نقد و بررسی
نقد طلسم شده (Spellbound) | 1945
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان معما و رؤیا «Spellbound» ساختهٔ آلفرد هیچکاک، تریلری روانشناختی است که از همان آغاز، تماشاگر را میان دو پرسش معلق نگه میدارد: مردی که خود را دکتر آنتونی ادواردز مینامد کیست، و چرا حافظهاش از بخشی تعیینکننده از گذشته تهی شده است؟ فیلم از این گره داستانی برای ساختن تعلیقی بهره میگیرد که نه فقط بر یافتن پاسخ، بلکه بر دشواری اعتمادکردن به آنچه میبینیم و میشنویم استوار است.
هویت، خاطره و احساس گناه، اجزای یک معمای جنایی صرف نیستند؛ هر کدام راهیاند برای نزدیکشدن به ذهنی که خودش نیز نمیتواند به روایت خویش اطمینان کند. اثر از دل سنت داستانهای «مرد تحت تعقیب» برمیآید، اما در آغاز، آسایشگاه روانی زمینهای غنی برای مشاهدهٔ شخصیتها و مناسبات حرفهای فراهم میکند.
با گسترش روایت، فیلم از فضای بستهٔ مؤسسه فاصله میگیرد و به جستوجویی بیرونی و پرمخاطرهتر رو میآورد. این تغییر، دامنهٔ داستان را وسیع میکند، اما در عین حال از فرصتهایی میکاهد که محیط آسایشگاه برای پیشبرد تدریجی معما و پرورش شخصیتهای فرعی در اختیار فیلم گذاشته بود. روانکاوی؛ کلید معما یا آرایهٔ داستانی روانکاوی در «Spellbound» صرفاً بخشی از پسزمینه نیست؛ موتور پیشبرندهٔ روایت است.
خاطرات گمشده و نشانههای ناخودآگاه، در شکلگیری معما نقش دارند و فیلم پیوسته میکوشد میان آنچه شخصیت به یاد میآورد و آنچه از ذهنش پنهان مانده پیوند بزند. این انتخاب، به داستان کیفیتی دوگانه میدهد: از یک سو، تماشاگر را به قلمرو درونی شخصیت میبرد؛ از سوی دیگر، روانکاوی را به ابزاری نمایشی بدل میکند که باید در زمانی کوتاه و با سرعتی چشمگیر پاسخهای روایی تولید کند.
« با گسترش روایت، فیلم از فضای بستهٔ مؤسسه فاصله میگیرد و به جستوجویی بیرونی و پرمخاطرهتر رو میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همینجا یکی از محدودیتهای فیلم پدیدار میشود. برداشت آن از ذهن و درمان، گاهی بیش از آنکه پیچیدگیهای واقعی روان انسان را بازتاب دهد، تابع نیازهای معماست. تفسیر نشانهها و خاطرات با اطمینانی صورت میگیرد که ممکن است برای بینندهٔ امروز سادهانگارانه جلوه کند. با این همه، اهمیت تاریخی فیلم در بهرهگیری از روانکاوی برای ساخت یک تریلر هالیوودی همچنان چشمگیر است؛ اثری که دانش روانشناختی را به مرکز تعلیق میآورد، حتی اگر تصویرش از این دانش همواره دقیق و متقاعدکننده نباشد.
روانپزشک مشاور تولید نیز در شکلگیری فضای تخصصی فیلم نقش داشت، هرچند رابطهٔ میان دقت علمی و آزادی هنری در روند ساخت بیتنش نبود. کنستانس و مردی بیگذشته دکتر کنستانس پترسون با بازی اینگرید برگمن، شخصیتی است که اقتدار حرفهای و آسیبپذیری عاطفی را همزمان در خود دارد. او صرفاً ناظری نیست که از بیرون معما را بررسی کند؛ باورهایش دربارهٔ بیمار و وظیفهٔ درمان، او را وارد موقعیتی میکند که مرز میان تشخیص حرفهای و دلبستگی شخصی پیوسته باریکتر میشود.
برگمن این دوگانگی را با وقار و خویشتنداری اجرا میکند. بازی او از اغراقهای رایج ملودرام فاصله میگیرد و به کنستانس نیرویی درونی میبخشد؛ نیرویی که با گذشت زمان، در برابر خطر و تردید محک زده میشود. در برابر او، گریگوری پک نقشی بر پایهٔ گسست و سردرگمی بازی میکند. جذابیت ظاهری شخصیتش با نوعی بیثباتی درونی همراه است: مردی که در برابر گذشتهٔ خود ایستاده، اما به آن دسترسی ندارد.
بازی پک در بهترین لحظات، حس ترس از ناشناخته را منتقل میکند؛ گویی شخصیت نه فقط از اتهامی بیرونی، بلکه از احتمال ناشناختهماندن برای خودش نیز بیم دارد. با این حال، گاه واکنشهای او به جای آنکه لایههای روانی بیشتری بگشایند، به نشانههایی آشکار و مستقیم از پریشانی محدود میشوند. عشقی در دل خطر رابطهٔ کنستانس و مردی که همراه اوست، عنصر عاطفی اصلی فیلم را شکل میدهد.
« از همینجا یکی از محدودیتهای فیلم پدیدار میشود. »
شخصیتها و اجرا
این پیوند به داستان حرارت میبخشد و مخاطرهٔ تعقیب را از سطح یک پروندهٔ جنایی فراتر میبرد؛ آنچه در معرض خطر است، هم حقیقت و امنیت شخصیتهاست و هم امکان شکلگیری اعتماد میان دو انسان. در لحظاتی که فیلم از توضیح و تحلیل فاصله میگیرد، حضور برگمن و پک به رابطه کیفیتی لطیف و مؤثر میدهد.
اما شتاب در شکلگیری دلبستگی، گاه باورپذیری این رابطه را کاهش میدهد. شخصیتها در فضایی سرشار از ابهام و تهدید، فرصت محدودی برای شناخت یکدیگر دارند و با این همه، احساسشان بهسرعت اهمیت محوری پیدا میکند. فیلم میخواهد عشق را نیرویی برای عبور از ترس نشان دهد، ولی پیوند میان این دو همیشه به اندازهٔ خطرهایی که میپذیرند، مجال پرورش نمییابد.
لحظات ملودراماتیک نیز در بعضی بخشها فشار عاطفی داستان را آشکارا بالا میبرند، بیآنکه همواره از دل تحول تدریجی شخصیتها برخاسته باشند. تصویرهایی که از منطق میگریزند یکی از بهیادماندنیترین انتخابهای فیلم، ساختن رؤیا نه به شکل تصویری محو و معمول، بلکه همچون منظرهای روشن، هندسی و ناآرام است.
در این بخش، منطق روزمره جای خود را به پیوندهای تداعیگر میدهد و اشیا و فضاها به نشانههایی بدل میشوند که میتوانند هم تهدیدآمیز باشند و هم رازآلود. مشارکت سالوادور دالی در طراحی فضای رؤیا، به این بخش هویتی بصری بخشیده است؛ هرچند آنچه در نسخهٔ نهایی دیده میشود، حاصل فرایندی پیچیده از طراحی، فیلمبرداری و تدوین است و سهم نهایی دالی را نمیتوان یکسره با تمام جزئیات صحنه یکی دانست.
« در لحظاتی که فیلم از توضیح و تحلیل فاصله میگیرد، حضور برگمن و پک به رابطه کیفیتی لطیف و مؤثر میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ارزش این بخش تنها در ظاهر نامتعارف آن نیست. رؤیا در فیلم پلی میان تصویر و روان است: چیزی که شخصیت شاید نتواند به زبان روشن بیان کند، در قالب فضا و نماد پدیدار میشود. چنین رویکردی به فیلم لحظاتی میبخشد که از قالب تریلر کلاسیک بیرون میزنند و تا مدتها در ذهن میمانند. با این حال، رؤیا بیش از آنکه تجربهای کاملاً آزاد و گنگ باشد، در خدمت معما قرار دارد؛ تصویرهایش سرنخاند و قرار است به بازسازی داستان کمک کنند.
این کاربرد روایی، از نیروی رازآلود آن کم نمیکند، اما دامنهٔ تجربهٔ سوررئال را محدود میسازد. تعلیق و ریتم روایت هیچکاک در طراحی تعلیق، از اطلاعات ناقص و نگرانی مداوم شخصیتها بهره میگیرد. تماشاگر میداند که چیزی در گذشته رخ داده، اما نمیداند کدام نشانه را باید جدی بگیرد و به کدام برداشت بدگمان باشد.
همین بیاطمینانی، موتور جذابیت فیلم است. هر بخش از مسیر، امکان تازهای برای تفسیر پیش میگذارد و فضای عاشقانه را با اضطرابی جنایی درمیآمیزد. موسیقی میکلوس روژا نیز به این فضا یاری میرساند: ملودیها در لحظات حساس، تنش را برجسته میکنند و پیوند عاطفی را به سوی حالوهوایی پرشور و گاه هولناک میبرند.
این موسیقی برای فیلم جایزهٔ اسکار بهترین موسیقی متن را دریافت کرد. با این همه، ریتم فیلم یکنواخت نیست. برخی گذرها با نیروی معما پیش میروند و برخی دیگر، بهویژه هنگامی که روایت به توضیح روانشناختی یا جابهجایی میان موقعیتها وابسته میشود، از کشش میافتند. فیلم گاه در توضیح نشانهها مکث میکند، در حالی که تعلیقش به حرکت و ابهام نیاز دارد.
« ارزش این بخش تنها در ظاهر نامتعارف آن نیست. »
قوتها و کاستیها
در سوی دیگر، بعضی رخدادها چنان سریع روی میدهند که مجال کافی برای تهنشینشدن عاطفیشان باقی نمیماند. این نوسان، تجربهٔ تماشا را اندکی ناهموار میکند، اما هرگز جذابیت ایدهٔ مرکزی را از میان نمیبرد. جایگاه فیلم در کارنامهٔ هیچکاک «Spellbound» را میتوان اثری دانست که جاهطلبی بصری و کشش عامهپسند را کنار هم مینشاند.
فیلم از یک سو معمایی دربارهٔ حافظه و هویت است و از سوی دیگر داستانی عاشقانه که در قالب تعقیب و گریز پیش میرود. همین ترکیب، هم نقطهٔ قوت آن است و هم منشأ برخی ناهماهنگیهایش: داستان میخواهد هم ذهن را تحلیل کند، هم رابطهای عاطفی را در زمانی کوتاه بپروراند و هم مخاطب را با ضرباهنگ یک تریلر همراه نگه دارد.
اثر در قیاس با فیلمهای مشهورتر هیچکاک، شاید از نظر یکپارچگی روایی و مهار عاطفه به همان اندازه صیقلی نباشد؛ اما جسارتش در پیوندزدن روانکاوی با تصویرهای رؤیاگون، هویتی مستقل به آن میدهد. همکاری با دالی، توجه به حافظه و گناه، و اجرای برگمن، مجموعهای میسازند که حتی ضعفهایش نیز بخشی از چهرهٔ خاص آناند.
فیلم در جایی میان معمایی کلاسیک و آزمایشی بصری ایستاده است: نه کاملاً به اولی بسنده میکند و نه تا پایان به دومی تن میدهد. جمعبندی «Spellbound» فیلمی است دربارهٔ ذهنی که گذشتهاش را پنهان کرده و انسانی که ناچار است در میان ترس، عشق و نشانههای نامطمئن راهی به سوی حقیقت بیابد. مهمترین دستاورد آن، نه صرفاً معمای مرکزی، بلکه فضایی است که از برخورد روانکاوی، تعلیق و رؤیا پدید میآورد.
« در سوی دیگر، بعضی رخدادها چنان سریع روی میدهند که مجال کافی برای تهنشینشدن عاطفیشان باقی نمیماند. »
جمعبندی
برگمن و پک به داستان نیروی عاطفی میبخشند و تصویرهای سوررئال آن، لحظاتی فراتر از قراردادهای معمول تریلر میآفرینند. در مقابل، روایت گاهی برای پیشبرد معما از روانکاوی سادهشده بهره میگیرد، رابطهٔ عاشقانه را با شتاب پیش میبرد و در میانهٔ راه از افتوخیز ریتم رنج میبرد. این کاستیها مانع از آن نیستند که فیلم همچنان تجربهای متمایز و قابلتأمل باشد: اثری که میان عقل و ناخودآگاه، میان واقعیت و رؤیا، و میان اعتماد و تردید حرکت میکند، بیآنکه تمام جذابیتش را به پاسخ نهایی وابسته سازد.
ثبت دیدگاه