نقد و بررسی
نقد سرزمین اوباش (Stake Land) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانِ پس از فروپاشی «سرزمین چوبنشانه» از همان آغاز، جهان خود را نه با شرحی طولانی از علتها و سازوکارهای همهگیری، بلکه با منظرههایی خاموش و فرسوده معرفی میکند: آبادیهای خالی، جادههایی که گویی به هیچجا نمیرسند و مردمانی که هر روزشان را نه برای ساختن آینده، بلکه برای زندهماندن تا فردا میگذرانند.
فروپاشی سیاسی و اقتصادی در پسزمینه حضور دارد، اما فیلم بیش از آنکه بخواهد توضیحی جامع درباره سقوط جامعه عرضه کند، بر اثرات عینی آن تمرکز میکند؛ بر تنهایی، ترس و ازهمگسیختگی پیوندهای انسانی. در این بستر، مارتین نوجوانی است که زندگی پیشینش در چشمبههمزدنی نابود شده و میستر، شکارچی سختجان خونآشامها، به همراه و آموزگار او بدل میشود.
حرکت آن دو بهسوی شمال و پناهگاهی که امید رسیدن به آن را دارند، خط روایی اصلی فیلم را شکل میدهد؛ سفری که در آن جغرافیا فقط مسیر عبور نیست، بلکه نقشهای از ناامنی و بیپناهی است. کارگردانی جیم میکل بهجای پرداختن به جهانی پرزرقوبرق و آکنده از جلوههای نمایشی، بر حس زمینی و ملموس ویرانی تکیه میکند؛ انتخابی که به فضای اثر اصالت میبخشد.
(فیلم در سال ۲۰۱۰ ساخته شده و جیم میکل کارگردانی آن را بر عهده داشته است.) خونآشامها و بازتعریف وحشت خونآشامهای این فیلم با چهرههای افسونگر و مرموزی که در بسیاری از روایتهای کلاسیک این موجودات دیدهایم، فاصله دارند. آنها بیشتر نیرویی غریزی و هجومآورند؛ تهدیدی جسمانی که حضورش هر لحظه میتواند زندگی را به خشونت بکشاند.
« آنها بیشتر نیرویی غریزی و هجومآورند؛ تهدیدی جسمانی که حضورش هر لحظه میتواند زندگی را به خشونت بکشاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این بازتعریف، به اثر کمک میکند از قواعد آشنای داستانهای خونآشامی فاصله بگیرد و به قلمرو روایتهای بقا نزدیک شود. خونآشامها در اینجا نه موضوعی برای شیفتگی، بلکه نشانهای از جهانی هستند که در آن هر برخورد ممکن است به مرگ بینجامد. بااینحال، فیلم هوشمندانه همه وحشت را به موجودات شبانه محدود نمیکند.
خطر انسانی نیز همواره در کمین است و گاه رفتار بازماندگان، بهاندازه حمله خونآشامها هولناک میشود. در نتیجه، ترس فقط از این پرسش برنمیخیزد که چه چیزی در تاریکی پنهان شده؛ پرسش مهمتر این است که آدمها در شرایطی که قانون و همبستگی فروپاشیده، با یکدیگر چه خواهند کرد. این دوگانگی به فضای فیلم بُعد اخلاقی میدهد و اجازه نمیدهد داستان صرفاً به سلسلهای از تعقیبها و کشتارها تقلیل پیدا کند.
رابطه مارتین و میستر محور عاطفی فیلم رابطهای است که میان مارتین و میستر بهتدریج شکل میگیرد. میستر مردی خشن، کمحرف و بهظاهر گرفتار قواعدی سختگیرانه برای زندهماندن است؛ مارتین نیز نوجوانی است که ناچار شده پیش از موعد با خشونت و فقدان روبهرو شود. تفاوت این دو، از همان ابتدا ظرفیت تنش دارد: یکی جهان را با تجربه بقا میسنجد و دیگری هنوز در پی معنایی انسانی برای آن است.
نقطه قوت فیلم آن است که این پیوند را با اعترافها و لحظههای احساساتی شتابزده نمیسازد. رابطه در رفتارهای کوچک، سکوتها، دستورهای روزمره و اعتماد محتاطانه رشد میکند. بازیهای کماغراق نیز این روند را باورپذیر میکنند. نیک دامیچی در نقش میستر، خشونت را به پوششی برای خستگی و انزوا بدل میسازد؛ کانر پائولو هم مارتین را نه قهرمانی بینقص، بلکه نوجوانی آسیبپذیر و در حال تغییر تصویر میکند.
« بااینحال، فیلم هوشمندانه همه وحشت را به موجودات شبانه محدود نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
حاصل، رابطهای است که هم جنبه راهنما و شاگرد دارد و هم بهتدریج شکل پیوندی خانوادگی میگیرد، بیآنکه فیلم آن را بیش از اندازه شیرین یا ساده جلوه دهد. سفر، ساختار روایی و ریتم ساختار سفرنامهای فیلم، هم امتیاز آن است و هم سرچشمه برخی کاستیهایش. هر منزل تازه، امکان مواجهه با گروهی دیگر از بازماندگان، شکل متفاوتی از تهدید و تصویری تازه از جهان پس از فروپاشی را فراهم میکند.
جاده به فیلم پیوستگی میدهد و سبب میشود مخاطب همراه شخصیتها از یک نقطه ناامن به نقطهای دیگر برود؛ درعینحال، این الگو خطر تکرار را نیز به همراه دارد. بخشی از برخوردها از منطق شناختهشده داستانهای آخرالزمانی پیروی میکنند و گاهی میتوان حدس زد که یک ملاقات به کدام نوع از بحران خواهد انجامید.
ریتم در بخشهایی از فیلم سنجیده و تأملی است؛ انتخابی که با حالوهوای سرد اثر تناسب دارد. اما همین مکثها در میانه روایت گاهی بیش از اندازه کش میآیند و از نیروی پیشبرنده داستان میکاهند. فیلم در بعضی لحظهها بهجای آنکه جزئی تازه به شخصیتها یا جهان داستان بیفزاید، در فضای اندوهبار خود درنگ میکند.
این کندی برای تماشاگرانی که از روایتهای آرام و منظرهمحور استقبال میکنند، ممکن است بخشی از جذابیت اثر باشد؛ اما برای کسانی که انتظار حرکت پیوسته و گرهافکنیهای فشرده دارند، گاه به مکثی فرساینده تبدیل میشود. تصویر و فضاسازی یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم، ساختن حس سرما و ویرانی از راه تصویر است.
« سفر، ساختار روایی و ریتم ساختار سفرنامهای فیلم، هم امتیاز آن است و هم سرچشمه برخی کاستیهایش. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رنگهای خاموش و فضاهای خلوت، در کنار جادهها و بناهای متروک، جهانی را میسازند که گویی پیش از رسیدن شخصیتها نیز از زندگی خالی شده است. دوربین نهفقط محل وقوع داستان، بلکه تهیشدن آن را ثبت میکند. این خلأ بصری، بار عاطفی مهمی دارد: هر سکوت یادآور خطر است و هر فضای باز، بهجای آزادی، احساس بیپناهی را تشدید میکند.
فیلم در ترساندن مخاطب همیشه به خونریزی و هجوم متکی نیست. گاه انتظار، سکون و ندانستنِ آنچه در پس یک منظره خاموش قرار دارد، تأثیری ماندگارتر از خشونت آشکار میگذارد. البته صحنههای پرتنش نیز بهاندازه کافی حضور دارند، اما مؤثرترین لحظات اثر زمانی شکل میگیرند که جهانِ سرد و کمجانش مجال پیدا میکند بر شخصیتها فشار بیاورد.
موسیقی و طراحی صوتی نیز، در همراهی با تصویر، بر تنهایی و اضطراب مسیر میافزایند؛ بیآنکه همهچیز را به فضایی پرهیاهو بدل کنند. انسانها در سرزمین بیقانون فیلم با گنجاندن آدمهایی که در مسیر سفر ظاهر میشوند، میکوشد گونههای گوناگون واکنش به فاجعه را نشان دهد: همبستگی، ایمان، خودخواهی، خشونت و تلاش برای یافتن پناه.
در این میان، طرح گروهی متعصب که خشونت را در پوشش باور دینی توجیه میکند، امکان میدهد فیلم به پیوند میان ترس و قدرت نیز بپردازد. هنگامی که نهادهای اجتماعی از کار افتادهاند، هر گروهی ممکن است ادعای حقیقت و نظم کند؛ اما ادعای نجاتبخشی لزوماً به معنای انسانیبودن نیست. این وجه از فیلم از نظر مفهومی غنی است، ولی همه شخصیتهای فرعی به یک اندازه پرورده نمیشوند.
« دوربین نهفقط محل وقوع داستان، بلکه تهیشدن آن را ثبت میکند. »
قوتها و کاستیها
برخی بیشتر کارکردی روایی دارند: وارد داستان میشوند، بخشی از مسیر را شکل میدهند و سپس از مرکز توجه کنار میروند. به همین سبب، گاه فرصت اندکی برای شناختن انگیزهها و گذشته آنان باقی میماند. فیلم در بهترین لحظاتش از انسانها تصویری پیچیده و چندوجهی میسازد، اما در برخی بخشها به تیپهای آشنای روایتهای بقا نزدیک میشود و شخصیتهای فرعی را به نشانههایی برای نمایش خطر یا امید محدود میکند.
جمعبندی «سرزمین چوبنشانه» بیش از آنکه اثری درباره هیجان خونآشامکشی باشد، فیلمی درباره زیستن در جهانی است که پیوندهای انسانیاش از هم گسستهاند. فضای سرد و ویران، بازیهای باورپذیر و رابطه تدریجی مارتین و میستر، به سفر آنها وزن عاطفی میبخشد؛ درحالیکه نگاه فیلم به خطرهای انسانی، آن را از یک روایت ساده بقا فراتر میبرد.
سفر بهسوی پناهگاهی دوردست نیز نیروی نمادین روشنی دارد: امیدی که هم مقصد است و هم دلیلی برای ادامهدادن. در سوی دیگر، کندی بخشهایی از میانه، قابلپیشبینیبودن بعضی برخوردها و کمفرصتی شخصیتهای فرعی، مانع از آن میشود که همه اجزای فیلم به یک اندازه اثرگذار باشند. بااینهمه، ضعفهای یادشده از ارزش فضاسازی و هسته انسانی داستان نمیکاهند.
این فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که در وحشت آخرالزمانی، افزون بر تعلیق و خشونت، به سکوت، اندوه و معنای همراهی نیز اهمیت میدهند. «سرزمین چوبنشانه» تصویری تلخ از جهانی میسازد که در آن امید ناپدید نشده، اما برای باقیماندن باید در دل خطر و در کنار دیگری جستوجویش کرد.
« به همین سبب، گاه فرصت اندکی برای شناختن انگیزهها و گذشته آنان باقی میماند. »



ثبت دیدگاه