نقد و بررسی
نقد آهنگ یک (Song One) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: اندوهی که با صدا بیان میشود «Song One» درام مستقلی به نویسندگی و کارگردانی Kate Barker-Froyland است؛ فیلمی که موسیقی را نه تزئینی بر حاشیهٔ قصه، بلکه یکی از راههای اصلی ارتباط میان شخصیتها قرار میدهد. آغاز داستان با غیبت و ناتوانی از گفتوگو گره خورده است: هنری، نوازندهای جوان، پس از تصادفی به کما میرود و فرنی، خواهر دورافتادهاش، به خانه بازمیگردد.
بازگشتی که در ظاهر برای کنار برادر بودن است، اما بهتدریج او را با فاصلههای قدیمی، احساس گناه و بخشهایی از زندگی هنری روبهرو میکند که از آنها بیخبر مانده بود. فیلم از مصالح آشنای ملودرام استفاده میکند، اما میکوشد از هیجانهای پررنگ و گرهافکنیهای پرشتاب فاصله بگیرد. نتیجه اثری آرام، کمحادثه و متکی بر حسوحال است؛ فیلمی که گاه لطافت و خویشتنداریاش تأثیرگذار میشود و گاه همین پرهیز از شدت، آن را کمجان میکند.
خانواده، فاصله و بازگشت هستهٔ عاطفی فیلم رابطهٔ فرنی و هنری است؛ رابطهای که حضور فیزیکی هنری در مرکز آن نیست، بلکه خاطرهها، نوشتهها و نشانههای بهجامانده از او آن را میسازند. فرنی با دنبالکردن یادداشتها و مکانهایی که برادرش دوست داشته، بهنوعی از راه غیاب با او دیدار میکند.
این جستوجو به فیلم امکان میدهد مفهوم صمیمیت را از نو صورتبندی کند: گاهی شناختن یک عزیز، نه در گفتوگویی کامل، بلکه در بازخوانی ردهایی ممکن میشود که از او برجای ماندهاند. در عین حال، فیلم دوری فرنی از خانواده را بیشتر بهعنوان زخمی احساسی نشان میدهد تا مسئلهای با پیشینهٔ روشن و پیچیده.
« فیلم از مصالح آشنای ملودرام استفاده میکند، اما میکوشد از هیجانهای پررنگ و گرهافکنیهای پرشتاب فاصله بگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
احساس گناه او نسبت به اختلاف قدیمی با هنری قابلفهم است، اما زمینهای که آن احساس را شکل داده، بهاندازهای بسط نمییابد که همهٔ ابعادش برای تماشاگر ملموس شود. همین کمبود، بعضی لحظههای خانوادگی را مؤثر اما اندکی سادهشده جلوه میدهد. بازیها و ظرافت عاطفی Anne Hathaway نقش فرنی را با بازیای مهارشده پیش میبرد.
او شخصیت را به قهرمانی پرتحرک یا آشکارا اندوهگین تبدیل نمیکند؛ بیشتر میگذارد سکوت، نگاه و مکثها بار عاطفی را حمل کنند. این انتخاب با حالوهوای فیلم سازگار است و به فرنی کیفیت انسانی میدهد: زنی که هنوز نمیداند با آنچه در برابرش قرار گرفته چگونه کنار بیاید و برای بیان احساساتش راهی مطمئن ندارد.
Johnny Flynn نیز در نقش جیمز فارستر، موسیقیدانی که هنری او را تحسین میکرد، حضوری آرام و کمادعا دارد. جذابیت او بیش از آنکه از کاریزمای ستارهوار بیاید، از پیوند طبیعیاش با اجرا و موسیقی سرچشمه میگیرد. Ben Rosenfield، با وجود آنکه هنری بیشتر از طریق خاطره و تصویرهای پراکنده حاضر است، به این شخصیت غایب نشانههایی از فردیت میبخشد.
بازی Mary Steenburgen در نقش مادر نیز فضای خانوادگی را از اغراق دور نگه میدارد، هرچند فیلم فرصت چندانی برای کاوش کامل در رابطهٔ مادر و دختر فراهم نمیکند. موسیقی بهمثابه زبان و فضا موسیقی مهمترین دستاورد «Song One» است. ترانهها و اجراها در جهان فیلم جا دارند و بهنظر نمیرسد صرفاً برای افزودن جذابیت شنیداری به قصه وارد شده باشند.
« همین کمبود، بعضی لحظههای خانوادگی را مؤثر اما اندکی سادهشده جلوه میدهد. »
شخصیتها و اجرا
جیمز از راه موسیقی با هنری پیوند دارد؛ فرنی نیز در پی نزدیکشدن به برادرش، قدمبهقدم وارد فضایی میشود که موسیقی برای او معنا پیدا میکند. از اینرو، اجراها در بهترین لحظههای فیلم نقشی روایی دارند: آنچه شخصیتها نمیتوانند مستقیم به زبان بیاورند، در صدا و شنیدن مجال بروز مییابد.
فضای موسیقایی بروکلین نیز به فیلم گرمایی صمیمانه میدهد. این فضا نه با جلوهگری گسترده، بلکه از رهگذر اجراهای کوچک و برخوردهای گذرا شکل میگیرد. بااینحال، اتکای زیاد به موسیقی گاهی جای توسعهٔ دراماتیک را میگیرد. هرگاه قصه برای پیشبرد احساساتش به ترانهای پناه میبرد که شخصیتپردازی یا موقعیت را بهاندازهٔ کافی عمق نمیبخشد، موسیقی از زبان داستان به تکیهگاهی برای کمبودهای آن بدل میشود.
رابطهٔ فرنی و جیمز رابطهٔ فرنی و جیمز از ایدهای بالقوه پربار آغاز میشود: دو غریبه که به واسطهٔ علاقهٔ هنری به یک نفر مشترک با هم روبهرو شدهاند، در دورهای شکننده از زندگی به یکدیگر نزدیک میشوند. جیمز با هنری پیوندی از جنس ستایش هنری دارد و فرنی او را راهی برای شناخت برادرش میبیند.
این نقطهٔ شروع، امکان بررسی تفاوت میان تصویر یک هنرمند و انسان واقعی پشت آن تصویر را فراهم میکند. اما پیشرفت رابطه در برخی لحظات شتابزده به نظر میرسد. نزدیکی عاطفی این دو، بیش از آنکه از گفتوگوها و کشمکشهای کافی برآید، بر فضای مشترک و حالوهوای شاعرانهٔ موقعیت تکیه دارد. فیلم میخواهد رابطهای نامنتظر و لطیف بسازد، ولی گاه فاصلهٔ میان آشنایی اولیه و صمیمیت بعدی را با جزئیات کافی پر نمیکند.
« فضای موسیقایی بروکلین نیز به فیلم گرمایی صمیمانه میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، تماشاگر ممکن است امکان شکلگیری این پیوند را بپذیرد، بیآنکه کاملاً به ضرورت و استحکام آن قانع شود. ریتم، روایت و لحظههای تصنعی ریتم کند فیلم با موضوع سوگ و انتظار تناسب دارد؛ زندگی در کنار بیماری و بیخبری، معمولاً به شکل سلسلهای از لحظههای معلق تجربه میشود، نه مجموعهای از رخدادهای بزرگ.
بااینهمه، کندی زمانی به فضاسازی کمک میکند و زمانی به کماتفاقی صرف بدل میشود. بعضی صحنهها پس از آنکه معنای احساسیشان روشن شده، بیش از اندازه ادامه مییابند؛ در مقابل، بخشهایی که میتوانستند رابطهها یا انگیزهها را عمیقتر کنند، با شتاب از کنارشان میگذرد. همین نابرابری در گرههای داستانی هم دیده میشود.
برخی تصمیمهای شخصیتها برای رسیدن قصه به موقعیت بعدی، طبیعی و ناگزیر به نظر نمیرسند. فیلم در این لحظهها بهجای آنکه پیچیدگی زندگی را از دل رفتار شخصیتها بیرون بکشد، آنها را به سوی نتیجهٔ مطلوب روایت هدایت میکند. چنین تصنعی با لحن ظریف اثر ناسازگار است و از باورپذیری عاطفی آن میکاهد.
کارگردانی و جهان بصری Kate Barker-Froyland در نخستین تجربهٔ بلند داستانی خود، جهان فیلم را بر پایهٔ سکون و نزدیکی بنا میکند. دوربین بهجای نمایش پرزرقوبرق شهر، بیشتر به آدمها، اتاقها، مسیرهای روزمره و فضاهایی توجه دارد که شخصیتها در آنها مکث میکنند. این انتخاب، با تأکید فیلم بر تجربهٔ درونی سازگار است و کمک میکند بروکلین پسزمینهای زنده اما نه مسلط بر قصه باشد.
« در نتیجه، تماشاگر ممکن است امکان شکلگیری این پیوند را بپذیرد، بیآنکه کاملاً به ضرورت و استحکام آن قانع شود. »
قوتها و کاستیها
با این حال، زیباییشناسی آرام فیلم همیشه به کشف تازهای نمیانجامد. گاهی تصاویر و موقعیتها بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیتها بیفزایند، همان اندوه نرم و شاعرانهای را تکرار میکنند که از ابتدا برقرار بوده است. حاصل، اثری یکدست از نظر حالوهواست، اما نه همیشه از نظر رشد دراماتیک.
جمعبندی «Song One» فیلمی دربارهٔ فقدان، خانواده و بازشناختن دیگری از راه نشانههای باقیمانده است. بازیهای ظریف، موسیقی دلنشین و فضای گرم و تأملبرانگیزش آن را به تجربهای صمیمی بدل میکند؛ بهویژه زمانی که اجازه میدهد سکوت و شنیدن بهاندازهٔ گفتوگو معنا داشته باشند. اما روایت کمحادثه، رابطهٔ عاشقانهای که به اندازهٔ کافی پرورده نمیشود و برخی گرهگشاییهای ساختگی، مانع از آناند که این لطافت به عمقی پایدار برسد.
فیلم در بهترین لحظههایش یادآوری میکند که هنر میتواند پلی میان آدمهایی باشد که از یکدیگر دور افتادهاند؛ نه لزوماً پلی برای حل همهچیز، بلکه فرصتی برای نزدیکشدن و شنیدن. در لحظههای ضعیفتر، همین ایده را با تأکیدی بیش از اندازه تکرار میکند. حاصل، اثری خوشنوا و خوشقلب است که بیش از آنکه با پیچیدگی روایت در ذهن بماند، با حالوهوای آرام و موسیقیاش اثر میگذارد.
« با این حال، زیباییشناسی آرام فیلم همیشه به کشف تازهای نمیانجامد. »



ثبت دیدگاه