نقد و بررسی
نقد اسپلینتر (Splinter) | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فضای محصور و جغرافیای ترس «اسپلینتر» ساختهٔ توبی ویلکینز، وحشتی جمعوجور و کمادعاست که نیروی خود را از محدودیتهایش میگیرد. داستان پس از بههمخوردن برنامهٔ سفر پالی و ست، آن دو را در مسیری ناخواسته با دنیس و لیسی، دو خلافکار خردهپا، روبهرو میکند. برخورد این آدمها سرانجام آنان را در پمپبنزینی دورافتاده گرفتار میسازد؛ مکانی که از فضای معمولیِ توقف و استراحت به محفظهای برای محاصره و بقا بدل میشود.
فیلم در همین جابهجایی، از جادهٔ باز به فضای بسته، سازوکار اصلی تعلیقش را بنا میکند: هر خروجی ممکن است راه نجات باشد، اما هر حرکت بیرون از پناهگاه نیز میتواند خطر را نزدیکتر کند. روایت و جزئیات این موقعیت در معرفی فیلم نیز بر گرفتارشدن گروه در برابر انگل مرگبار تأکید دارد. پمپبنزین فقط پسزمینهای کمهزینه برای درگیری نیست؛ معماریِ کوچک آن، با ورودیها و پنجرههایش، به مسئلهای دراماتیک تبدیل میشود.
شخصیتها ناچارند مدام نسبت خود را با درها، شیشهها و اشیای دمدست بسنجند. چنین طراحیای به فیلم اجازه میدهد تهدید را از دل فضا بیرون بکشد، بیآنکه پیوسته به مکانهای تازه یا صحنههای عظیم نیاز داشته باشد. محصوربودن، هم امکان تمرکز بر واکنش شخصیتها را فراهم میکند و هم حس بیپناهی را تشدید میسازد.
انگل؛ هیولایی با منطق بدنی آنچه «اسپلینتر» را از یک فیلم محاصرهٔ معمولی جدا میکند، موجودی است که خطرش تنها در حملهکردن خلاصه نمیشود. انگل فیلم، بدن را به مادهای ناآشنا و قابلدستکاری بدل میکند؛ میزبان صرفاً قربانی نیست، بلکه به بخشی از هیولا تبدیل میشود. این پیوند میان موجود و بدن، سرچشمهٔ اصلی چندش و اضطراب فیلم است.
« روایت و جزئیات این موقعیت در معرفی فیلم نیز بر گرفتارشدن گروه در برابر انگل مرگبار تأکید دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ترس از زخم یا مرگ، به هراسی عمیقتر از دسترفتن اختیار بر بدن گسترش مییابد. طراحی هیولا نیز به جای تکیهٔ کامل بر تصویرسازی دیجیتال، از جلوههای عملی و اجرای بدنی بهره میبرد؛ انتخابی که به حرکات موجود وزنی ملموس میدهد. کارگردان برای شکلدادن به رفتار نامتعارف بدنهای آلوده از اجراگران گوناگون، از جمله ژیمناست و بدلکار، استفاده کرده و بخش عمدهٔ جلوهها عملی بوده است.
همین رویکرد به هیولا کیفیتی ناپایدار و ناموزون میبخشد: حرکتش نه شبیه جانوری آشناست و نه تابع قواعد انسانی. تعلیق و ریتم روایت فیلم با شتابی سنجیده پیش میرود و زمان کوتاهش به آن اجازه نمیدهد بیش از اندازه درنگ کند. موقعیتهای خطر یکی پس از دیگری شکل میگیرند و هر راهحل موقت، مسئلهای تازه پیش میکشد.
تعلیق از دانستنِ کاملِ قواعد تهدید حاصل نمیشود؛ برعکس، بخشی از دلهره در این است که شخصیتها و تماشاگران هنوز نمیدانند با چه چیزی روبهرو هستند و چه رفتاری ممکن است آن را تحریک کند. فیلم در این زمینه از توضیحهای طولانی پرهیز میکند و ترجیح میدهد شناخت موجود از خلال پیامدهای حضورش شکل بگیرد.
این انتخاب به حفظ ابهام و سرعت کمک میکند، اما گاهی به بهای وضوح تمام میشود. برشهای تند و قابهای آشفته در لحظههای پرتحرک، اطلاعات بصری را پراکنده میکنند؛ تماشاگر ممکن است بهجای دنبالکردن حرکت دقیق هیولا، صرفاً شدت آشوب را دریافت کند. این روش در مقاطع نخست میتواند حس گیجی و هراس را تقویت کند، اما وقتی بارها تکرار میشود، اثرش کاهش مییابد و حتی توجه را از خودِ طراحی موجود منحرف میکند.
« ترس از زخم یا مرگ، به هراسی عمیقتر از دسترفتن اختیار بر بدن گسترش مییابد. »
شخصیتها و اجرا
دوربین لرزان؛ میان اضطراب و آشفتگی لرزش دوربین مهمترین انتخاب فرمی و در عین حال برجستهترین کاستی فیلم است. از یک سو، حرکت ناآرام تصویر با وضعیت شخصیتها هماهنگی دارد: آنان نه فرصت کافی برای اندیشیدن دارند و نه چشماندازی امن برای درک کامل محیط. قاب متزلزل، تماشاگر را نیز از فاصلهٔ مطمئن محروم میکند و به فضای بحران میکشاند.
در صحنههایی که خطر هنوز پنهان است، این بیثباتی میتواند حس تهدیدی نادیده را مؤثرتر کند. از سوی دیگر، این شیوه گاه از حد میگذرد. در لحظههایی که تماشاگر نیاز دارد حرکت موجود را بخواند یا نسبت بدنها را در فضا تشخیص دهد، لرزش و تدوین تکهتکه مانع دیدن میشود. نتیجه آن است که فیلم، درست هنگام نمایش یکی از جذابترین دستاوردهایش، یعنی هیولای طراحیشده با جلوههای عملی، بخشی از امکان تماشای آن را از مخاطب میگیرد.
اگر دوربین در برخی صحنهها آرامتر میماند، تهدید احتمالاً نه کمتر، بلکه ملموستر میشد. شخصیتها و بازیها چهار شخصیت اصلی از دو جهان اجتماعی متفاوت میآیند و برخوردشان زمینهٔ تنش انسانی فیلم را فراهم میکند. پالی و ست در آغاز به نظر میرسند در جایگاه قربانیانی قرار گرفتهاند که باید صرفاً از موقعیتی بیرونی جان به در ببرند؛ دنیس و لیسی نیز با پیشینه و رفتار خود، تهدیدی انسانی به جمع میافزایند.
فیلم بهتدریج این تقسیم ساده را پیچیدهتر میکند و نشان میدهد که خطر بیرونی میتواند مناسبات قدرت میان آدمها را دگرگون سازد. همکاری، اعتماد و خودخواهی در اینجا انتخابهایی نظری نیستند؛ مستقیماً با امکان بقا پیوند دارند. بازیها به اندازهٔ لازم باورپذیرند و مانع از آن میشوند که شخصیتها صرفاً مهرههایی برای پیشبرد صحنههای ترسناک باشند.
« دوربین لرزان؛ میان اضطراب و آشفتگی لرزش دوربین مهمترین انتخاب فرمی و در عین حال برجستهترین کاستی فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شی ویگهام در نقش دنیس حضوری زمخت و قابلتوجه دارد و به شخصیتش ترکیبی از خشونت، حسابگری و آسیبپذیری میبخشد. پائولو کاستانزو و جیل واگنر نیز تضاد میان واکنشهای محتاطانه و ارادهٔ عملی را در رابطهٔ ست و پالی زنده نگه میدارند. البته فیلم مجال چندانی برای پرداخت عمیق گذشتهٔ همهٔ شخصیتها ندارد؛ شناخت ما از آنان عمدتاً در کنش و واکنشهای لحظهای شکل میگیرد، نه در لایههای مفصل روانشناختی.
بدنهراسی و خشونت «اسپلینتر» بیش از آنکه به خونریزی صرف متکی باشد، از تصور آسیبپذیری بدن تغذیه میکند. زخم، عفونت و دگرگونی جسمانی در آن به راههایی برای برهمزدن اطمینان روزمره تبدیل میشوند. فیلم از این ظرفیت ژانر وحشت آگاه است و چند صحنهٔ جسمانیِ خشن را به نقاط برجستهٔ تجربه بدل میکند، اما جذابیتش فقط به شوک لحظهای محدود نمیماند.
مسئلهٔ مهمتر، انتظارِ آسیب است: تماشاگر میداند بدن میتواند در هر لحظه از آنِ صاحبش خارج شود و به ابزار موجودی دیگر بدل گردد. با این حال، فیلم گاهی بر شدت حسی موقعیت بیش از منطق روانی آن تکیه میکند. برخی واکنشها یا تصمیمها ممکن است بیش از آنکه از تحول شخصیتها برخیزند، برای رساندن گروه به مرحلهٔ بعدی بحران طراحی شده باشند.
این نقص، در اثری که بر تصمیمگیری زیر فشار بنا شده، اهمیت دارد؛ اما سرعت روایت و بازیهای متقاعدکننده معمولاً اجازه نمیدهند چنین لغزشهایی تمام تجربه را از هم بگسلند. دستاوردهای محدودیت مقیاس کوچک تولید به فیلم هویتی فشرده داده است. بهجای گسترش بیرویهٔ دامنهٔ خطر، روایت بر چند آدم، یک موقعیت محصور و موجودی مرکزی تمرکز میکند.
« شی ویگهام در نقش دنیس حضوری زمخت و قابلتوجه دارد و به شخصیتش ترکیبی از خشونت، حسابگری و آسیبپذیری میبخشد. »
قوتها و کاستیها
این تمرکز در خدمت تعلیق است: هر ابزار یا فضای قابلاستفاده اهمیت پیدا میکند و تماشاگر ناچار میشود همراه شخصیتها امکانهای محدودشان را بسنجد. جلوههای عملی نیز با همین اقتصاد روایی سازگارند؛ موجود به مادهای فیزیکی و ناآرام بدل میشود، نه صرفاً تصویری که در پستولید به قاب افزوده شده باشد.
البته محدودیت بودجه گاه در کیفیت ارائهٔ تصویر نیز به چشم میآید و همان دوربین لرزان، تدوین پرشتاب و پنهاننگهداشتن بیش از اندازهٔ هیولا میتوانند این محدودیت را یادآور شوند. اما فیلم بهجای آنکه بخواهد عظمت مصنوعیِ یک تهدید فراگیر را القا کند، بر تماس نزدیک و ناخوشایند با آن تکیه دارد.
در بهترین لحظههایش، همین مقیاس کوچک ترس را صمیمیتر میکند: خطر آنقدر نزدیک است که دیگر نمیتوان آن را صرفاً منظرهای دوردست دانست. جمعبندی «اسپلینتر» فیلمی بینقص یا عمیقاً نوآورانه نیست، اما در محدودهٔ ژانری خود هویت روشنی دارد. فضای بسته، انگلِ بدندگرگونکننده، بازیهای باورپذیر و جلوههای عملی، مجموعهای از عناصر میسازند که به فیلم نیرویی ملموس و عفونی میبخشد.
مهمتر از همه، هیولا صرفاً مانعی برای فرار نیست؛ حضوری است که تصور امنیت بدن و عادیبودن جهان را مختل میکند. در برابر این امتیازها، دوربین لرزان و تدوین پراکنده گاهی از وضوح صحنهها میکاهند و مانع میشوند تماشاگر بهقدر کافی از طراحی موجود لذت ببرد. با این همه، شتاب روایت و فضای پرفشار اجازه میدهند فیلم تا پایان جذابیت خود را حفظ کند.
« جمعبندی «اسپلینتر» فیلمی بینقص یا عمیقاً نوآورانه نیست، اما در محدودهٔ ژانری خود هویت روشنی دارد. »
جمعبندی
حاصل، اثری سرراست و پرتنش است که برای دوستداران وحشت بدنی و داستانهای محاصره تجربهای بهیادماندنی فراهم میکند؛ نه بهسبب پیچیدگی روایی، بلکه بهواسطهٔ شیوهای که خطر را به سطح پوست نزدیک میسازد.



ثبت دیدگاه