نقد و بررسی
نقد آدمفضایی (Starman) | 1984
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت جان کارپنتر به سویهای لطیفتر «استارمن» از آن فیلمهایی است که نخستین تصویرش ممکن است ذهن را به سوی علمیتخیلیِ پرحادثه و تهدیدهای فرازمینی ببرد، اما خیلی زود روشن میکند که دغدغهٔ اصلیاش نه فناوری است و نه نبرد میان انسان و بیگانه؛ بلکه مواجههٔ دو موجود با فقدان، ترس و امکان اعتماد است.
جان کارپنتر، فیلمسازی که نامش بیش از همه با وحشت و تعلیق گره خورده، در اینجا به سراغ قصهای جادهای و عاشقانه میرود. حاصل، اثری است که در آن تعقیبوگریزها و موقعیتهای نامتعارف، بستری برای داستانی صمیمیتر فراهم میکنند: داستانی دربارهٔ انسانی که هنوز در سوگ است و غریبهای که میکوشد جهان انسانها را بفهمد.
روایت؛ جادهای میان دو جهان طرح فیلم ساده و درعینحال پربار است. موجودی بیگانه، پس از فرود ناخواسته بر زمین، به شکل همسر درگذشتهٔ جنی درمیآید و از او میخواهد راهی آریزونا شود. دولت نیز با بدگمانی و نیرویی فزاینده در پی متوقفکردن آنهاست. این سفر، هم مسیر جغرافیایی مشخصی دارد و هم سفری عاطفی است: جنی ناچار میشود با حضور صورتی آشنا اما ماهیتی ناآشنا روبهرو شود، و موجود بیگانه قدمبهقدم با عادتها، زبان و تناقضهای آدمیان آشنا میشود.
فیلم در تنظیم کشش روایی موفق است، زیرا هر ایستگاه سفر فقط مانعی تازه بر سر راه قهرمانان نیست؛ فرصتی است برای نزدیکشدن آنها و آشکارشدن تفاوت نگاهشان به جهان. برخورد با آدمهای گوناگون، خطرِ تعقیب و لحظههای کوتاه آسودگی، به قصه تنوع میدهد. البته این حرکت همیشه یکدست نیست. در بخشهایی، روایت از شتاب میافتد و بعضی صحنهها بیش از آنکه تنش یا شناخت تازهای بیفزایند، زمان میگیرند.
« روایت؛ جادهای میان دو جهان طرح فیلم ساده و درعینحال پربار است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این کندی ممکن است تمرکز تماشاگر را کاهش دهد، بهویژه اگر انتظار فیلمی پرحادثه و پیوسته پرشتاب داشته باشد. سوگ و هویت؛ قلب پنهان فیلم مهمترین لایهٔ «استارمن» در پرسشی نهفته است که از همان premise داستان سر برمیآورد: وقتی چهرهٔ محبوبی دوباره پیش روی ما قرار میگیرد، آیا با خودِ او مواجهیم یا با یاد و تصویر او؟
جنی با شباهت ظاهری بیگانه به همسرش روبهروست، اما این شباهت، فقدان را از میان نمیبرد. برعکس، آن را ملموستر میکند. فیلم از این موقعیت برای نشاندادن پیچیدگی سوگ بهره میبرد؛ جنی میان خاطرهٔ گذشته و واقعیتی که در برابرش قرار دارد، مدام در نوسان است. این کشمکش عاطفی به داستان عمق میدهد، بیآنکه فیلم را به ملودرامی یکسره سنگین بدل کند.
جنی فقط سوگوار نیست؛ زنی است که باید در برابر خطری واقعی تصمیم بگیرد و همزمان مرزهای اعتماد خود را بازتعریف کند. موجود بیگانه نیز صرفاً ابزاری برای پیشبرد قصه نیست: ناآشنایی او با قواعد انسانی، امکان میدهد رفتارهای معمول ما از بیرون دیده شوند. همین نگاه تازه، فیلم را از یک تعقیبوگریز معمولی فراتر میبرد.
بازیها؛ انسانبودن از راه جزئیات جف بریجز در نقش موجود بیگانه، هستهٔ اجرایی فیلم را شکل میدهد. او شخصیت را با تقلید سطحی از رفتار انسان نمیسازد؛ بلکه از مکثها، حرکتهای بدن، نگاههای کنجکاو و واکنشهای ساده بهره میگیرد تا حس موجودی را منتقل کند که هنوز معنای بسیاری از تجربههای انسانی را نمیداند.
« این کندی ممکن است تمرکز تماشاگر را کاهش دهد، بهویژه اگر انتظار فیلمی پرحادثه و پیوسته پرشتاب داشته باشد. »
شخصیتها و اجرا
طنز شخصیت نیز از همین فاصله میآید: او گاه رفتار آدمها را دقیق مشاهده میکند، اما نتیجهگیریاش دربارهٔ قواعد اجتماعی، به شکلی دلنشین خام یا نامنتظر است. کارن آلن در برابر او، بهتدریج از وحشت و مقاومت به کنجکاوی و صمیمیت میرسد. بازی او کمک میکند این دگرگونی ناگهانی یا تصنعی جلوه نکند.
آلن در چهره و سکوتهایش رنج زنی را حفظ میکند که هنوز از گذشته جدا نشده، اما ناچار است با اکنون روبهرو شود. همراهی این دو بازیگر، به رابطهای که اساساً بر موقعیتی نامعمول بنا شده، گرما و باورپذیری میبخشد. حتی در لحظههایی که فیلمنامه به سوی احساسات پررنگ میرود، کیفیت بازیها اجازه نمیدهد رابطه بهسادگی به یک خیالپردازی رمانتیک تقلیل پیدا کند.
طنز و فضای نامتعارف «استارمن» از کنار هم قراردادن تهدید و ملاطفت نیرو میگیرد. تعقیبهای دولتی، حضور هلیکوپترها و حسِ مراقبت دائمی، فضای خطر را میسازند؛ اما در کنار آن، رفتارهای بیگانه موقعیتهایی کمیک و گاه مضحک پدید میآورد. این شوخیها بیشتر بر مشاهدهٔ تفاوتها تکیه دارند تا بر لطیفهگویی آشکار.
موجودی که هنوز رمزهای ضمنی ارتباط و رفتار اجتماعی را نمیشناسد، با جدیتی کودکانه به جهان نگاه میکند و همین جدیت، گاه خندهآور و گاه تکاندهنده است. این آمیزه به فیلم هویتی خاص میدهد: «استارمن» نه علمیتخیلیِ سرد و فناورانه است، نه کمدی رمانتیک متعارف. فضای آن عجیبوغریب است، اما هرگز بیاعتنا به احساسات شخصیتها نمیشود.
« کارن آلن در برابر او، بهتدریج از وحشت و مقاومت به کنجکاوی و صمیمیت میرسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی همین نوسان میان سبکبالی و اندوه، لحنی ناهموار ایجاد میکند؛ بااینحال، برای بسیاری از لحظههای فیلم ضروری است، زیرا تجربهٔ انسانی را نه یکسره تراژیک میبیند و نه سادهدلانه شیرین. مقایسه با «ایتی» و جایگاه مستقل فیلم شباهتهایی میان «استارمن» و «ایتی» وجود دارد: هر دو از ورود موجودی فرازمینی به زمین و تماس او با انسانها بهره میگیرند و بیگانه را صرفاً هیولایی برای ترساندن تماشاگر نمیدانند.
بااینحال، تفاوت اصلی در نقطهٔ تمرکز است. «ایتی» بیشتر به تجربهٔ کودکی و پیوندی خانوادگی میپردازد، حالآنکه «استارمن» رابطهٔ دو بزرگسال و سوگ زنی بیوه را در مرکز قرار میدهد. از این رو، فیلم کارپنتر لحنی عاشقانهتر و اندوهبارتر دارد. در مقایسه با اثر پرآوازهتر اسپیلبرگ، ممکن است «استارمن» از نظر وسعت عاطفی یا انسجام ریتم به همان اندازه اثرگذار نباشد.
بعضی موقعیتهایش آشناییِ ایدهٔ بیگانهٔ مهربان را تداعی میکنند و فیلم همیشه از این آشنایی فراتر نمیرود. بااینهمه، تجربهٔ آن را نمیتوان صرفاً نسخهای کماثرتر از «ایتی» دانست؛ موضوع سوگ، اجرای بریجز و تمرکز بر رابطهٔ جنی و موجود بیگانه، به آن هویت مستقل میبخشد. ریتم، تعلیق و پرداخت احساسی فیلم در لحظات موفقش، تعلیق را با رشد رابطه پیوند میزند.
مخاطب فقط نمیخواهد بداند تعقیبکنندگان به آنها میرسند یا نه؛ میخواهد ببیند جنی چگونه حضور این غریبه را در زندگی خود معنا میکند. بااینحال، این پیوند در همهٔ بخشها به یک اندازه محکم نیست. برخی گذرگاههای سفر کشدار میشوند و روند حرکت را کند میکنند. از سوی دیگر، تعقیب دولتی گاهی بیشتر نقش نیرویی برای حفظ اضطرار روایی دارد تا عاملی با پیچیدگی مستقل؛ تمرکز فیلم عمدتاً بر دو شخصیت اصلی میماند.
« بااینحال، تفاوت اصلی در نقطهٔ تمرکز است. »
قوتها و کاستیها
پرداخت عاطفی فیلم، بیآنکه جزئیات پایانی را آشکار کند، از همان جنس رابطهای است که در طول مسیر شکل گرفته: صمیمی، تلخوشیرین و متکی بر پذیرشِ محدودیتها. پایانبندی از نظر احساسی اثرگذار است، اما شیرینی آن با اندوهی جدی همراه میشود. برای بعضی تماشاگران، این سنگینی میتواند از تجربهٔ فیلم بکاهد؛ برای دیگران، همان ماندگاریِ عاطفی است که داستان را پس از پایان در ذهن نگه میدارد.
جمعبندی «استارمن» فیلمی دربارهٔ موجودی از فضاست، اما نیروی اصلیاش از پرسشهایی کاملاً انسانی میآید: چگونه با فقدان کنار میآییم؟ آیا میتوانیم از شباهت ظاهری عبور کنیم و دیگری را بهعنوان موجودی مستقل بشناسیم؟ و وقتی زمانِ یک پیوند محدود است، چه چیزی از آن در ما باقی میماند؟ جان کارپنتر این پرسشها را در قالب سفری جادهای، با رگههایی از طنز و تعلیق، روایت میکند.
کندی مقطعی ریتم و آشناییِ برخی ایدهها مانع از آن میشود که فیلم در همهٔ لحظات بینقص باشد؛ اما بازیهای جف بریجز و کارن آلن، فضای صمیمی و نامعمول اثر و توجهش به سوگ و پیوند انسانی، آن را به تجربهای دلنشین و ماندگار بدل میکند. «استارمن» نه به دنبال نمایش عظمت کیهانی است و نه میکوشد همهٔ پرسشهایش را پاسخ دهد؛ اهمیتش در این است که با کمک یک خیال علمیتخیلی، احساساتی آشنا را از زاویهای غریب و تازه مینگرد.
« پایانبندی از نظر احساسی اثرگذار است، اما شیرینی آن با اندوهی جدی همراه میشود. »



ثبت دیدگاه