نقد و بررسی
نقد Successive Slidings of Pleasure | 1974
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
معما بهمثابه دام «لغزشهای پیاپی لذت» ساختهٔ آلن روبگریه، از همان آغاز وعدهٔ یک معمای جنایی را میدهد: زنی جوان به اتهام قتل همخانهاش بازجویی میشود؛ قتلی که صحنهاش با قیچی و پیکری بستهشده به تخت، صورتی آیینی و هولناک دارد. اما فیلم نه به قواعد آشنای حل معما وفادار میماند و نه به تماشاگر اطمینان میدهد که آنچه میبیند، واقعیتی یکپارچه است.
بازجوییها، خاطرهها و تصویرهای ذهنی در هم میلغزند و پرسش «چه اتفاقی افتاده؟» بهتدریج جای خود را به پرسشی دشوارتر میدهد: آیا اصلاً میتوان به روایتی قطعی از این اتفاق رسید؟ این جابهجایی، هستهٔ تجربهٔ فیلم است. معما در اینجا مسئلهای نیست که در پایان با کنار هم گذاشتن سرنخها حل شود؛ خودِ معما به سازوکاری برای گرفتارکردن مخاطب بدل میشود.
روبگریه بیش از آنکه به پاسخدادن علاقهمند باشد، تماشاگر را در وضعیتی از تردید نگه میدارد؛ وضعیتی که در آن هر صحنه ممکن است خاطره، خیال، بازسازی یا بخشی از نمایشی باشد که شخصیت اصلی برای دیگران و برای خود ترتیب داده است. روایتی که از خط مستقیم سر باز میزند ساختار فیلم گسسته و غیرخطی است.
صحنهها بهجای آنکه زنجیرهای روشن از علت و معلول بسازند، با تکرار، جابهجایی و گاه پیوندهای نامنتظر کنار هم قرار میگیرند. تصویر یا موقعیتی ممکن است بازگردد، اما بازگشت آن لزوماً معنای پیشین را تأیید نمیکند؛ گاهی فقط بر ابهام میافزاید. ازاینرو، تماشاگر ناچار است بهجای پیروی از قصهای روان، به جزئیات بصری، تغییرات لحن و پیوندهای تداعیگرانه توجه کند.
« روایتی که از خط مستقیم سر باز میزند ساختار فیلم گسسته و غیرخطی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب از نظر هنری با جهان فیلم تناسب دارد. اگر شخصیتها در وضعیتی از وسوسه، سلطه و آشفتگی ادراکی گرفتارند، روایت منظم و مطمئن میتوانست این بیثباتی را خنثی کند. بااینحال، نتیجه همیشه ثمربخش نیست. گاه گسستها بهجای آنکه لایهای تازه از معنا بسازند، حسِ توقف و سرگردانی به وجود میآورند.
تکرارها نیز، هرچند در ابتدا حالتی هیپنوتیزمکننده دارند، ممکن است در ادامه از نیروی خود تهی شوند و ریتم فیلم را کند کنند. این همان مرز باریکی است که اثر پیوسته بر آن حرکت میکند: میان ابهامی زایا و ابهامی که صرفاً فرساینده میشود. آلیس؛ چهرهای میان معصومیت و تهدید آنیس آلوینا در نقش آلیس مرکز ثقل فیلم است.
او شخصیتی را میسازد که بهسختی میتوان در قالب قربانی، مجرم یا موجودی فراطبیعی محصورش کرد. حضورش همزمان آرام و ناآرامکننده است؛ گویی بیآنکه آشکارا چیزی را تحمیل کند، قواعد عاطفی و اخلاقی صحنه را به سود خود تغییر میدهد. این کیفیت، بیش از آنکه از توضیحهای داستانی سرچشمه بگیرد، در نگاه، مکث و شیوهٔ قرارگرفتن او در قاب شکل میگیرد.
آلوینا به شخصیت نیرویی رازآلود میبخشد، اما فیلم کمتر میکوشد درون او را بهصورت روانشناختی بگشاید. آلیس بیشتر همچون سطحی برای فرافکنی دیگران عمل میکند: پلیس، قاضی، کشیش و کسانی که به او نزدیک میشوند، هر یک میل، هراس یا باور خود را بر او میافکنند. این امر با منطق رؤیاگون فیلم سازگار است، اما بهایی هم دارد.
« این انتخاب از نظر هنری با جهان فیلم تناسب دارد. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتهای پیرامونی غالباً طرحهایی کمعمق باقی میمانند؛ آنها بیش از آنکه فردیت مستقل داشته باشند، کارکردهایی در بازیِ میل و قدرتاند. بنابراین، فیلم در ساختن فضای رازآلود کامیابتر از پرورش روابط انسانی پیچیده است. میل، قدرت و نگاه تماشاگر عنوان فیلم بر حرکت تدریجی میل تأکید میکند؛ میلی که در آن خواستن بهسادگی از لذت جدا نمیماند و ممکن است با سلطه، خشونت یا ترس درآمیزد.
آلیس ظاهراً دیگران را به سوی خود میکشاند، اما فیلم این کشش را به رابطهای ساده و یکطرفه تقلیل نمیدهد. قدرت او نیز مبهم است: شاید واقعاً نیرویی نامتعارف داشته باشد، شاید دیگران در پی توضیحی افسانهای برای رفتارهای خود باشند، یا شاید خودِ روایت از همان تصورات اغراقآمیزی ساخته شده باشد که شخصیتها در آن گرفتارند.
فیلم با این ابهام، مخاطب را نیز وارد میدان میکند. قاببندیها و نمایش بدنها، تماشاگر را در جایگاه مشاهدهگر قرار میدهند، اما این مشاهدهگری بیطرف نیست. پرسش این است که نگاه ما چه نسبتی با آنچه میبینیم دارد: آیا صرفاً شاهدیم، یا خود بخشی از سازوکار تماشا و میل شدهایم؟ فیلم با شکستن فاصلهٔ امن میان صحنه و مخاطب، گاه حس میدهد که نمایش از ما نیز تغذیه میکند.
این وجه خودآگاه و تحریکآمیز، از مهمترین ایدههای اثر است؛ هرچند مواجههٔ آن با بدن زنانه و برهنگی مکرر میتواند برای بسیاری از تماشاگران مسئلهساز یا از نظر عاطفی سرد باشد. تصویر، فضا و نشانههای تکرارشونده قدرت «لغزشهای پیاپی لذت» بیش از همه در فضاسازی و ترکیب تصویرها آشکار میشود.
« بنابراین، فیلم در ساختن فضای رازآلود کامیابتر از پرورش روابط انسانی پیچیده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانه، اتاق بازجویی و فضاهای بسته، نه صرفاً محل وقوع کنش، بلکه اجزای ذهنیتی ناپایدارند. در چنین جهانی، اشیا نیز از کارکرد روزمرهشان فاصله میگیرند و بار نمادین پیدا میکنند. قیچی، شیشهٔ شکسته، تخممرغ و رنگ سرخ در کنار تصویرهای آیینی و مذهبی، شبکهای از نشانهها میسازند که بیشتر تداعی میکنند تا آنکه معنایی قطعی عرضه کنند.
همین خصلت به فیلم کیفیتی دیداری و گاه مسحورکننده میدهد. روبگریه از تصویر برای توضیح داستان استفاده نمیکند؛ تصویرها خود به میدان کشمکش میان زیبایی و خشونت، بازی و تهدید بدل میشوند. برخی صحنهها بهواسطهٔ ترکیببندی دقیق و استفادهٔ سنجیده از تکرار، در ذهن میمانند. اما سردی فضا و فاصلهٔ عاطفی دوربین ممکن است آنها را از تأثیر حسی مستقیم محروم کند.
فیلم میخواهد هم جذب کند و هم پس بزند؛ گاهی این تضاد به نیروی زیباییشناختی میانجامد و گاهی به بیاعتناییای که تماشاگر را از اثر دور میکند. ریتم و مرزهای تجربهپذیری تماشای فیلم به صبر و آمادگی برای کنارگذاشتن انتظارهای معمول نیاز دارد. کسی که در پی داستانی جنایی با سرنخهای مرتب و گرهگشایی روشن باشد، احتمالاً با تجربهای ناکام روبهرو میشود.
حتی اگر مخاطب از سینمای تجربی استقبال کند، باز هم ممکن است در بعضی لحظهها احساس کند فیلم بیش از آنکه پیش برود، در مدار تصویرها و موقعیتهای مشابه میچرخد. این کندی صرفاً نتیجهٔ سکون تصویری نیست؛ از کمبود تحول روشن در روابط و محدودبودن عمق شخصیتها نیز ناشی میشود. در برابر، همین مکثها و بازگشتها برای مخاطبی دیگر میتوانند بخشی از طراحی اثر باشند: تکرار بهمثابه اجبار، خاطرهای که از ذهن بیرون نمیرود یا میلِ بازگشتپذیری که هر بار شکل تازهای میگیرد.
« خانه، اتاق بازجویی و فضاهای بسته، نه صرفاً محل وقوع کنش، بلکه اجزای ذهنیتی ناپایدارند. »
قوتها و کاستیها
ارزش فیلم تا حد زیادی به این بستگی دارد که مخاطب با آن چونان روایتی برای رمزگشایی روبهرو شود یا چونان تجربهای حسی و تصویری. هر دو راه ممکن است، اما فیلم هیچیک را کاملاً آسان نمیکند. جمعبندی «لغزشهای پیاپی لذت» اثری ناآرام و آگاهانه دشوار است؛ فیلمی که معمای جنایی را دستاویز کاوشی دربارهٔ میل، قدرت، تصویر و ناپایداری واقعیت میکند.
حضور رازآلود آنیس آلوینا، فضاسازی سوررئال و ترکیب نشانههای خشونتبار با تصاویر زیبا، به اثر هویتی متمایز میبخشد. در مقابل، روایت پراکنده، ریتم کند، شخصیتپردازی محدود و فاصلهٔ عاطفی آن میتوانند تماشاگر را خسته یا سردرگم کنند. این فیلم بیش از آنکه پاسخهایی رضایتبخش عرضه کند، مخاطب را در وضعیت پرسش نگه میدارد.
موفقیتش نیز در همین دوگانگی نهفته است: برای گروهی تجربهای وسوسهانگیز و هیپنوتیزمکننده خواهد بود و برای گروهی دیگر مجموعهای از تصویرهای زیبا اما کمرمق. تماشای آن زمانی بیشترین حاصل را دارد که نه برای حلکردن یک پرونده، بلکه برای زیستن در فضای ناپایدار و متناقضش به سراغش برویم.
« هر دو راه ممکن است، اما فیلم هیچیک را کاملاً آسان نمیکند. »



ثبت دیدگاه