نقد و بررسی
نقد Sunday Bloody Sunday | 1971
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی در برابر انتظار «Sunday Bloody Sunday» فیلمی دربارهٔ مثلثی عاشقانه است، اما نه به شیوهای که وعدهٔ این عبارت معمولاً میدهد. خبری از رقابتهای پرهیاهو، اعترافهای تکاندهنده یا دگرگونیهای ناگهانی نیست. جان شلزینگر بهجای آنکه رابطهٔ الکس گرویل، دنیل هیرش و باب الکین را به معمایی دربارهٔ خیانت بدل کند، از همان ابتدا واقعیت اصلی را آشکار میسازد: باب با هر دو رابطه دارد و هر دو نیز از این وضع خبر دارند.
کشمکش فیلم نه بر سر کشف حقیقت، بلکه بر سر توانایی شخصیتها برای زیستن با حقیقتی است که دوست ندارند تغییرش دهند. این انتخاب روایی، فیلم را از ملودرام متعارف دور میکند و آن را به مطالعهای دربارهٔ میل، وابستگی و سازش بدل میسازد. پرسش اصلی این نیست که چه کسی برنده میشود، بلکه این است که چرا آدمها گاه به رابطهای رضایت میدهند که میدانند نمیتواند تمام نیازهایشان را برآورده کند.
فیلم پاسخی ساده نمیدهد؛ فقط با صبر و دقت نشان میدهد که آدمی ممکن است همزمان از موقعیتی رنج ببرد و از ترککردنش بترسد. عشق، دانستن و چشمپوشی صداقت فیلم در تصویرکردن رابطهٔ سهنفره، از آنجا میآید که شخصیتها را نه قدیس میکند و نه قربانیانی بیاختیار نشان میدهد. الکس و دنیل میدانند باب زندگی عاطفیاش را میان آنها تقسیم کرده است؛ بااینحال، هرکدام دلایلی برای ماندن دارند.
آگاهی، در اینجا به آزادی کامل نمیانجامد. آدمها میتوانند حقیقت را ببینند، دربارهاش حرف بزنند و باز هم نتوانند بر نیاز خود غلبه کنند. از این منظر، فیلم رابطه را نه همچون قراردادی منطقی، بلکه بهمثابه آمیزهای از انتخاب و درماندگی میبیند. الکس و دنیل در کنار باب چیزی را تجربه میکنند که در زندگی روزمرهٔ خود کم دارند: هیجان، تازگی و احساس زندهبودن.
« خبری از رقابتهای پرهیاهو، اعترافهای تکاندهنده یا دگرگونیهای ناگهانی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما این شور، بهایی دارد. آنها میپذیرند که بخشی از حضور باب در اختیار دیگری است و باید با فاصلههایی کنار بیایند که خودشان انتخاب نکردهاند. فیلم قضاوت نمیکند که این سازش درست است یا غلط؛ قدرتش در نمایش آرام و بیتعارفِ تناقض آن است. الکس و دنیل؛ دو تنهایی متفاوت الکس زنی است که پس از طلاق میکوشد زندگیاش را از نو سامان دهد.
استقلال شغلی او به معنای رهایی کامل از گذشته نیست؛ گویی هنوز میان تصویری که دیگران از او انتظار دارند و خواستهای که در درون خود حس میکند، فاصله وجود دارد. گلندا جکسون این دوگانگی را با بازیای مهارشده و دقیق آشکار میکند. الکس نه شخصیتی پرشور و نمایشی است و نه زنی که احساساتش را بهسادگی نامگذاری کند.
گاه سکوت، مکث یا نوع نگاهش بیش از گفتوگوهای صریح، از نیاز او خبر میدهد. دنیل نیز تنهایی خاص خودش را دارد. او پزشکی است که زندگی حرفهایاش نظم و جایگاه اجتماعی دارد، اما آن نظم نمیتواند خلأ عاطفیاش را پر کند. پیتر فینچ دنیل را با ترکیبی از گرما، شوخطبعی و اندوه میسازد؛ مردی که میتواند در یک لحظه آرام و مطمئن به نظر برسد و در لحظهای دیگر، آسیبپذیریاش را بیپرده نشان دهد.
بازی او از جنس اغراقهای عاطفی نیست و همین خویشتنداری، لحظههای شکنندگی را اثرگذارتر میکند. باب و مسئلهٔ جذابیت باب، با بازی موری هد، مرکز ثقل رابطه است، اما الزاماً جذابترین شخصیت فیلم نیست. فیلم او را همچون مردی پررمزوراز و افسانهای نمیپروراند؛ هنرمندی جوان است که حضورش برای دیگران معنایی فراتر از ویژگیهای آشکار خودش پیدا میکند.
« فیلم قضاوت نمیکند که این سازش درست است یا غلط؛ قدرتش در نمایش آرام و بیتعارفِ تناقض آن است. »
شخصیتها و اجرا
این فاصله میان بابِ واقعی و بابِ مطلوبِ الکس و دنیل، از نکتههای جالب اثر است: شاید آنها بیشتر به حس جوانی و امکان تازهای دل بستهاند که او با خود میآورد تا به تصویری کامل و پیچیده از شخصیتش. بااینحال، همین رویکرد میتواند برای برخی تماشاگران مانع همدلی باشد. اگر باب قرار است نیروی جاذبهٔ اصلی این پیوند باشد، ممکن است معمولیبودنش قانعکننده به نظر نرسد و این پرسش شکل بگیرد که چرا هر دو نفر تا این اندازه به او وابستهاند.
فیلم تا حدی پاسخ را در نیازهای الکس و دنیل میجوید، نه در جذابیت فردی باب؛ اما این راهبرد برای همه به یک اندازه کارساز نیست. باب گاهی بیشتر نقش کانونِ میل دیگران را دارد تا شخصیتی که بهتنهایی بتواند توجه تماشاگر را تسخیر کند. صمیمیت در جزئیات روزمره لحن بیتکلف فیلم یکی از مهمترین دستاوردهای آن است.
شلزینگر رابطهها را با نشانههای بزرگ و موسیقیِ تحمیلکننده توضیح نمیدهد؛ به موقعیتهای روزمره، گفتوگوهای نیمهتمام و لحظههایی توجه میکند که زندگی عاطفی در آنها از زیر سطح معمول بیرون میزند. نتیجه، فضایی صمیمی و گاه حتی ناآراسته است؛ انگار دوربین نه برای ساختن افسانهای رمانتیک، بلکه برای مشاهدهٔ آدمهایی نزدیک شده که در خانهها، خیابانها و دیدارهای عادی خود گرفتار احساساتی پیچیدهاند.
این رویکرد بهویژه در نمایش رابطهٔ دنیل و باب اهمیت دارد. فیلم آن را به موضوعی جنجالی یا تماشایی برای تحریک مخاطب تبدیل نمیکند؛ رابطه، بخشی از زندگی عاطفی شخصیتهاست، با همان ناپایداریها و نیازهایی که در پیوند الکس و باب نیز دیده میشود. در بستر سینمای زمانهٔ خود، این عادیسازی انتخابی جسورانه بود؛ اما اهمیت آن فقط تاریخی نیست.
« بااینحال، همین رویکرد میتواند برای برخی تماشاگران مانع همدلی باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پرهیز فیلم از نمایش پرطمطراق، به روابطش نوعی حقیقت عاطفی میبخشد که هنوز قابل لمس است. فرم، ریتم و فاصلهٔ تماشاگر ریتم آرام فیلم با جهان اخلاقی و عاطفیاش هماهنگ است. داستان بهجای آنکه پیدرپی حادثه تولید کند، وقت میگذارد تا شخصیتها در موقعیت خود دیده شوند. این کندی به تماشاگر فرصت میدهد جزئیات رفتارها و سکوتها را دنبال کند، اما همزمان میتواند حس کشآمدن ایجاد کند.
کسانی که از درام انتظار گرهافکنی پرشتاب یا تغییرهای چشمگیر دارند، ممکن است در بخشهایی احساس کنند فیلم به اندازهٔ کافی پیش نمیرود. اتفاقات بیرونی کمهیجاناند و نیروی پیشبرندهٔ اصلی، کشمکش درونی شخصیتهاست. این انتخاب گاهی به نفع ظرافت اثر تمام میشود و گاهی تمرکز را سست میکند.
فیلم نمیکوشد هر صحنه را به نقطهٔ اوج تبدیل کند؛ در عوض، تأثیرش را اندکاندک انباشته میسازد. به همین دلیل، تماشاگر باید با ضرباهنگ آن همراه شود و از انتظار برای انفجارهای روایی دست بکشد. این شیوه برای مخاطبی که به درامهای مبتنی بر کنش بیرونی خو گرفته، احتمالاً صبورانهتر از حد انتظار خواهد بود.
دلتنگی بهجای داوری عنوان فیلم وعدهٔ فاجعهای بزرگ یا سرنخی سیاسی میدهد، اما هستهٔ عاطفی اثر بسیار خصوصیتر است: تجربهٔ آدمهایی که در یک رابطهٔ نابرابر، سهمی از شادی و سهمی از اندوه را همزمان میپذیرند. فیلم بهجای صدور حکم دربارهٔ انتخابهای آنان، به پیامدهای عاطفی این انتخابها نزدیک میشود.
« پرهیز فیلم از نمایش پرطمطراق، به روابطش نوعی حقیقت عاطفی میبخشد که هنوز قابل لمس است. »
قوتها و کاستیها
همین پرهیز از داوری است که پایانبندی را ــ بیآنکه لازم باشد دربارهٔ رخدادهایش چیزی گفت ــ به حسی از فقدان و دلتنگی پیوند میدهد. جمعبندی «Sunday Bloody Sunday» درام عاشقانهای آرام، صادق و بازیمحور است که موضوعی نامتعارف را بدون هیاهو و قضاوتگری بررسی میکند. گلندا جکسون و پیتر فینچ به فیلم عمق عاطفی میبخشند و رابطههای سهنفره، بهواسطهٔ پذیرش پیچیدگی و تناقض، باورپذیر از کار درمیآیند.
در برابر، باب ممکن است برای بخشی از مخاطبان بهاندازهٔ جایگاهی که در زندگی دیگران دارد جذاب نباشد؛ افزون بر آن، ریتم کند و کمبود رویدادهای پرتنش میتواند تجربه را دشوار کند. اما ارزش فیلم دقیقاً در آن چیزی است که از ملودرام معمولی دریغ میکند: پاسخ روشن، داوری اخلاقی و هیجانهای آسان.
این اثر بهجای آنکه دربارهٔ عشق سخنرانی کند، آدمهایی را نشان میدهد که میدانند چه چیزی آزارشان میدهد و بااینحال دل کندن از آن برایشان آسان نیست. نتیجه، فیلمی کمصدا اما ماندگار است؛ اثری که بیش از آنکه تماشاگر را با حادثه غافلگیر کند، پس از پایان با حس تلخِ چیزی ازدسترفته همراهش میماند.
ثبت دیدگاه