نقد و بررسی
نقد یکشنبهها در تیفانی (Sundays at Tiffany's) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای میان کودکی و بزرگسالی «Sundays at Tiffany’s» بر ایدهای فانتزی و نامتعارف بنا شده است: جین، زنی در آستانه ازدواج، دوباره با مایکل روبهرو میشود؛ همان دوست خیالی دوران کودکی که این بار در قالب مردی بزرگسال به زندگیاش بازگشته است. فیلم از همین فرض خیالانگیز پلی میسازد میان خاطرههای کودکی و انتخابهای دشوار بزرگسالی.
مایکل فقط یادآور گذشته نیست؛ حضورش جین را وامیدارد به زندگی اکنونش نگاه کند و بپرسد آیا راهی که پیش گرفته واقعاً از خواستههای خودش آمده است یا نه. این تمهید، بهسرعت فضای یک عاشقانهی آشنا را با نوعی فانتزی لطیف درمیآمیزد. اثر بیش از آنکه بخواهد قواعد جهانش را موشکافانه توضیح دهد، از تماشاگر میخواهد قرارداد خیالانگیزش را بپذیرد و همراه شخصیتها شود.
همین انتخاب، سرچشمهی بخشی از دلنشینی فیلم است؛ اما در عین حال سبب میشود ظرفیت ایده همیشه به اندازهی جذابیت اولیهاش گسترش نیابد. داستان راهی روشن و کمپیچوخم در پیش میگیرد و کمتر میکوشد از پرسشهای مهمی که خود طرح مطرح میکند، پاسخی پیچیده بسازد. فانتزیِ گرم، نه جهانی رازآلود عنصر فراواقعی در فیلم قرار نیست تماشاگر را به دنیایی پرجزئیات و رازآلود ببرد.
مایکل بیشتر حضوری عاطفی است تا شخصیتی که قواعد هستیاش محور ماجرا باشد. او نمایندهی نوعی صمیمیت بیواسطه و پاکی عاطفی است؛ چیزی که جین در زندگی بزرگسالانهاش، زیر فشار برنامهها و انتظارهای اجتماعی، از دسترسش دور افتاده است. به این ترتیب، فانتزی فیلم کارکردی استعاری پیدا میکند: بازگشت دوست خیالی، بازگشت بخشی از خودِ جین است که شاید در مسیر بزرگشدن خاموش شده باشد.
« فیلم از همین فرض خیالانگیز پلی میسازد میان خاطرههای کودکی و انتخابهای دشوار بزرگسالی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب هوشمندانه، اما محدود باقی میماند. فیلم میتواند بیش از این دربارهی تنهایی، حافظه و نیاز انسان به همراهی تأمل کند، ولی بیشتر به سطح یک قصهی عاشقانهی دلپذیر وفادار میماند. در نتیجه، فانتزی آن گاه بیشتر وسیلهای برای راهانداختن رابطه است تا موضوعی که بهطور مستقل پرورش یابد.
با وجود این، همین سبکبالبودن به اثر هویتی مشخص میدهد: قرار نیست با فیلمی دربارهی قوانین جهانهای خیالی روبهرو باشیم؛ قرار است قصهای ساده را از دریچهی خیال تماشا کنیم. جین؛ میان خواستهی شخصی و تعهد محور واقعی فیلم جین است و مسئلهی اصلیاش نه صرفاً دلباختگی، بلکه فاصلهی میان آن چیزی است که برای خود انتخاب کرده و آن چیزی که از زندگی انتظار دارد.
او بهزودی ازدواج میکند و بازگشت مایکل، آرامش ظاهری این تصمیم را برهم میزند. فیلم از تردید او برای شکلدادن به کشمکش بهره میگیرد، اما این تردید را با دقت روانشناختی چشمگیری نمیکاود. جین گاه بیشتر در خدمت حرکت قصه به نظر میرسد تا شخصیتی که تناقضهای درونیاش تا پایان برای تماشاگر گشوده شود.
با این همه، میتوان در موقعیت او پرسشی آشنا و انسانی دید: آیا انتخابی که زمانی پذیرفتهایم، هنوز انتخاب خود ماست؟ حضور مایکل این پرسش را برجسته میکند، اما پاسخ را بهسادگی در برابرش نمیگذارد. چالش اخلاقی فیلم نیز از همینجا آغاز میشود. جین در آستانهی تعهدی جدی قرار دارد و احساس تازهاش نسبت به مایکل، در کنار جذابیت عاشقانه، مسئلهی وفاداری را پیش میکشد.
« این انتخاب هوشمندانه، اما محدود باقی میماند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم این تنش را کاملاً نادیده نمیگیرد، ولی گاهی چنان مشتاق همراهکردن تماشاگر با زوج مرکزی است که پیامد عاطفی رفتار جین برای دیگران به حاشیه میرود. شیمی دو بازیگر و نیروی رابطه بخش مهمی از جذابیت اثر بر رابطهی جین و مایکل استوار است. جین و مایکل در کنار هم لحنی نرم و صمیمی پیدا میکنند؛ رابطهای که از شوخیهای کوچک و آشنایی دیرینه جان میگیرد و بهآرامی رنگ عاشقانه میپذیرد.
این نزدیکی برای باورپذیرشدن قصه ضروری است، زیرا اگر تماشاگر میان آن دو پیوندی احساس نکند، ایدهی بازگشت دوست خیالی نیز به سازوکاری صرفاً عجیبوغریب تقلیل مییابد. مایکل شخصیتی بهیادماندنی و دوستداشتنی است، و همین امر تا اندازهای کمبودهای فیلمنامه را جبران میکند. او گرمایی دارد که رابطه را از خشکی نجات میدهد و حضورش فضای خیالانگیز قصه را ملموستر میسازد.
اما این جذابیت، خود میتواند نامتوازن باشد: گاهی مایکل آنقدر دلنشین طراحی شده که انتخاب عاطفی جین از پیش بدیهی به نظر برسد. در چنین وضعی، فیلم بهجای آنکه دو امکان را با وزن و پیچیدگی مشابه مقابل جین بگذارد، یکی را بهروشنی جذابتر میکند و از دشواری واقعی تصمیم او میکاهد. نامزد جین و گره اخلاقی داستان برای آنکه تردید جین معنا داشته باشد، رابطهی او با نامزدش نیز باید چیزی بیش از مانعی بر سر راه عشق تازه باشد.
فیلم میکوشد از این شخصیت بهعنوان بخشی از زندگی تثبیتشدهی جین استفاده کند، اما پرداخت او و رابطهی میان آن دو بهاندازهای عمیق نیست که مسئلهی وفاداری را از جنبههای مختلف روشن کند. تماشاگر ممکن است از همان ابتدا نسبت به نامزد جین احساس نزدیکی نکند؛ بااینحال، ضعیفبودن یک رابطه در روایت، خودبهخود مسئلهی اخلاقی خیانت را حل نمیکند.
« شیمی دو بازیگر و نیروی رابطه بخش مهمی از جذابیت اثر بر رابطهی جین و مایکل استوار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این همان نقطهای است که ممکن است برای برخی تماشاگران توی ذوق بزند. فیلم بهجای آنکه با مکثی جدیتر تعارض میان کشش عاطفی و تعهد را بررسی کند، گاهی آن را در قالب مانعی میبیند که باید از مسیر قصه کنار برود. در نتیجه، رابطهی مرکزی دلنشین میماند، اما بخشی از باورپذیری اخلاقی آن آسیب میبیند.
تماشاگرانی که در روایتهای عاشقانه به صداقت و مسئولیت شخصیتها اهمیت میدهند، ممکن است با شیوهی برخورد فیلم با این مسئله همراه نشوند. ریتم، لحن و ساختار روایی «Sundays at Tiffany’s» فیلمی سبک و خوشتماشا است. روایت بهندرت در پیچیدگیهای فرعی گرفتار میشود و مسیرش را با ضرباهنگی روان دنبال میکند.
این ویژگی برای اثری که میخواهد فضای فانتزی و عاشقانهاش را در قالبی جمعوجور عرضه کند، مزیت محسوب میشود. فیلم برای تماشای بیدغدغه مناسب است و از آن دسته داستانهایی است که بیش از غافلگیریهای بزرگ، بر حالوهوای گرم و دلنشین تکیه دارند. اما همین روانی گاه به قابلپیشبینیشدن میانجامد.
شخصیتها و موقعیتها معمولاً در چارچوبهای آشنای ملودرام عاشقانه حرکت میکنند و داستان چندان تمایلی ندارد انتظارات را بهطور جدی برهم بزند. بخشهایی از مسیر عاطفی جین را میتوان پیش از رسیدن روایت به آن حدس زد. این پیشبینیپذیری برای همه نقطهضعف یکسانی نیست: برخی مخاطبان در چنین آثاری دنبال آسودگی و قطعیتاند، اما کسانی که به تحول پیچیدهتر شخصیتها یا کشمکشهای چندلایه نیاز دارند، شاید احساس کنند فیلم زودتر از حد لازم به مقصد میرسد.
« این همان نقطهای است که ممکن است برای برخی تماشاگران توی ذوق بزند. »
قوتها و کاستیها
اجرای بازیگران و جهان بصری بازی Alyssa Milano در نقش جین، بیش از آنکه بر دگرگونیهای نمایشی تکیه کند، به نمایش تردید و آسیبپذیری شخصیت متکی است. در مقابل، Eric Winter مایکل را با نوعی ملاحت و آرامش بازی میکند که با ماهیت خیالانگیز او سازگار است. هماهنگی این دو در صحنههای مشترک، مهمترین پشتوانهی عاطفی فیلم است.
حضور Stockard Channing و Ivan Sergei نیز به شکلگیری فضای خانوادگی و عاشقانهی قصه کمک میکند، هرچند روایت برای پرداخت مفصل به همهی شخصیتهای پیرامونی مجال چندانی فراهم نمیآورد. نقشهای اصلی را Milano و Winter بازی میکنند و Mark Piznarski کارگردانی اثر را بر عهده داشته است. جهان بصری فیلم در خدمت همین لحن نرم و آشناست.
بهجای آنکه با جلوهپردازی گسترده بر جنبهی ماورایی تأکید کند، حس فانتزی را بیشتر از راه رابطهها و موقعیتها منتقل میکند. این خویشتنداری با مقیاس داستان تناسب دارد، اما گاهی نیز باعث میشود فضای فیلم چندان متمایز یا بهیادماندنی نشود. اثر بیشتر از آنکه به تصویری خیرهکننده تکیه کند، بر بازیگران و لطافت موقعیت مرکزی حساب میکند؛ انتخابی که در لحظات موفق جواب میدهد، اما نمیتواند ضعفهای روایی را بهکلی بپوشاند.
جمعبندی «Sundays at Tiffany’s» عاشقانهای فانتزی و سبکبال است که ایدهای نامعمول را با گرمی و سادگی پیش میبرد. بازگشت دوست خیالی جین فرصتی برای پرداختن به خاطره، تنهایی و بازنگری در انتخابهای بزرگسالی فراهم میکند، اما فیلم کمتر از ظرفیت این ایده بهره میگیرد و در نهایت به قصهای آشنا و نسبتاً قابلحدس نزدیک میشود.
« در مقابل، Eric Winter مایکل را با نوعی ملاحت و آرامش بازی میکند که با ماهیت خیالانگیز او سازگار است. »
جمعبندی
شیمی دلنشین جین و مایکل، حالوهوای بامزه و ریتم روان، تماشای آن را خوشایند میکند؛ در برابر، پرداخت کمعمق شخصیتها و برخورد نهچندان سنجیده با مسئلهی خیانت میتواند فاصلهای میان فیلم و بخشی از مخاطبان ایجاد کند. این اثر برای کسی که دنبال داستانی عاشقانه، آرام و اندکی خیالانگیز است انتخاب مناسبی است، بهویژه اگر انتظار پیچیدگی اخلاقی یا درام روانشناختی سنگین نداشته باشد.
فیلم گاه سادهلوحانه به نظر میرسد، اما در همان سادگی لحظاتی صمیمی و دلنشین مییابد؛ فیلمی که بیش از آنکه با غافلگیری در ذهن بماند، با لطافت رابطهی مرکزی و حس نوستالژیک خود اثر میگذارد.



ثبت دیدگاه