نقد و بررسی
نقد Sorry Angel | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان عشق و زمان «ببخشید فرشته» ساختهٔ کریستوف اونوره، بیش از آنکه داستان عشقی با آغاز و انجامی متعارف باشد، تصویری از آدمهایی است که میکوشند در زمانهای ناپایدار، برای خواستن و دوستداشتن جایی پیدا کنند. فیلم در فرانسهٔ سال ۱۹۹۳ میگذرد و مسیر ژاک، نویسندهای پاریسی و جهاندیده، و آرتور، دانشجویی جوان و سرزنده را دنبال میکند؛ دو مردی که دیدار اتفاقیشان آرامآرام از یک رابطهٔ گذرا فراتر میرود.
آنوره این پیوند را نه با ضرباهنگ ملودرام، بلکه از خلال گفتوگو، انتظار، خاطره و مکث میسازد. حاصل، فیلمی است که عاطفه را آشکارا عرضه نمیکند، بلکه از تماشاگر میخواهد آن را در فاصلهٔ میان کلمات و نگاهها دریابد. ژاک و آرتور؛ دو زمان متفاوت کانون دراماتیک فیلم، تفاوت مرحلهٔ زندگی این دو شخصیت است.
آرتور در آستانهٔ تجربهکردن قرار دارد؛ کنجکاوی و جسارت جوانی در او با نوعی بیتجربگی همراه است. ژاک، در مقابل، مردی است که از پیش با فقدان، فرسودگی و محدودیتهای زندگی روبهرو شده و میداند هر انتخابی ممکن است بهایی داشته باشد. فاصلهٔ میان آنها صرفاً تفاوت سن نیست؛ تفاوتی است در نگاه به آینده، در شیوهٔ مواجهه با میل و در میزان آمادگی برای پذیرفتن وابستگی.
« آنوره این پیوند را نه با ضرباهنگ ملودرام، بلکه از خلال گفتوگو، انتظار، خاطره و مکث میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این نابرابری برای ساختن تعارضی اخلاقی یا سادهسازی رابطه استفاده نمیکند. آرتور نه فقط مریدی شیفتهٔ نویسندهای باتجربه است و نه ژاک صرفاً مردی گرفتار نوستالژی جوانی. هر دو در دیگری چیزی مییابند که در زندگی خود کم دارند: آرتور با ژاک به قلمرویی از تجربه و اندیشه نزدیک میشود و ژاک، در حضور او، با امکانِ شور و آیندهای روبهرو میشود که تصورش دشوار است.
همین دادوستد، رابطه را باورپذیر و چندلایه میکند. عشق در مقام تجربه، نه وعده یکی از امتیازهای اثر، پرهیز از این تصور رمانتیک است که عشق الزاماً به تعهدی روشن یا آیندهای مطمئن میانجامد. رابطهٔ ژاک و آرتور از لحظههای کوتاه، دیدارهای ناپیوسته و انتظار شکل میگیرد. فیلم به جای آنکه هر برخورد را پلهای برای رسیدن به نقطهٔ اوج بداند، به خودِ تجربهٔ نزدیکشدن توجه میکند: شیوهای که دو نفر یکدیگر را میسنجند، از خود محافظت میکنند و گاه بیآنکه اعترافی بر زبان آورند، اهمیت دیگری را درمییابند.
در این رویکرد، عشق نه درمانی برای رنج است و نه نیرویی جادویی که واقعیت را از میان بردارد. بااینحال، رابطه برای شخصیتها معنایی دگرگونکننده پیدا میکند؛ نه چون دشواریها را حل میکند، بلکه چون راهی تازه برای زیستن در کنار آنها میگشاید. فیلم با ظرافت نشان میدهد که گاهی پیوندی کوتاه یا نامطمئن نیز میتواند اثری ماندگار بر جای بگذارد، بیآنکه به وعدهای بزرگ و قطعی تبدیل شود.
« فیلم از این نابرابری برای ساختن تعارضی اخلاقی یا سادهسازی رابطه استفاده نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
سایهٔ بیماری و حافظهٔ جمعی زمینهٔ تاریخی فیلم صرفاً آرایش صحنه نیست. بحران ایدز در اوایل دههٔ نود همچون نیرویی حاضر و خاموش بر زندگی شخصیتها سایه میاندازد. این حضور، هرچند در بسیاری از لحظهها به شکل مستقیم و توضیحی بیان نمیشود، بر نگاه آنان به زمان، بدن و آینده اثر میگذارد. برای ژاک، بیماری تنها یک واقعیت جسمانی نیست؛ عاملی است که امکان برنامهریزی و تصور فردا را پیچیده میکند.
در پیرامون او نیز بیماری به تجربهای جمعی بدل شده و فقدان، ترس و اندوه را وارد زندگی روزمره کرده است. بااینهمه، اثر شخصیتهایش را به نمادهای یک بحران تاریخی فرو نمیکاهد. رنج و بیماری بخشی از جهان فیلماند، اما تمام جهان آن نیستند. آدمها همچنان شوخی میکنند، عاشق میشوند، از هنر و ادبیات حرف میزنند و درگیر خواستههای کوچک و بزرگ روزمرهاند.
همین توازن به فیلم امکان میدهد هم حافظهٔ یک دوره را حفظ کند و هم از تبدیلشدن به بیانیهای یکسویه بپرهیزد. تلخی تاریخ در پسزمینه حضور دارد، اما چهرههای فردی را محو نمیکند. بازیها و زبان بدن بازی پیر دولادونشان و ونسان لاکست بر نیرویی کمادعا تکیه دارد. بخش مهمی از رابطه نه در گفتارهای توضیحی، بلکه در مکثها، نگاهها و تغییرهای کوچک رفتار شکل میگیرد.
« سایهٔ بیماری و حافظهٔ جمعی زمینهٔ تاریخی فیلم صرفاً آرایش صحنه نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ژاک در ظاهر میتواند بذلهگو و مسلط به نظر برسد، اما بازی دولادونشان زیر این ظاهر، شکنندگی و گریز از وابستگی را آشکار میکند. او شخصیتی میسازد که هم خواهان صمیمیت است و هم از پیامدهای آن عقب میکشد. لاکست نیز آرتور را از قالب جوانی معصوم و یکبعدی بیرون میآورد. سرزندگی او با نوعی جدیت درونی همراه است؛ گویی کنجکاویاش فقط میل به تجربه نیست، بلکه راهی برای جستوجوی معنای زندگی و رابطه است.
هماهنگی میان دو بازیگر، صمیمیتی طبیعی پدید میآورد که بهندرت به نمایش عاطفه برای تأثیرگذاری فوری متوسل میشود. سکوتها در این فیلم خلأ نیستند؛ بخشی از گفتوگو هستند و گاه بیش از جملههای صریح از خواستها و ترسهای شخصیتها خبر میدهند. فضا، تصویر و جزئیات روزمره اونوره با بازآفرینی فرانسهٔ اوایل دههٔ نود، فضایی میسازد که حس دوره را از راه جزئیات زندگی روزمره منتقل میکند.
پاریس و محیطهای دیگر صرفاً پسزمینهای زیبا برای عاشقانهٔ مرکزی نیستند؛ آنها محل تلاقی کار، دوستی، خانواده، میل و تنهاییاند. فیلم به جای آنکه تاریخ را با نشانههای پررنگ توضیح دهد، اجازه میدهد در پوشش، مکانها، گفتوگوها و فناوریهای روزمره نفوذ کند. این توجه به جزئیات، به اثر کیفیتی ملموس میدهد.
« او شخصیتی میسازد که هم خواهان صمیمیت است و هم از پیامدهای آن عقب میکشد. »
قوتها و کاستیها
لحظههای مشترک شخصیتها اغلب در فضاهای عادی و گذرا رخ میدهند و همین امر از تصنع میکاهد. زیبایی تصویری فیلم نیز در خدمت عاطفه است، نه صرفاً جلوهگری؛ قابها گاه حس فاصله یا انزوا را تقویت میکنند و گاه با نزدیکشدن به چهرهها، صمیمیت را برجسته میسازند. جهان اثر با شکوهی نمایشی عرضه نمیشود، بلکه از کنار هم نشستن لحظههای کوچک جان میگیرد.
ریتم آرام؛ فضیلت و محدودیت آرامش روایی فیلم دو وجه دارد. از یک سو، مجال میدهد رابطهٔ ژاک و آرتور بدون شتاب شکل بگیرد و تماشاگر تغییرهای ظریف آن را دنبال کند. مکثها با موضوع فیلم تناسب دارند: آدمهایی که در برابر زمان محدود، جدایی و آیندهٔ نامعلوم ایستادهاند، لزوماً در مسیری پرحادثه حرکت نمیکنند.
این شیوه، صبر و توجه میطلبد و در عوض فرصت میدهد احساسات بهتدریج رسوب کنند. از سوی دیگر، همین ریتم در بخشهایی کشش روایت را کاهش میدهد. برخی مکثها و لحظههای احساسی بیش از اندازه امتداد مییابند و تکرار حالوهوا گاهی جای پیشروی دراماتیک را میگیرد. ساختار فیلم نیز همیشه پیوندی کاملاً روان میان بخشهای مختلف برقرار نمیکند؛ بعضی شخصیتهای فرعی، با وجود اهمیتشان در جهان ژاک، فرصت محدودی برای شکلگیری مستقل مییابند.
« لحظههای مشترک شخصیتها اغلب در فضاهای عادی و گذرا رخ میدهند و همین امر از تصنع میکاهد. »
جمعبندی
بنابراین آنچه برای تماشاگری جذاب است که به سینمای تأملی علاقه دارد، ممکن است برای دیگری کمتحرک یا پراکنده به نظر برسد. جمعبندی «ببخشید فرشته» فیلمی لطیف و اندوهگین دربارهٔ میل به زندگی در سایهٔ فقدان است. قوت اصلی آن در پرهیز از اغراق و اعتماد به جزئیات است: رابطهای که از برخوردی اتفاقی آغاز میشود، از راه نگاهها و فاصلهها عمق میگیرد و معنایی فراتر از دوام خود پیدا میکند.
بازیهای طبیعی، فضای تاریخی زنده و توجه به تجربهٔ روزمره، به اثر صداقتی عاطفی میبخشند؛ در مقابل، ریتم کند و طولانیشدن بعضی لحظهها مانع از آن میشود که همهٔ بخشهای فیلم به یک اندازه اثرگذار باشند. بااینحال، آنوره تصویری انسانی از عشق میسازد که نه وعدهٔ رهایی میدهد و نه تلخی را انکار میکند؛ یادآوری میکند که حتی در زمانهای دشوار، نزدیکی به دیگری میتواند راهی برای دیدن زندگی با چشمانی تازه باشد.
« جمعبندی «ببخشید فرشته» فیلمی لطیف و اندوهگین دربارهٔ میل به زندگی در سایهٔ فقدان است. »



ثبت دیدگاه