نقد و بررسی
نقد تابستان Nakne (Summertime) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عنوانی در فصل دگرگونی «Summertime» یا «La Belle Saison» ساختهٔ کاترین کورسینی، در ظاهر عاشقانهای میان دو زن در فرانسهٔ اوایل دههٔ هفتاد است؛ اما نیروی اصلی فیلم از پیوند عشق با پرسشی گستردهتر میآید: زنی که میخواهد زندگیاش را خودش انتخاب کند، در برابر خانواده، عرف و جامعه تا کجا میتواند پیش برود؟
فیلم پاسخ را به شکل یک بیانیهٔ ساده عرضه نمیکند. بهجای آن، تنش میان میل شخصی و الزامهای روزمره را در دو جهان متفاوت میسنجد: پاریسِ پرهیاهو و روستایی که تغییر در آن آهستهتر و پرهزینهتر است. دو زن، دو شیوهٔ رهایی دلفین با پشتسرگذاشتن زندگی روستایی به پاریس میآید؛ نه از آن رو که از کار و زمین بیزار است، بلکه چون میخواهد اختیار سرنوشتش را به دست بگیرد.
در سوی دیگر، کارول زنی شهری و فعال است که انرژیاش را صرف جنبش زنان میکند و آزادی را در کنش جمعی و تغییر ساختارهای اجتماعی میجوید. این دو تفاوت فقط زمینهای برای کشش عاشقانهشان نیست؛ منشأ بخشی از جذابیت رابطه نیز هست. دلفین در کارول جسارت و امکان تازهای میبیند و کارول در دلفین نیرویی خاموشتر، اما ریشهدار و مستقل.
فیلم بهخوبی نشان میدهد که رهایی برای همه معنای یکسانی ندارد. ممکن است برای یکی، حضور در خیابان و اعتراض باشد و برای دیگری، تصمیمی شخصی دربارهٔ کار، خانواده و آینده. این تفاوت، اثر را از روایتی صرفاً دربارهٔ یافتن هویت فراتر میبرد و پرسشی سیاسیتر پیش میکشد: آیا آزادی فقط زمانی واقعی است که به زبان جنبش و شعار بیان شود، یا انتخابهای آرام و روزمره نیز میتوانند به همان اندازه معنادار باشند؟
« فیلم پاسخ را به شکل یک بیانیهٔ ساده عرضه نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
عاشقانهای که از جزئیات جان میگیرد رابطهٔ دلفین و کارول از نقاط قوت اصلی فیلم است، زیرا بیش از آنکه بر لحظههای بزرگ و نمایشی تکیه کند، از مکثها، نگاهها، شوخیها و نزدیکی تدریجی دو شخصیت شکل میگیرد. عشق در اینجا یک ایدهٔ انتزاعی نیست؛ حضوری ملموس در شیوهٔ حرفزدن و رفتارکردن آنهاست.
فیلم به تماشاگر فرصت میدهد کشش میانشان را ببیند و حس کند، بیآنکه هر احساس را با توضیحی مستقیم رمزگشایی کند. بازیهای ایزیا ایژلن و سیسیل دو فرانس نیز به این باورپذیری کمک میکند. دلفین در اجرا حالوهوای کسی را دارد که میان خواستهٔ درونی و احتیاط آموختهشده در رفتوآمد است؛ کارول، در مقابل، حضوری مطمئنتر و آشکارتر دارد، اما این اطمینان به معنای بیتردیدی نیست.
تفاوت لحن و انرژی این دو، رابطه را از تصویری هموار و آرمانی دور میکند. جذابیت عاشقانهٔ فیلم از همین تفاوتها نیرو میگیرد، هرچند در بعضی لحظهها شور و صمیمیت آن چنان برجسته میشود که پیچیدگیهای دیگر رابطه به حاشیه میروند. پاریس و روستا؛ تضاد دو جغرافیا یکی از انتخابهای مؤثر فیلم، تبدیل مکان به نیرویی فعال در روایت است.
پاریس فضایی زنده و متحرک دارد: آدمها در آن گرد هم میآیند، بحث میکنند و امکانهای تازه را میآزمایند. در برابر آن، روستا با ریتمی کندتر و نظمی آشنا پیش میرود؛ نظمی که در آن خانواده و کار روزانه وزن زیادی دارند و فاصلهگرفتن از عرف آسان نیست. این تقابل را میتوان بیش از تفاوت دو چشمانداز دانست: هر مکان تصویری از فرصتها و محدودیتهای پیش روی شخصیتهاست.
« عشق در اینجا یک ایدهٔ انتزاعی نیست؛ حضوری ملموس در شیوهٔ حرفزدن و رفتارکردن آنهاست. »
شخصیتها و اجرا
فضاسازی دههٔ هفتاد نیز به فیلم رنگوبوی مشخصی میدهد. جنبش زنان در پسزمینهای تزئینی باقی نمیماند؛ بخشی از زندگی روزانهٔ کارول و اطرافیانش است. جلسات و اعتراضها، شور جمعی را وارد داستان میکنند و به رابطهٔ خصوصی دو شخصیت زمینهای تاریخی میبخشند. با این حال، فیلم گاه چنان مشتاق بازآفرینی حالوهوای آن دوره است که فضای سیاسی بر حرکت درونی داستان سایه میاندازد.
این نوسان میان عاشقانه و درام اجتماعی، هم سرچشمهٔ غنای اثر است و هم یکی از نقاط اصطکاک آن. عشق، خانواده و بهای انتخاب بازگشت دلفین به مزرعه، داستان را از فضای آزادیبخش شهر به قلمرو مسئولیتهای خانوادگی میبرد. فیلم این بازگشت را صرفاً عقبنشینی یا شکست معرفی نمیکند؛ کار و پیوندهای خانوادگی بخشی از زندگی دلفیناند و کنارگذاشتن آنها به سادگی ممکن نیست.
در این بخش، کشمکش او با مسئلهای دشوارتر روبهرو میشود: چگونه میتوان خواست فردی را با تعهدهایی جمع کرد که از گذشته و خانواده میآیند؟ مادر دلفین نیز در این میان حضوری مهم دارد. او فقط نمایندهٔ سنت نیست؛ زندگی و انتخابهایش نشان میدهد محدودیتها چگونه درونی میشوند و چگونه نسلهای مختلف از واژههایی مانند وظیفه و استقلال برداشتهای متفاوتی دارند.
این لایه باعث میشود تقابل شهر و روستا به دوگانهای ساده میان آزادی و عقبماندگی تقلیل نیابد. روستا محدودکننده است، اما در آن رابطهها و مسئولیتهایی وجود دارد که برای دلفین واقعی و ارزشمندند. فیلم در بهترین لحظههایش میفهمد که انتخاب آزادانه همیشه به معنای بریدن از همهچیز نیست؛ گاهی مسئله، یافتن راهی برای زیستن با تناقضهاست.
« فضاسازی دههٔ هفتاد نیز به فیلم رنگوبوی مشخصی میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سیاستی که گاه بیش از حد آشکار میشود «Summertime» آشکارا به فمینیسم علاقهمند است و این علاقه به اثر هویت میبخشد. فیلم از بدن، استقلال و حق انتخاب زنان حرف میزند و نشان میدهد که این مسائل در فضای خصوصی و عمومی به هم پیوستهاند. از این نظر، حضور جنبش زنان بخشی ضروری از جهان داستان است، نه افزودهای برای روزآمد جلوهدادن آن.
با این همه، گاهی پیام فیلم بیش از اندازه صریح بیان میشود. برخی صحنهها بهجای آنکه اجازه دهند تضادها از دل رفتار شخصیتها و موقعیتها پدیدار شوند، معنای سیاسی خود را مستقیم اعلام میکنند. در نتیجه، فیلم لحظههایی را که میتوانستند چندپهلو و زنده بمانند، به نمونههایی روشن از یک موضع تبدیل میکند.
این صراحت لزوماً اثر را کمارزش نمیکند، اما از ظرافت آن میکاهد؛ بهخصوص چون بازیها و رابطهٔ مرکزی ظرفیت آن را دارند که بسیاری از ایدهها را بینیاز از تأکید کلامی منتقل کنند. ریتم و پیشبینیپذیری ریتم فیلم یکدست نیست. بخشهایی از داستان با آرامش و توجه به جزئیات پیش میروند، اما همین مکثها گاه کشدار میشوند و حس حرکت روایت را کم میکنند.
فیلم برای ساختن فضای رابطه وقت میگذارد، ولی همیشه این زمان به کشف تازهای دربارهٔ شخصیتها یا تغییر چشمگیری در وضعیتشان نمیانجامد. تماشاگرانی که روایت فشرده و پرپیچوخم میپسندند، ممکن است در میانهٔ فیلم احساس کنند داستان بیش از اندازه در حال مکث است. همچنین مسیر برخی رویدادها قابل حدس است.
« از این نظر، حضور جنبش زنان بخشی ضروری از جهان داستان است، نه افزودهای برای روزآمد جلوهدادن آن. »
قوتها و کاستیها
اثر بیش از آنکه بر غافلگیری تکیه کند، بر تجربهٔ احساسی و زمینهٔ اجتماعی خود بنا شده است. بنابراین پیشبینیپذیری همیشه ضربهای جدی به آن نمیزند، اما گاهی از تنش میکاهد. فیلم هنگامی مؤثرتر است که بهجای حرکت به سوی نتیجهای ازپیشانتظاررفته، بر دشواری انتخاب و فاصلهٔ میان خواستن و توانستن تمرکز میکند.
جمعبندی «Summertime» عاشقانهای گرم و خوشفضاسازیشده است که رابطهٔ دو زن را در پیوند با مسئلهٔ آزادی، طبقه، خانواده و تغییر اجتماعی روایت میکند. قوت آن در صمیمیت رابطهٔ دلفین و کارول، بازیهای متقاعدکننده و تقابل زندهٔ پاریس و روستاست. در مقابل، کندی بخشهایی از روایت، پیشبینیپذیری بعضی رخدادها و بیان گاه خطابهای پیامهای فمینیستی از محدودیتهای فیلماند.
با وجود این نابرابریها، اثر در طرح پرسشی مهم صادق و درگیرکننده است: آزادی فقط یک شعار یا لحظهٔ رهایی نیست؛ تصمیمی است که باید در میان عشق، خانواده، کار و فشارهای جامعه بارها از نو سنجیده شود. همین نگاه، «Summertime» را به اثری فراتر از یک عاشقانهٔ دورهای تبدیل میکند؛ فیلمی که بیش از آنکه پاسخ قطعی بدهد، پیچیدگی زندگیکردن بر اساس انتخاب شخصی را به یاد میآورد.
« اثر بیش از آنکه بر غافلگیری تکیه کند، بر تجربهٔ احساسی و زمینهٔ اجتماعی خود بنا شده است. »
ثبت دیدگاه