نقد و بررسی
نقد بیسکویت سبز (Soylent Green) | 1973
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که کمبود را به اقلیم بدل میکند ریچارد فلیشر در «سویِلِنت گرین» آیندهای را تصویر میکند که در آن فاجعه دیگر رویدادی ناگهانی نیست؛ به وضع عادی زندگی بدل شده است. گرما، آلودگی، ازدحام و کمیابی غذا، نه پسزمینههایی برای ماجراجویی قهرمان، بلکه اجزای پیوسته و روزمره جهانی فرسودهاند.
در نیویورک این روایت، جمعیتِ گرفتار در خیابانها و صفهای غذا در برابر آسایش محصور ثروتمندان قرار میگیرد؛ تقابلی که از همان آغاز نشان میدهد بحران فقط طبیعی نیست، بلکه به شکلی نابرابر بر انسانها فرود میآید. قدرت فیلم در آن است که این جهان را با هیاهوی آیندهگرایانه نمیسازد. شهرش بیشتر شبیه اکنونی است که رها شده و فرصت فرسودن یافته: تنگ، گرم و بینظم.
همین انتخاب، فضای فیلم را باورپذیر میکند. فاجعه در معماریِ آشنا و مناسبات روزانه جا گرفته است؛ ازاینرو مخاطب بهجای تماشای جهانی کاملاً بیگانه، با نسخهای تشدیدشده از جامعه خود روبهرو میشود. جنایی در خدمتِ روایت دیستوپیایی داستان از مسیر یک تحقیق جنایی پیش میرود. رابرت ثورن، کارآگاه نیویورکی با بازی چارلتون هستون، مأمور بررسی قتل یکی از مدیران شرکت سویِلِنت میشود؛ شرکتی که فرآوردههای غذاییاش بخش بزرگی از مردم را زنده نگه میدارند.
« قدرت فیلم در آن است که این جهان را با هیاهوی آیندهگرایانه نمیسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این خط داستانی، موتور حرکت فیلم است، اما اهمیتش تنها در یافتن پاسخ یک پرونده خلاصه نمیشود. هر سرنخ، دریچهای است به ساختار قدرت، مناسبات طبقاتی و حقیقتهایی که جامعه برای دوام آوردن ناچار است از آنها چشم بپوشد. فیلم در ترکیب علمیتخیلی و پلیسی گاه ناهموار عمل میکند. معما به پیش میرود، اما برخی بخشهای تحقیق بیشتر نقش اتصال میان موقعیتها را دارند تا آنکه بهتنهایی تعلیقی نیرومند بسازند.
بااینهمه، سازوکار ژانر پلیسی به اثر امکان میدهد اطلاعات را تدریجی عرضه کند و تماشاگر را همزمان با ثورن در دل جهانی قرار دهد که قواعد اخلاقیاش بهشدت آسیب دیدهاند. از شرح بیشتر مسیر معما باید پرهیز کرد، زیرا لذت فیلم تا اندازهای به کشف تدریجی آن وابسته است. سیاستِ بدن، غذا و نابرابری هسته فکری «سویِلِنت گرین» فقط ترس از گرسنگی نیست؛ پرسش از این است که در شرایط کمیابی، چه کسانی حق انتخاب دارند و چه کسانی به چیزی برای مدیریت و مصرف بدل میشوند.
ثروتمندان در فضاهای محفوظ زندگی میکنند و به کالاهایی دسترسی دارند که برای اکثریت دستنیافتنی است. در مقابل، مردم عادی با جیرههای صنعتی و صفهای طولانی روزگار میگذرانند. غذا در این جهان، هم نیاز زیستی است و هم نشانه منزلت و قدرت. فیلم در نمایش این نابرابری، گاهی بهجای پرداخت پیچیده اجتماعی، بر تصویرهای صریح و تکاندهنده تکیه میکند.
« این خط داستانی، موتور حرکت فیلم است، اما اهمیتش تنها در یافتن پاسخ یک پرونده خلاصه نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
این صراحت میتواند اثرگذار باشد، اما بعضی ایدههایش بیش از آنکه از خلال شخصیتها و روابطشان گسترش یابند، همچون نشانههایی آشکار از تباهی عرضه میشوند. بااینحال، تقابل میان وفور محدود و محرومیت عمومی بهروشنی مضمون اصلی را برجسته میکند: بحران منابع، در جامعهای ناعادلانه، صرفاً کمبود ایجاد نمیکند؛ مرز میان ارزشمند و بیارزش را نیز به شکلی خشونتبار بازتعریف میکند.
کارآگاه و حافظه جهان ازدسترفته ثورن قهرمانی بینقص یا اندیشمندی آرمانگرا نیست. او مردی عملگراست که در محیطی خشن کار میکند و بسیاری از عادتهای همان جهان را با خود دارد. همین ویژگی به شخصیت او بُعدی انسانی میبخشد: مواجههاش با حقیقت، صرفاً پیروزی قهرمان بر شر نیست، بلکه آزمونی است برای سنجش اینکه در جامعهای فروپاشیده، دانستن چه مسئولیتی بر دوش فرد میگذارد.
در برابر او، سول رات، همخانه سالخوردهاش با بازی ادوارد جی. رابینسون، نقش حافظه زنده گذشته را دارد. او جهانی را به یاد میآورد که در آن غذا، طبیعت و آسایش اموری عادی بودند، نه امتیازهایی نادر. رابطه این دو، از صمیمیترین بخشهای فیلم است: ثورن به اکنون و ضرورتهایش چسبیده، درحالیکه رات امکان مقایسه و سوگواری برای ازدسترفتهها را حفظ میکند.
« کارآگاه و حافظه جهان ازدسترفته ثورن قهرمانی بینقص یا اندیشمندی آرمانگرا نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضور رابینسون به فیلم گرمایی میبخشد که با فضای سرد و فرسوده پیرامونش تضاد دارد؛ لحظههای او درباره گذشته، بهجای آنکه صرفاً اطلاعات بدهند، حسِ فقدان را ملموس میکنند. شکل بصری و حس فرسودگی فلیشر آینده را با جلوههایی پرزرقوبرق نمیسازد. تصویرها بیشتر بر کثیفی، ازدحام و گرمای طاقتفرسا تکیه دارند.
این انتخاب با جهان فیلم سازگار است و به آن کیفیتی ملموس میدهد؛ گویی دوربین نه به آیندهای دور، بلکه به شهری قدم گذاشته که دیگر توان پنهان کردن زخمهایش را ندارد. تضاد میان خانههای مجهز و خیابانهای لبریز از مردم، از عناصر بصری مؤثر فیلم است. البته فاصله زمانیِ ساخت اثر را نمیتوان نادیده گرفت.
برخی طراحیها، شیوه فیلمبرداری و جزئیات آیندهنگرانه اکنون کهنه به نظر میرسند و ممکن است برای مخاطبی که به زبان بصری معاصر خو گرفته، کمی تصنعی باشند. اما این قدمت در همهجا نقطهضعف نیست. بخشی از جذابیت فیلم در همین نگاه تاریخی نهفته است: آیندهای که فیلم در دهه هفتاد تصور میکرد، با ترسها و محدودیتهای همان دوره شکل گرفته است.
« شکل بصری و حس فرسودگی فلیشر آینده را با جلوههایی پرزرقوبرق نمیسازد. »
قوتها و کاستیها
آنچه دوام آورده، بیشتر ایدهها و حالوهوای اجتماعی اثر است تا فناوریهای خیالیاش. ریتم، کشش و مرزهای پرداخت ریتم فیلم یکنواخت نیست. در بخشهایی، تحقیق و رفتوآمد میان سرنخها با مکثهایی همراه میشود که به فضای جهانسازی فرصت تنفس میدهند؛ اما همین مکثها گاهی طولانی و کمتحرک میشوند.
تماشاگرانی که انتظار تعلیق پیوسته یا رخدادهای پرشتاب دارند، ممکن است فیلم را کند بیابند. این کندی همیشه حاصل انتخابی موفق نیست، زیرا برخی صحنهها نه اطلاعات تازهای میدهند و نه رابطه شخصیتها را به اندازه کافی عمیقتر میکنند. پرداخت بعضی خطوط فرعی نیز محدود میماند. جهان فیلم ایدههای فراوانی درباره قدرت، فقر، بهرهکشی و فرسایش اخلاقی پیش میکشد، ولی برای همه آنها زمان و عمق یکسانی فراهم نمیکند.
برخی شخصیتها بیش از آنکه مسیر تحول مستقلی داشته باشند، نماینده موقعیتی اجتماعی یا کارکردی رواییاند. بنابراین فیلم در مقام یک هشدار اجتماعی و تمثیل آخرالزمانی نیرومندتر از یک درام شخصیتمحورِ کاملاً متوازن ظاهر میشود. جمعبندی «سویِلِنت گرین» با وجود ریتم گاه کشدار، پرداخت نابرابر برخی شخصیتها و جلوههایی که امروز نشانههای سن خود را آشکار میکنند، همچنان فیلمی گیرا و تلخ است.
« آنچه دوام آورده، بیشتر ایدهها و حالوهوای اجتماعی اثر است تا فناوریهای خیالیاش. »
جمعبندی
ارزش ماندگارش در فضای سنگین و ملموس، در پیوند دادن معمای جنایی به بحران اخلاقی، و در تصویری است که از نابرابری در زمانه کمبود میسازد. ایده مرکزی اثر حتی برای تماشاگرانی که از پیش از پیچ اصلی آگاهاند، میتواند همچنان کشش داشته باشد؛ زیرا تنش فیلم فقط بر غافلگیری استوار نیست، بلکه بر اضطرابی بنا شده که از ابتدا در شهر، غذا و رفتار آدمها حضور دارد.
اثر در بهترین لحظههایش بهجای آنکه آینده را هیولایی دوردست معرفی کند، نشان میدهد چگونه انتخابهای جمعی و مناسبات قدرت میتوانند فاجعه را به امری روزمره تبدیل کنند. پایان تلخ و سکانس پایانیاش نیز از همان نیروی عاطفی میآیند: احساسی که پس از تماشای فیلم باقی میماند، نه صرفاً حیرت از یک افشاگری، بلکه اندوه برای جهانی است که انسانها در ساختنش سهم داشتهاند.



ثبت دیدگاه