نقد و بررسی
نقد عجیب اما واقعی (Strange but True) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
معمایی که از سوگ آغاز میشود «Strange but True» به کارگردانی Rowan Athale بر پرسشی بنا شده که از همان لحظهٔ طرحشدن، ذهن تماشاگر را گرفتار میکند: ملیسا، پنج سال پس از مرگ رونی، دوستپسر پیشینش، به خانوادهٔ او میگوید فرزند رونی را باردار است. این ادعا نهفقط ناممکن به نظر میرسد، بلکه زخمی را دوباره باز میکند که خانوادهٔ چیس هنوز نتوانستهاند با آن کنار بیایند.
فیلیپ، برادر رونی، در پی کشف حقیقت برمیآید و فیلم از همین جستوجو برای گشودن لایههای رابطهها و خاطرات استفاده میکند. داستان، اقتباسی از رمانی به همین نام نوشتهٔ John Searles است؛ فیلمنامه را Eric Garcia نوشته و بازیگرانی چون Margaret Qualley، Nick Robinson و Amy Ryan در مرکز آن قرار دارند.
بااینحال، جذابیت اصلی فیلم تنها در حل معمای بارداری نیست. اثر میکوشد نشان دهد چگونه یک ادعای تکاندهنده میتواند گذشتهای ظاهراً بسته را دوباره زنده کند و آدمهایی را که هر یک به شیوهای از سوگ گریختهاند، ناچار سازد با آن روبهرو شوند. کشش آغازین و پرسش از حقیقت نقطهٔ قوت طرح، اقتصاد روایی آن در شروع است.
فیلم اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و تماشاگر را میان چند احتمال نگه میدارد: آیا باید گفتهٔ ملیسا را پذیرفت؟ آیا گذشتهٔ خانوادهٔ رونی چیزی را پنهان کرده است؟ یا جستوجوی پاسخ، بیش از آنکه به رخدادها مربوط باشد، به زخمهای روانی شخصیتها راه میبرد؟ این پرسشها به روایت نیروی محرکه میدهند و عنوان فیلم نیز بهدرستی فضای دوگانهٔ آن را بازتاب میدهد: چیزی عجیب رخ داده، اما معلوم نیست حقیقت را باید در امر خارقالعاده جست یا در واقعیتهای پنهانی و تلخ زندگی روزمره.
« بااینحال، جذابیت اصلی فیلم تنها در حل معمای بارداری نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در بخشهای آغازین از امتیاز ابهام بهره میگیرد. مخاطب در موقعیتی مشابه شخصیتها قرار میگیرد و هر رفتار میتواند معنایی تازه پیدا کند. این تعلیق، دستکم در ابتدا، بیش از آنکه متکی به حادثههای پرشتاب باشد، از فاصلهٔ میان دانستهها و نادانستهها نیرو میگیرد. بااینهمه، اثر گاهی چنان به نشانهگذاری و آمادهسازی افشاگریها تکیه میکند که بعضی سرنخها بیش از اندازه برجسته میشوند؛ در نتیجه، رازآلودگیای که قرار است تماشاگر را همراه کند، ممکن است پیش از موعد به حدسزدن تبدیل شود.
سوگ، خانواده و گذشتهٔ حلنشده زیر پوست معمای مرکزی، درامی خانوادگی دربارهٔ فقدان جریان دارد. مرگ رونی فقط اتفاقی در گذشته نیست؛ نیرویی است که روابط خانواده را شکل داده و هر یک از بازماندگان را به شکلی متفاوت در خود گرفتار کرده است. مادر، شارلین، با تلخی و خشم به فقدان پاسخ میدهد؛ فیلیپ در مواجهه با گذشته، میان فاصلهگرفتن و کنجکاوی در نوسان است؛ و پدر، ریچارد، با بازگشتش دوباره به بخشی از زندگی خانواده وارد میشود که گویا از آن جدا شده بود.
حضور ملیسا این تعادل شکننده را برهم میزند و سوگ را از خاطرهای خصوصی به بحرانی مشترک بدل میکند. فیلم در ترسیم این آسیبها گاه صادق و مؤثر است. اندوه را نه احساسی پاکیزه و یکدست، بلکه ترکیبی از رنج، سرزنش و ناتوانی در برقراری ارتباط نشان میدهد. بهویژه رابطهٔ شارلین و فیلیپ ظرفیت دراماتیک دارد: زخم مشترک آنها لزوماً به نزدیکی نمیانجامد و ممکن است بهانهای برای آزار و دوری بیشتر شود.
بااینحال، داستان فرصت کافی برای پرورش همهٔ این نسبتها پیدا نمیکند. ایدههای عاطفی فیلم گاه از شخصیتپردازی دقیقترند و بعضی تغییرهای رفتاری، بیشتر به نیاز طرح برای پیشبردن معما پاسخ میدهند تا به تحول تدریجی آدمها. بازیها؛ تکیهگاه اصلی فیلم گروه بازیگران مهمترین پشتوانهٔ اثر است.
« فیلم در بخشهای آغازین از امتیاز ابهام بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
Margaret Qualley در نقش ملیسا، شخصیتی را میسازد که هم میتواند آسیبپذیر و بیپناه به نظر برسد و هم در نگاه دیگران مشکوک و دور از دسترس باشد. او ابهام را صرفاً با پنهانکاری نمیسازد؛ در رفتار و حضورش نوعی شکنندگی دیده میشود که تماشاگر را میان همدلی و بدگمانی معلق نگه میدارد. همین کیفیت برای فیلمی که بخش مهمی از کشش خود را از تردید میگیرد، ضروری است.
Amy Ryan نیز در نقش شارلین از تلخی و اندوه، تصویری زنده و گاه ناخوشایند میآفریند. واکنشهای او به خبر ملیسا ساده و قابلپیشبینی نیستند؛ خشمش بهوضوح از زخمی قدیمی تغذیه میکند. Nick Robinson در نقش فیلیپ با نوعی آشفتگی درونی، مرد جوانی را مجسم میکند که گذشته را پشت سر نگذاشته، هرچند شاید چنین وانمود کند.
Greg Kinnear و Brian Cox نیز به فضای روابط خانوادگی وزن میدهند، هرچند ظرفیت بازیگران باتجربهتر همیشه به اندازهٔ نقشهایشان به کار گرفته نمیشود. در مجموع، اجراها شخصیتها را از کلیشههای خشک نجات میدهند، اما فیلمنامه همیشه مواد کافی برای پرداختی همسنگ با توان بازیگران فراهم نمیکند.
تصویر، نور و معماری تنهایی فضاسازی بصری فیلم از نقاط قوت کمادعاتر آن است. فیلمبرداری Stuart Bentley با استفاده از نور طبیعی، سایهها و تضاد میان تاریکی و روشنایی، جهانی میسازد که در آن هیچ چیز کاملاً امن یا شفاف به نظر نمیرسد. این انتخابها صرفاً برای آراستن قاب نیستند؛ با وضعیت ذهنی شخصیتها پیوند دارند.
« همین کیفیت برای فیلمی که بخش مهمی از کشش خود را از تردید میگیرد، ضروری است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وقتی حقیقت نامطمئن است و خاطرهها زیر فشار اندوه دگرگون میشوند، نورپردازی نیز از ارائهٔ تصویری یکدست سر باز میزند و فضا را به قلمرویی میان وضوح و ابهام تبدیل میکند. محیطهای فیلم نیز به حس انزوای شخصیتها یاری میرسانند. خانهها و فضاهای داخلی بیشتر از آنکه پناهگاه باشند، مرزهایی میان آدمها میکشند.
در برخی صحنهها، فاصلهٔ فیزیکی و گفتگوهای از راه دور، شکاف عاطفی شخصیتها را ملموس میکند. این زبان تصویری در مقایسه با روایت پرپیچوخم، منسجمتر است: حتی هنگامی که قصه نمیداند باید به کدام مسیر برود، تصویر همچنان سرمای رابطهها و تنهایی آدمها را حفظ میکند. نوسان ژانری و ریتم نامتعادل فیلم در مرز چند گونهٔ روایی حرکت میکند: معمای خانوادگی، تریلر روانشناختی و درامی دربارهٔ سوگ.
این ترکیب بالقوه جذاب است؛ ابهام آغازین میتواند هم از راز داستانی نیرو بگیرد و هم از بیاعتمادی شخصیتها به خاطره و برداشت خودشان. مشکل آنجاست که فیلم در تعیین نسبت میان این عناصر به ثبات نمیرسد. لحظههایی که باید بر تنش معمایی بیفزایند، گاهی به درنگی طولانی در روابط خانوادگی تبدیل میشوند؛ سپس روایت ناگهان میکوشد با قواعد تریلر سرعت بگیرد.
ازاینرو، ریتم اثر یکنواخت نیست. بخشهایی از میانه کند پیش میروند، بیآنکه همواره در ازای این مکثها شناخت تازهای از شخصیتها یا رابطههایشان به دست آید. در مقابل، هرچه داستان به سوی افشاگریهای مهمتر میرود، شتاب روایت افزایش مییابد. این جابهجایی ناگهانی باعث میشود تنش بهجای آنکه بهتدریج انباشته شود، در مقاطعی فروکش کند و سپس با فشردگی بیش از حد بازگردد.
« محیطهای فیلم نیز به حس انزوای شخصیتها یاری میرسانند. »
قوتها و کاستیها
شماری از واکنشها و اتفاقها نیز به اندازهای که برای باورپذیری لازم است زمینهچینی نمیشوند. افشاگریها و مسئلهٔ پایانبندی بخش پایانی را میتوان آزمونی برای موفقیت فیلم دانست: آیا معما توانسته در طول مسیر به درامی دربارهٔ آدمها تبدیل شود، یا شخصیتها صرفاً مهرههایی برای رسیدن به پاسخ بودهاند؟
فیلم میکوشد قطعات پراکنده را کنار هم بگذارد و با بازگشت به گذشته، معنای تازهای به رویدادها بدهد. این انتخاب در اصل میتواند مؤثر باشد، اما حجم افشاگریها و فشردگی توضیحها، انسجام روایت را تضعیف میکند. بهجای آنکه هر کشف پیامد عاطفی خود را بهآرامی آشکار کند، چند نکتهٔ مهم در زمانی محدود روی هم انباشته میشوند.
این شتاب، بهخصوص برای داستانی که از ابتدا بر اعتماد، انکار و سوگ بنا شده، هزینهساز است. تماشاگر ممکن است پاسخ معما را دریافت کند، اما فرصت کمتری برای سنجیدن اثر آن بر شخصیتها داشته باشد. در نتیجه، پایان بیش از آنکه حاصل ناگزیر تحولهای پیشین باشد، گاهی شبیه گرهگشاییای به نظر میرسد که باید پیش از پایان زمان فیلم انجام شود.
این کاستی نه جذابیت پرسش اولیه را از میان میبرد و نه بازیها و فضاسازی را بیاثر میکند؛ اما مانع آن است که همهٔ اجزای فیلم به جمعبندی عاطفی و روایی کاملاً رضایتبخشی برسند. جمعبندی «Strange but True» فیلمی است با ایدهای کنجکاویبرانگیز، بازیهایی قابلتوجه و فضایی تیره که از فقدان و راز تغذیه میکند.
« شماری از واکنشها و اتفاقها نیز به اندازهای که برای باورپذیری لازم است زمینهچینی نمیشوند. »
جمعبندی
بهترین لحظاتش زمانی شکل میگیرند که معما و درام خانوادگی در هم میآمیزند و پرسش از واقعیت، به پرسشی دربارهٔ شیوهٔ مواجههٔ آدمها با اندوه بدل میشود. اجرای Margaret Qualley و Amy Ryan، همراه با نورپردازی حسابشده، به فیلم هویت و نیرویی میبخشد که گاه از محدودیتهای فیلمنامه فراتر میرود.
بااینحال، اثر در حفظ تعادل میان ژانرهای مختلف و تنظیم ریتم کامیاب نیست. کندی بعضی بخشها، باورپذیری نابرابر برخی واکنشها و انباشت افشاگریها در واپسین پرده، مانع از آن میشود که ایدهٔ مرکزی به روایتی کاملاً منسجم بدل شود. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه بهسبب پاسخ نهایی در ذهن بماند، بهواسطهٔ فضای رازآلود، بازیگرانش و تصویری که از سوگِ حلنشده ترسیم میکند اهمیت مییابد.
«Strange but True» تریلری بینقص نیست، اما در بهترین لحظاتش یادآوری میکند که حقیقتِ یک خانواده، گاه نه در آنچه گفته میشود، بلکه در سکوتها و زخمهایی نهفته است که هنوز مجال التیام نیافتهاند.
« بااینحال، اثر در حفظ تعادل میان ژانرهای مختلف و تنظیم ریتم کامیاب نیست. »



ثبت دیدگاه