاطفی را مجسم میکند: جیووانا از خانه و خاطراتش دور میشود تا نشانی از گذشته را در محیطی بیگانه پیدا کند. این مناظر در بهترین لحظهها، بدون نیاز به توضیح، حس تنهایی و جستوجو را منتقل میکنند. موسیقی هنری مانچینی بر جنبهٔ ملودراماتیک فیلم میافزاید.
« این نگاه انسانی، نقطهٔ قوت فیلم است، ولی محدودیت آن نیز به شمار میرود. »
قوتها و کاستیها
تم موسیقاییِ پررنگ، احساسات شخصیتها را به روشنی هدایت میکند و به لحظههای عاطفی شکوه میدهد؛ اما گاهی نیز پیشاپیش به مخاطب میگوید چه احساسی باید داشته باشد. هرجا تصویر و بازیگران بهتنهایی از پسِ بار صحنه برمیآیند، موسیقیِ پرحجم ممکن است از ظرافت آن بکاهد. این کشمکش میان تصویر شاعرانه و همراهی موسیقاییِ صریح، یکی از ویژگیهای دوگانهٔ فیلم است: همان عنصری که به ماندگاری فضای آن کمک میکند، در بعضی صحنهها احساسات را بیش از اندازه متراکم میسازد.
ریتم و مرزهای ملودرام دسیکا روایت را بر برخورد امید با واقعیت بنا میکند، اما این شیوه همیشه با ریتمی سنجیده پیش نمیرود. بخشهایی از فیلم به توضیحهای مفصل و مکثهای طولانی سپرده میشوند؛ در نتیجه، حرکت داستان گاه کند میشود و شدت عاطفیِ پیوسته فرصت فرسودن تماشاگر را پیدا میکند.
برخی صحنهها نیز بهجای آنکه مضمون را از راه تصویر یا کنش پیش ببرند، آن را با گفتوگو توضیح میدهند. در چنین لحظاتی، روایت به جای اعتماد به سکوت و ابهام، معنای خود را صریح و کامل بیان میکند. ملودرام در این فیلم نقصی صرفاً بیرونی نیست؛ روش اصلی آن برای نزدیکشدن به رنج است. اشک، جدایی و موسیقیِ پرطنین بخشی از زبان اثرند.
« هرجا تصویر و بازیگران بهتنهایی از پسِ بار صحنه برمیآیند، موسیقیِ پرحجم ممکن است از ظرافت آن بکاهد. »
جمعبندی
مسئله آنجاست که این زبان گاهی چنان بر صحنه مسلط میشود که پیچیدگی موقعیت را ساده میکند. بااینهمه، فیلم در بهترین لحظههایش از این دام میگریزد: رنج را نه با حادثهای پرهیاهو، بلکه با فاصلهای کوچک میان دو انسان، نگاهی مردد یا سکوتی طولانی بیان میکند. همین لحظههای کمادعاتر، از ماندگارترین بخشهای آن هستند.
جمعبندی «آفتابگردان» اثری است که میان لطافت عاشقانه و صراحت ملودرام در نوسان میماند. بازیهای نیرومند سوفیا لورن و مارچلو ماسترویانی، فضای تصویری شاعرانه و توجه به پیامدهای انسانی جنگ، به آن نیرویی عاطفی میبخشند؛ در مقابل، آغاز ناهماهنگ، ریتم کند در بخشهایی از روایت و موسیقیِ گاه بیش از اندازه تأکیدگر، از یکدستی آن میکاهند.
فیلم بیش از آنکه دربارهٔ پاسخدادن به یک معما باشد، دربارهٔ دشواری زیستن با فقدان و خاطره است. تماشایش برای مخاطبی که با ملودرام کلاسیک و بیان آشکار احساسات همراه میشود، تجربهای تأثیرگذار خواهد بود؛ هرچند همهٔ انتخابهای رواییاش به یک اندازه ظریف و قانعکننده نیستند.
« مسئله آنجاست که این زبان گاهی چنان بر صحنه مسلط میشود که پیچیدگی موقعیت را ساده میکند. »



ثبت دیدگاه