نقد و بررسی
نقد اسپنسر (Spencer) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از سه روزِ محصور «Spencer» بهجای آنکه زندگی دایانا را از کودکی تا مرگ در قالب زندگینامهای جامع بازگو کند، نگاهش را به چند روز از تعطیلات کریسمس در عمارت سندرینگهام محدود میکند؛ روزهایی که ظاهراً باید آکنده از تشریفات و آرامش خانوادگی باشند، اما برای دایانا به تجربهای از فشار و بیگانگی بدل میشوند.
فیلم ساختهی پابلو لارائین است و کریستن استوارت در آن نقش دایانا را بازی میکند. اثر از همان آغاز روشن میسازد که با بازسازی مستند تاریخ روبهرو نیستیم، بلکه با روایتی داستانی و ذهنی مواجهیم که میخواهد احساسی را که دایانا از آن زندگی داشته، به تصویر بکشد. «روایتی افسانهگون برگرفته از تراژدیای واقعی» را میتوان کلید ورود به جهان فیلم دانست.
این انتخاب، هم نقطهی قوت فیلم است و هم سرچشمهی برخی محدودیتهایش. داستان قرار نیست همهی ابعاد زندگی سلطنتی یا مناسبات خانوادگی را توضیح دهد؛ تمرکز آن بر تجربهی زنی است که در محیطی باشکوه، پیوسته زیر نگاه دیگران قرار دارد و از اختیار خود فاصله گرفته است. در نتیجه، فضای بستهی عمارت و تکرار مناسک روزانه اهمیت روایی پیدا میکنند: آنچه برای اطرافیان برنامهای عادی و منظم است، برای دایانا میتواند به قفسی بیصدا شباهت داشته باشد.
دایانا؛ شخصیتی میان نقش و خود فیلم دایانا را نه بهصورت چهرهای تاریخی دوردست، بلکه همچون انسانی آسیبپذیر و درگیر تعارضهای درونی دنبال میکند. او باید همزمان با انتظارات رسمی دربار، فروپاشی رابطهی زناشویی و فشار دیدهشدن کنار بیاید. مسئله فقط زندگی در محیطی پرزرقوبرق نیست؛ مسئله آن است که این زندگی، از پوشش و رفتار تا زمانبندی حضور در جمع، برای او از پیش تعریف شده است.
« فیلم ساختهی پابلو لارائین است و کریستن استوارت در آن نقش دایانا را بازی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ظاهر تجملی، در اینجا آسودگی نمیآورد؛ گاهی به شکلی آراسته از محدودیت بدل میشود. عنوان فیلم نیز در این چارچوب معنایی فراتر از نام خانوادگی دایانا پیدا میکند. «اسپنسر» یادآور هویتی است که پیش از نقش سلطنتی وجود داشته و فیلم پیوسته میان آن هویت شخصی و جایگاهی که دربار از او میخواهد، فاصله میاندازد.
دایانا در پی آن است که خود را از دل نقشی که دیگران برایش نوشتهاند بازشناسد؛ اما اثر این جستوجو را با توضیحهای مستقیم پیش نمیبرد و بیشتر از طریق نگاهها، مکثها، حرکتهای ناگهانی و تنهایی شخصیت منتقل میکند. بازی کریستن استوارت بازی کریستن استوارت مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلم است.
او دایانا را با تقلیدی صرف از ظاهر یا شیوهی سخنگفتن بازسازی نمیکند؛ در عوض، به تنش میان وقار بیرونی و آشفتگی درونی توجه دارد. بدن بازیگر نیز بخشی از این روایت میشود: حالت شانهها، مکث پیش از پاسخ، تغییر ناگهانی در آهنگ صدا و حرکت عصبی در فضا، گاه بیش از گفتوگوها از وضعیت روحی شخصیت خبر میدهند.
این اجرا در لحظههایی که دایانا میکوشد عادی و مطمئن به نظر برسد، بهویژه اثرگذار است؛ زیرا تماشاگر همزمان میتواند فشار پنهان زیر آن ظاهر را حس کند. استوارت در نقشآفرینی خود میان شکنندگی و سرسختی تعادل برقرار میکند و از تبدیل دایانا به نمادی یکبعدی از قربانیشدن میپرهیزد. عاطفهی او تنها در فروپاشی خلاصه نمیشود؛ گاهی در شوخی، سرکشی یا لحظههایی از صمیمیت با پسرانش نیز جلوه میکند.
« ظاهر تجملی، در اینجا آسودگی نمیآورد؛ گاهی به شکلی آراسته از محدودیت بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
همین تنوع، شخصیت را زندهتر و اجرای بازیگر را باورپذیرتر میسازد. تصویر، معماری و حس محاصره قاببندیهای فیلم، عمارت را صرفاً پسزمینهای زیبا برای رخدادها نمیسازند. راهروها، درها، پنجرهها و اتاقهای وسیع اغلب چنان به نمایش درمیآیند که گویی مسیرهای فرار نیستند، بلکه مرزهاییاند که شخصیت را در خود نگه میدارند.
دایانا ممکن است در اتاقی بزرگ تنها بماند، اما بزرگی فضا الزاماً احساس آزادی نمیآورد؛ گاهی برعکس، تنهایی او را آشکارتر میکند. دوربین با نزدیکشدن به چهرهی استوارت، فاصلهی امن تماشاگر را نیز کم میکند و ما را به آشفتگی او نزدیکتر میسازد. فیلمبرداری کلر ماتون، با رنگهای سرد و ترکیببندیهای حسابشده، این احساس را تقویت میکند.
شکوه بصری عمارت بهجای آنکه تماشاگر را مجذوب آسایش زندگی اشرافی کند، لایهای از بیروحی و انزوا بر آن مینشاند. گاهی تصویر بهقدری دقیق و نمادین است که میتوان هر فضای معماری را بازتابی از وضعیت روانی دایانا دانست؛ این دقت تصویری از امتیازهای فیلم است، هرچند در بعضی لحظهها به تأکید بیشازحد نزدیک میشود.
موسیقی و ریتم روانی موسیقی جانی گرینوود در شکلدادن به فضای فیلم نقشی اساسی دارد. قطعهها صرفاً همراهیکنندهی تصویر نیستند؛ گاهی پیش از آنکه رخدادی آشکار شود، اضطرابی نامعین را به صحنه تزریق میکنند. موسیقی میان زیبایی و ناآرامی در نوسان است و همین دوگانگی با جهانی که فیلم میسازد تناسب دارد: جهانی آراسته که در درون خود آرام نیست.
« همین تنوع، شخصیت را زندهتر و اجرای بازیگر را باورپذیرتر میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همراهی موسیقی با حرکت دوربین و سکوتهای طولانی، گاه صحنههای خانوادگی را به تجربهای نزدیک به وحشت روانشناختی بدل میکند، بیآنکه فیلم به ترس متعارف یا تعلیق معمول متوسل شود. این کیفیت شنیداری یکی از دلایلی است که فضای سنگین فیلم در ذهن میماند. بااینحال، همان عنصر میتواند برای برخی مخاطبان بیش از اندازه مسلط باشد.
وقتی موسیقی، قاببندی و نمادپردازی همگی در یک جهت عاطفی فشار میآورند، تماشاگر مجال کمتری برای کشف مستقل معنا پیدا میکند. فیلم در بهترین لحظههایش به تصویر و صدا اجازه میدهد در کنار هم معنایی چندلایه بسازند؛ در لحظههای کماثرتر، این عناصر بهجای گشودن فضا، برداشت موردنظر را بیش از حد برجسته میکنند.
استعارهها؛ میان کشف و اصرار «Spencer» به زبان استعاری علاقهمند است و برای بیان فشار روانی دایانا بارها از تصویرهایی فراتر از واقعگرایی روزمره بهره میگیرد. این رویکرد با هدف فیلم سازگار است: اثر نمیخواهد صرفاً وقایع را بازگو کند، بلکه میکوشد تجربهی ذهنی شخصیت را به شکلی سینمایی مجسم سازد.
در چنین چارچوبی، نمادها میتوانند راهی برای نشاندادن چیزهایی باشند که گفتن مستقیمشان دشوار است؛ از حس گرفتارشدن گرفته تا کشمکش میان گذشته و نقش کنونی. اما فیلم همیشه به نمادهای خود اعتماد نمیکند. گاه معنا چنان صریح و پرتکرار میشود که استعاره بهجای آنکه در ذهن مخاطب تهنشین شود، توجه را به طراحیشدنش جلب میکند.
« این کیفیت شنیداری یکی از دلایلی است که فضای سنگین فیلم در ذهن میماند. »
قوتها و کاستیها
این همان جایی است که فیلم ممکن است برای بعضی تماشاگران تصنعی یا زورکی جلوه کند. نمادپردازی وقتی مؤثرتر است که در دل کنش و فضا حل شود؛ اما هرگاه چند نشانهی بصری و موسیقایی همزمان بر یک مفهوم واحد تأکید کنند، ظرافت اثر کاهش مییابد. ریتم و محدودیتهای فیلم آغاز فیلم برای همهی مخاطبان به یک اندازه گیرا نیست.
بخش نخست با معرفی فضای سرد، مسیرهای عمارت و جایگاه دایانا پیش میرود، اما این مقدمه ممکن است کند و کمحادثه به نظر برسد. فیلم بیش از آنکه بر رخدادهای بیرونی تکیه کند، به ساختن حالوهوا و انباشت تدریجی تنش علاقه دارد. وقتی این فضای روانی جا میافتد، تعلیق عاطفی اثر قوت میگیرد و تماشاگر بیشتر با تجربهی شخصیت همراه میشود؛ ولی رسیدن به آن نقطه برای برخی نیازمند صبر است.
محدودبودن زمان و مکان، از یک سو تمرکز فیلم را افزایش میدهد و از سوی دیگر امکان تکرار را بالا میبرد. راهروها، آیینها و لحظههای انتظار، بهتدریج حس یکنواختی میآفرینند؛ بهویژه اگر تماشاگر با زبان بصری فیلم ارتباط نگیرد. از همین رو «Spencer» اثری نیست که صرفاً به اتکای داستان پرحادثه پیش برود.
جذابیت آن وابسته به میزان همراهی مخاطب با اجرای استوارت، ریتم کند و تأکیدهای فرمی فیلم است. جمعبندی «Spencer» پرترهای روانشناختی و شاعرانه از دایاناست؛ فیلمی که تجمل را از منظر کسی مینگرد که در دل آن احساس امنیت و آزادی نمیکند. بازی کریستن استوارت، موسیقی ناآرام گرینوود و قاببندیهای دقیق، تجربهای سنگین و بهیادماندنی میسازند.
« این همان جایی است که فیلم ممکن است برای بعضی تماشاگران تصنعی یا زورکی جلوه کند. »
جمعبندی
در مقابل، شروع کند، کشآمدن برخی لحظهها و استعارههایی که گاهی بیش از اندازه آشکار میشوند، مانع از آناند که اثر برای هر سلیقهای یکسان موفق باشد. ارزش فیلم بیش از آنکه در بازگویی تاریخ باشد، در تبدیل فشار عاطفی به تجربهای دیداری و شنیداری نهفته است. اینجا دایانا فقط موضوع روایت نیست؛ مرکز حسی جهانی است که نظم ظاهریاش بهتدریج تهدیدآمیز میشود.
اگر بتوان با ریتم آرام و زبان نمادین فیلم همراه شد، «Spencer» تصویری تأملبرانگیز از هزینهی زندگی در قالبی ازپیشساخته ارائه میدهد؛ تصویری که همزمان زیبا، خفهکننده و انسانی است.
« ارزش فیلم بیش از آنکه در بازگویی تاریخ باشد، در تبدیل فشار عاطفی به تجربهای دیداری و شنیداری نهفته است. »



ثبت دیدگاه