نقد و بررسی
نقد Stefan Zweig: Farewell to Europe | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تبعید بهمثابه وضعیت وجودی فیلم «اشتفان تسوایگ: بدرود با اروپا» ساختهٔ ماریا شرادر، بیش از آنکه زندگینامهای جامع از نویسندهٔ نامدار اتریشی باشد، پرترهای از انسانی است که خانهاش را از دست داده و نمیتواند با معنای تازهٔ «خانه» کنار بیاید. روایت، سالهای تبعید تسوایگ را در فاصلهٔ دههٔ ۱۹۳۰ تا سالهای جنگ دنبال میکند؛ دورهای که او از اروپا دور افتاده، اما ذهن و وجدانش همچنان به سرنوشت آن گره خورده است.
فیلم از همان ابتدا روشن میکند که تبعید تنها جابهجایی از کشوری به کشور دیگر نیست: گسستی است از زبان، خاطره، جایگاه اجتماعی و تصویری که آدمی از جهان برای خود ساخته است. عنوان اصلی آلمانی، «پیش از سپیدهدم»، حس معلقبودن میان پایان و آغاز را در خود دارد. این تعلیق در سراسر فیلم جریان مییابد؛ تسوایگ در مکانهایی تازه زندگی میکند، اما آرامشِ استقرار را نمییابد.
جهان اطرافش گاه پذیرای اوست، گاه او را همچون مهمانی میبیند که باید دربارهٔ گذشته و سیاست پاسخگو باشد. شرادر بهجای آنکه این وضعیت را با شرحهای تاریخی مستقیم توضیح دهد، آن را در دیدارها، سفرها، گفتوگوها و لحظههای ظاهراً روزمره آشکار میسازد. روایتی بریدهبریده، همنفس با آشفتگی فیلم به خط زمانی پیوسته وفادار نمیماند و بخشهای زندگی تسوایگ را در قالب اپیزودهایی جدا از هم کنار یکدیگر میچیند.
این انتخاب، از حیث مضمون، معنادار است: زندگیِ تبعیدی نیز اغلب به خاطرات و موقعیتهایی پراکنده تقسیم میشود؛ اقامت کوتاه در شهری، دیداری با دوستی قدیمی، گفتوگویی در محفل نویسندگان و بازگشتی ذهنی به قارهای که دیگر همان قارهٔ پیشین نیست. جابهجایی میان زمانها و مکانها گاهی چنان نرم صورت میگیرد که ساختار فیلم بیشتر به یادآوری میماند تا به روایتی کلاسیک.
« عنوان اصلی آلمانی، «پیش از سپیدهدم»، حس معلقبودن میان پایان و آغاز را در خود دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، همان فرمی که به فیلم هویت میبخشد، بزرگترین محدودیت آن نیز هست. اپیزودها همیشه به شکلی روشن از دل یکدیگر بیرون نمیآیند و پیوند عاطفی میان بعضی صحنهها سست میماند. تماشاگر ممکن است هر بخش را بهتنهایی تأملبرانگیز بیابد، اما در کنار هم کمتر احساس کند که تنش یا تحول پیوستهای در حال شکلگیری است.
این گسست را میتوان بازتاب آوارگی دانست، اما چنین برداشتی هر بار کمبود انسجام را جبران نمیکند. فیلم گاه بیش از اندازه به تماشاگر واگذار میکند که میان لحظات پراکنده پیوند بسازد. تسوایگ؛ روشنفکری در کشاکش سکوت و مسئولیت هستهٔ فکری فیلم در مسئلهای اخلاقی شکل میگیرد: نویسندهای که از خشونت و تباهی اروپا اندوهگین است، در برابر انتظار دیگران برای موضعگیری آشکار چه مسئولیتی دارد؟
تسوایگ در نشستها و گفتوگوهای عمومی با این پرسش روبهرو میشود. سکوت او برای برخی نوعی کنارهگیری و امتناع از مسئولیت به نظر میرسد؛ برای خودش، مسئله پیچیدهتر است. او نمیخواهد از امنیت نسبی تبعیدگاه، ژستی سیاسی عرضه کند که بهای واقعیاش را دیگران میپردازند. این موضع نه بهسادگی ستایش میشود و نه بهآسانی محکوم؛ فیلم تنش میان وجدان فردی و انتظار جمعی را باز نگه میدارد.
قدرت این رویکرد در آن است که تسوایگ را به نماد بینقصی از روشنفکران تبعیدی تبدیل نمیکند. او شخصیتی است گرفتار تناقض: مردی مشهور و برخوردار از امکان سفر، اما ناتوان از رهایی از نگرانی برای دوستان و هممیهنانش؛ نویسندهای که به انسانگرایی و فرهنگ اروپایی دل بسته، اما شاهد فروپاشی همان نظمی است که به آن ایمان داشته است.
« بااینحال، همان فرمی که به فیلم هویت میبخشد، بزرگترین محدودیت آن نیز هست. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، فیلم گاهی از ورود عمیقتر به ریشههای این تناقض بازمیماند. مضمونها در گفتوگوها بیان میشوند، اما کمتر به تجربهای درونی و چندلایه بدل میشوند که تماشاگر بتواند آن را بیواسطه احساس کند. بازی یوزف هادر و چهرهٔ انسانی نویسنده یوزف هادر در نقش تسوایگ انتخابی سنجیده است.
بازی او بر نمایش بیرونیِ رنج تکیه ندارد؛ بهجای فورانهای احساسی، از مکثها، نگاههای خسته و واکنشهای کوچک بهره میبرد. تسوایگِ او نه نابغهای دور از دسترس است و نه قهرمانی که هر صحنه برای بزرگداشتش طراحی شده باشد. نجابت و ادب شخصیت، در کنار اندوه و تردیدش، بهتدریج دیده میشود؛ گویی بازیگر میکوشد فاصلهٔ میان نویسندهٔ مشهور و مردی را که در اتاقها و محفلهای غریب زندگی میکند، کم کند.
این ظرافت به فیلم امکان میدهد که در لحظات آرام نیز بار عاطفی ایجاد کند. هادر بهویژه در صحنههایی که تسوایگ ناچار است میان حضور اجتماعی و خلوت درونی جابهجا شود، تصویری باورپذیر از خویشتنداری میسازد. باربارا سوکووا نیز در نقش همسر پیشین او، حضوری نافذ دارد. برخورد این دو، وزن گذشتهٔ مشترک و نگرانیهای عملی روزگار تبعید را به فیلم میافزاید؛ پیوندی که صرفاً عاطفی نیست و با تلاش برای کمک به دوستان و یافتن راهی برای بقا گره خورده است.
مکان، لباس و زیباییِ ناآرام طراحی صحنه و لباس، جهان تاریخی فیلم را با دقتی چشمگیر بازسازی میکند، بیآنکه آن را به نمایشگاهی از اشیای قدیمی بدل سازد. اتاقها، مهمانیها، محافل ادبی و چشماندازهای دور از اروپا، هر یک کیفیتی متفاوت دارند؛ اما هیچکدام بهتمامی جای خانه را نمیگیرند.
« بااینحال، فیلم گاهی از ورود عمیقتر به ریشههای این تناقض بازمیماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مکانهای تازه گاه زیبا و مهماننوازند، بااینحال زیباییشان بر ناآرامیِ شخصیتها سرپوش نمیگذارد. تفاوت میان فضای عمومیِ پذیرایی و خلوت شخصی، بهتدریج معنای تبعید را ملموستر میکند. تصویرپردازی فیلم بهجای تأکید بر شکوه تاریخی، بیشتر در پی ثبت سکون و فاصله است. قابها فرصت میدهند که فضا و سکوت در کنار چهرهها معنا پیدا کنند.
گاهی طبیعت یا منظرهٔ دوردست همچون پژواکی از بحران اروپا عمل میکند؛ نه نمادی صریح که معنای واحدی را تحمیل کند، بلکه تصویری که احساس زوال را در پسزمینه نگه میدارد. حاصل، فضایی کنترلشده و گاه زیباست؛ اما همین وقار بصری ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از حد سرد یا بیتحرک جلوه کند.
گفتوگوها و مسئلهٔ ریتم فیلم به گفتوگوهای طولانی و بحثهای فکری مجال فراوان میدهد. این انتخاب با موضوع آن تناسب دارد: تسوایگ نویسندهای است که زندگیاش از زبان، مکاتبه و جدلهای فرهنگی جدا نیست. سخنان شخصیتها به پرسشهایی دربارهٔ سیاست، هنر، تبعید و وظیفهٔ روشنفکر میپردازند و جهانبینی آنان را آشکار میکنند.
بااینهمه، گفتوگو گاه از کنش نمایشی پیشی میگیرد؛ ایدهها بیان میشوند، اما صحنه همیشه به اندازهٔ آن ایدهها حرکت یا کشف درونی ندارد. در نتیجه، ریتم فیلم برای تماشاگرانی که به درامهای تاریخیِ پرحادثه خو گرفتهاند، ممکن است کند شود. برخی توضیحات و مکالمهها بهجای آنکه لایهای تازه از شخصیت بسازند، برداشت قبلی را تکرار میکنند.
« مکانهای تازه گاه زیبا و مهماننوازند، بااینحال زیباییشان بر ناآرامیِ شخصیتها سرپوش نمیگذارد. »
قوتها و کاستیها
این کندی در کنار ساختار اپیزودیک، میتواند احساس پراکندگی را تشدید کند. بااینحال، کندی فیلم را نباید صرفاً ناتوانی در پیشبرد داستان دانست؛ بخشی از آن تلاشی آگاهانه برای نزدیکشدن به زمانِ کشآمدهٔ تبعید است، زمانی که انتظار و بیخبری گاه از رویدادهای بزرگ سنگینتر میشوند. آنچه فیلم میگوید و آنچه کمرنگ میماند «بدرود با اروپا» در بازنمایی سرگردانی یک نویسنده میان قارهها موفقتر از کاوش کامل در زندگی عاطفی و درونی اوست.
فیلم جایگاه تاریخی تسوایگ و مسئلهٔ موضع سیاسیاش را پیش میکشد، اما گاهی فاصلهای میان این مباحث و تجربهٔ خصوصی شخصیت باقی میگذارد. پیوند او با نزدیکانش اهمیت دارد، ولی هرگز به محور عاطفیِ کاملاً مسلطی بدل نمیشود که همهٔ اپیزودها را به هم بدوزد. همین محدودیت در نحوهٔ نزدیکشدن فیلم به واپسین فصل زندگی او نیز احساس میشود.
بدون آنکه جزئیاتی از پایان روایت فاش شود، میتوان گفت فیلم در این بخش از نظر عاطفی به اندازهٔ زمینهچینیهایش اثرگذار نیست. گذار به لحظههای پایانی شتابزدهتر از آن است که تمام بار اندوه و پرسشهایی را که پیشتر ساخته، به فرودی قانعکننده تبدیل کند. این کماثری، حاصل انتخابی است که از اغراق و ملودرام فاصله میگیرد، اما در عوض ممکن است ضربهٔ نهایی را کمرنگ سازد.
جمعبندی «اشتفان تسوایگ: بدرود با اروپا» فیلمی اندیشمند و خویشتندار است که بهجای تعریف زندگینامهای سرراست، تجربهٔ تبعید را در قالب خاطرههایی گسسته و موقعیتهایی اخلاقی بازسازی میکند. بازی آرام یوزف هادر، حضور باربارا سوکووا، جزئیات تاریخی و توجه به پیوند میان خانه و هویت، از مهمترین دستاوردهای آناند.
« این کندی در کنار ساختار اپیزودیک، میتواند احساس پراکندگی را تشدید کند. »
جمعبندی
در برابر، پراکندگی روایت، گفتوگوهای گاه بیش از حد توضیحی و کمرمقیِ برخی بخشهای عاطفی، مانع از آن میشوند که فیلم به تمامی به نیروی موضوع خود دست یابد. با وجود این نارساییها، اثر در پرسشی که مطرح میکند صادق و تأملبرانگیز است: انسانِ دورافتاده از خانه چگونه باید در برابر ویرانیِ جهانی که دوستش دارد موضع بگیرد؟
فیلم پاسخ سادهای عرضه نمیکند و همین امتناع از داوری قطعی، در کنار پرترهٔ انسانی تسوایگ، به آن ماندگاری میبخشد. این اثری برای تماشاگرانی است که از درام تاریخی انتظار سکون، گفتوگو و اندیشه دارند؛ نه روایتی پرشتاب، بلکه تأملی دربارهٔ فقدان، مسئولیت و دشواریِ وداع با جهانی که دیگر وجود ندارد.
ثبت دیدگاه